جنگ جو...جنگ جو... از آشتی بگو!

آن‌ها به خاطر تو به من احترام می‌گذارند. آن‌ها، تمام زنان ساده‌ی کاملی که زنبیل به دست در خیابان راه می‌روند و به محض دیدن تو، به من لبخند می‌زنند.

حالا دیگر از نگاه‌های خریدار خبری نیست. مردها در خیابان با ناامیدی به من نگاه می‌کنند. من یک مهره‌ی سوخته‌ام که هر چه چهره‌ام درخشان باشد و گونه‌هایم سرخ، به دردشان نمی‌خورم! زن‌ها اما جایشان را به من می‌دهند؛ چون می‌دانند ایستادن همیشه کار ساده‌ای نیست. یکی‌شان به جای من خم شد، یکی‌شان به جای من ایستاد، یکی‌شان به جای من ترسید.

من به خاطر تو عزیز زن‌ها شده‌ام؛ چون فقط آن‌ها هستند که می‌دانند چطور وقتی ساقه‌ای جوانه می‌زند، آب در رگ‌های آدم جاری می‌شود. چون فقط ‌آن‌ها هستند که می‌دانند زندگی به معنای درست و دقیق کلمه، یعنی چه.

پ.ن:زن‌های «حالا بیچاره می‌شی»،« خودتو نابود کردی»، «خداحافظ آزادی» هم هستند البته!

(خیلی سعی می‌کنم فراموش کنم داری چی کار می‌کنی با این روزهای من...)

/ 3 نظر / 23 بازدید
پریسا در دریای خوشبختی

خداوکیلی همچین فکری در موردش می کنی؟؟[ناراحت]..پس چرا قبول کردی ؟؟چون تو قبول کردی اون تورو انتخاب کرده برای اومدن به اینجا.

پریسا در دریای خوشبختی

مگه منظورت نی نی ت نیست؟؟؟من به خاطر تو((نی نی )) عزیز زن‌ها شده‌ام؛ ؟؟؟؟؟ فراموش کنم داری چی کار می‌کنی با این روزهای من... من فکر کردم از دست نی نی ناراحتیکه این جمله را نوشتی.. شاید هم اشتباه فکر کردم[ناراحت]