تلخ

هزار سال هم که بگذرد، خاطره‌ی آن لامپ ١٠٠وات همیشه روشن، آن چشم‌انداز کوچک به هیچ‌جا، آن نرده‌های سرد که به پره‌های شوفاژ می‌رسید، آن قلمرو محدود به قرآن و مفاتیح و لیوان و مسواک، پرزهای بی‌پا‌یان پتو و صدای بی‌رمقم که خدا را صدا می‌کرد، فراموشم نخواهد شد.

/ 13 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگین

سلام من امروز خیلی اتفاقی اومدم اینجا و از شعرهای صمیمی‌‌ت لذت بردم. فقط‌‌‌‌ عکست رو که دیدم یه سوال پیش اومد واسم؛ شما امروز صبح تو سایت دانشکده بودی یا من اشتباه تشخیص دادم؟

مرجان

فراموش نکن. فراموش نکنیم. کارمان از فراموشی به این جا کشیده است

ليوان

عزییییییییییییزم

مکسیو

خونه دانشجوییت بوده یا خونه قدیمی مادری؟

فرشته

سلام نعمیه جان خوبی؟ سوال بی مزه ایه می دونم! می بوسمت...همین...

رها

سلام عزیزم قلمت گرمه من تازه دست بردم به خط خطی کردن این صفحه ی مجازی اگر دوست داشتی به دلتنگی منم سر بزن rahabanooblogspot.com

حسین

فراموش نمیکنیم گل ارغوان را.

طهورا

سلام بنظرم اینا که گفتی توصیف زندان بود. درسته؟ هنوز خاطرات ایام دربند بودنت عذابت دردآور است؟! دعا کن همگی از زندان نفس رهایی یابیم. راستی گفته بودم چقدر من را با تو همه جا اشتباه میگیرند. انگشت پایم شکسته بود و رفته بودم بیمارستان برای عکس رادیولوژی و گچ گرفتن . همه فکر کردن تو ... شکسته . حالا بماند که چندان شباهت ظاهری نداریم. با تغییر شناسنامه ها نامم را از نعیمه دوستدار به طهورا دوستدار تغییر خواهم داد. هم خیال من راحت میشه هم تو. یا علی

سهیلا

خانمی خوبی. چه خبرا؟ آپ نمی کنی. به وبلاگت که سر می زنم و مطالبت رو می خونم انگار دیدار تازه کرده باشم.