آن سوی پنجره

ما ۴ نفر بودیم که غروب یک روز زمستانی رفتیم خانه‌اش را ببینیم در دزاشیب؛ جایی که همیشه از آن می‌نوشت...لوکیشن خیلی از داستان‌هایش، خاطراتش.

خانه قدیمی بود با پنجره‌ی کوچکی درست سر یک کوچه‌ی بن‌بست که پشت‌پنجره‌ای‌های کهنه و سوراخی اتاق را از چشم رهگذران پوشانده بودند. ما از سوراخی که روی پرده بود، داخل خانه را نگاه کردیم. پیرزنی بود با موهای به‌غایت سفید که در هوا ایستاده بودند. روی صندلی نشسته بود و دماغش را- اگر اشتباه نکنم- می‌خاراند.

از آن شب تصویرش از ذهنم نمی‌رود... پیری‌اش شبیه مادربزرگم بود، شبیه دایی مادرم، شبیه همه‌ی پیرهایی که تا حالا دید‌ه‌ام؛ کش‌دار و طولانی، نشسته روی یک صندلی در انتظار.

چندوقت پیش مصاحبه‌ای از او خواندم که در آن فقط از بی‌حوصلگی نوشته بود... بانو سیمین دانشور.

 

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
ترانه

دلم گرفت از خوندنش. دلم میخواست ایران بودم و میرفتم از نزدیک میدیدمش... یک داستان کوتاه داشت به نام" به که سلام کنم" هر وقت احساس تنهایی میکنم یاد اون داستان میفتم. فکر کنم الان خودش خیلی شبیه کاراکتر زن اون داستانه. مرسی از نوشتن این پست.