• رفته بودم آرايشگاه. جايی که به نظرم محل تجمع آدم هاو زن های بدبخت است . چندتا زن جوان نشسته بودند توی آشپزخانه. يکی شان گريه می کرد. آن يکی برای خانم مسنی که بالای سرشان ايستاده بود تعريف می کرد که اين يکی ،تازه از شوهرش جدا شده. حوصله نداشتم . صدای سشوار نمی گذاشت بقيه اش را بشنوم. آن يکی به اين يکی گفت: از هر مردی که لز زنش جدا شده اگر بپرسی چرا، می گويد زنم خراب بوده.
  • شيوا می گويد: وقتی زنی و در جهان سوم زندگی می کنی ، يعنی روسپي هستی. می گويد به جای اين که اينها را از چشم هايت بيرون بريزی ، از دستهايت بيرون بريز . می گويد ذهن آدم بايد يک دکمه ی delete داشته باشد و همه ی مزخرفاتی را که می شنود با يک فشار بيندازد تویbin. ذهن من دکمه ندارد . بايد بک جوری اين دکمه را تعبيه کنم توی مغزم.
  • شيوا می گويد الان بهترين فرصت برای نوشتن است. احتمالا الان می شود بهترين نوشته هايم را بنويسم. هرگز به اين همه درک و شناخت از خودم و آدم های اطرافم و زندگی ام نرسيده بودم.
  • تو ، در شرايطی اين کارها را کردی که من فکر می کردم با بک فرشته مواجه ام. فروغ من هم همين را می گفت:‌و اين جهان /پر است از صدای حرکت پاهای مردمی / که هنگامی که تو را می بوسند / در ذهن خويش طناب دار تو را می بافند. خوشحالم که تا ابد در اين باور نماندم که با يک پيغمبر طرفم!
  • فائزه می گويد: زندگی کردن مثل فروغ خوبه ، به شرطی که آدم عمرش کوتاه باشه.
  • من چيزی برای از دست دادن ندارم. به قول شيوا هر به دست آوردنی ، از دست دادن دارد. من هيچ چيز از دست نمی دهم ؛ اما دست کم اميدوارم آزادی روح و فکرم را به دست بياورم.
  • نيلوفر می گه: از چی می ترسی؟ که حمايت کسايی رو از دست بدی که همين الانم حمايتشونو نداری؟ هرکس از دور هم به تو نگاه کنه ، می تونه بفهمه که مشکل اصلی تو تنهاييه.
  • يک بار ديگه می گم: من چيزی ندارم که از دست بدهم. لابد تا الان هم فقط خيال می کردم يک چيزهايی وجود دارند. اينش خوب است که جهان توهمی ام تبديل به يک جهان واقعی می شود. ما چيزی نداريم. نهايتش اين است که اين حيات را از آدم بگيرند تازه می شود همان چيزی که می خواستی. مرگ! مژده ی خوبی است.
  • ديگر به هيچ چيز اعتقادی ندارم . التزام و عقيده ام را به همه ی چيزهايی که رنگ و بوی ايدئولوژی دارند ، انکار می کنم. از هر چيزی که بويی از اين نوع اعتقادات بدهد بيزارم. تنها به خداوند معتقدم و می دانم که روزی حق مرا خواهد گرفت. درست است که هميشه خودم را بدهکار تلقی می کردم؛ اما حالا فکر می کنم اين ها دست اوست. او که می خواهد همه ، خودشان را نشان بدهند. همه شان را به خدا واگذار می کنم.
  • اللهم اقض بينی و بينهم.
  • ارزش يک نگاه ، يک جمله ، يک سکوت، يک گذشت ، يک تحمل ، يک صبر؛ با تومان و ريال محاسبه نمی شود. زمانی که من از همه ی خواسته های مادی و معنوی ام گذشتم، هيچ تومان و ريالی در کار نبود. حالا هم نمی شود با پول مرا محاسبه کرد. مادرم در روز بله بران، پس از شنيدن کلی توهين گفت: ارزش نعيمه ،فکر و ذهن و توانايی های اوست . مهريه اش هم همين است.  هيچ سکه ای نمی تواند مرا بخرد يا بفروشد. سکه ها ، مال آدم هايی که به آن نياز دارند. ترجيح می دهم خودم را بی بها ، بخرم و نجات بدهم.
  • توبه می کنم از دينداری! توبه می کنم از ايمان! توبه می کنم از شريعت! خدايا به تو باز می گردم از دروغ! به تو باز می گردم از ريا! به تو باز می گردم از تهمت و قضاوت! ... ايمان می آورم به راستی !‌به صداقت و می بالم به رفتنی که راست باشد و بيزارم از ماندنی که دروغين است.....
/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ليلي

هيجی ندارم بگم هيچی نمی خوام بگم .چون می دونم هيچ کی نمی تونه تو رو درک کنه چون در موقعيتت نيست.اينکه زياد سراغتو نگرفتم نذار پای بی معرفتی. بذار به حساب اينکه خواستم تنهات بذارم . نخواستم يه وقت کاری بکنم و چيزی بگم که درست نباشه . چون در مقامی نيستم که بخوام قضاوت کنم يا پيشنهاد بدم .چون منم يکی هم مفلس و تنها و بريده تر از همه آدمهای دنيا .می دونم هم نمی تونم تسلی خاطر کسی مثل تو باشم که اينقدر برام عزيزی. نمی تونم از اين حال و هوا درت بيارم شايد اگه با من باشی بدتر بشی چون خودم ماليخوليا گرفتم. به يادت بودم ترجيح دادم تو اين موقعيت تنهات بذارم.شايد اشتباه کردم.

ليلي

نمی دونم ولی من هم از همه بريدم خيلی وقته.از همه دوست نماهای دروغی.حالا که حال و هوات بهتر شده .و بودن با من بدترت نمی کنه. بيا پيشم . خونه من اندازه تو هم جا داره . اندازه ۵ تا آدم ديگه مثل خودم تنها جاداره.

ریحانه

حالم خوب نیست نعیمه! اصلا...هیچ جوری خوب نمی شم...می خوام سعی کنم بخاطر تو هم که شده خوب باشم. اما همش شدم یه ضجه. که تلاش می کنه بفهمونتت! می خوام فراریت بدم! می خوام جاروشون کنم بندازمشون دور! می خوام کیششون کنم برن...اگه پول داشتم. اگه قدرت داشتم. اگه احساساتی نبودم...؟؟اگه این چشمام این همه حماقت نمی دید. اگه گوشام حرفاشونو نمی شنید....چی می شد؟...

امير

نعيمه خوب...تا حالا نزديک به ده بار نوشته ات را خوانده ام..می خواستم برايت بنويسم که بعضی جملاتت عالی بود..بعضی جملات را می شود بارها و بارها خواند. می خواهم بگويم آدمها در شرايط عادی همه برابرند. تنها سختی شرايط(روحی و جسمی) است که فرق آدمها را مشخص می کند...زندگی چه بود؟ چکار کردیم؟ کی تمام می شود؟ آنوقت خواهیم فهمید؟ همه چیز خواهد گذشت.......

نقدعلی

سلام.خيلی نااميد اومدم اين جا و همين که ديدم اينجا بعد از یه مدت پر شده حال! کردم.نمی دونم حالتون چه طوره ولی من هنوز همون جوان پرانرژی دوستدار شعرم(به قول خودتون!!!).خوب شد که اون کتاب شعر رو بهم دادین.کلی باهاش نامه عاشقانه نوشتم!!!بابت همه چیز ممنون...

ليلي

سلام .کجايی .تلفونامو جواب نمی دی. از کجا پيدات کنم . نعيمه . نعيمه جونم . کجايی؟

ققنوس

سلام. بارها گفتي كه من چيزي ندارم كه از دست بدم. ولي به اعتقاد من داشته هاي انسان خيلي بيشتر از نداشته هاشه.ايمان، راستي، صداقت و ... اين ها چيزايي كه تو داري. و خيلي چيزاي ديگه كه حفظ و نگهداري اونا مي تونه آدم رو از هر كس ديگه اي بي نياز بكنه. شاد باشي

ریحانه

آدم های حرف مفت زنی که می آیند. سکوت می کنند. و کاملا فله ای نظر می دهند.( این جا نه ، در ذهن متازتاز شده شان)..ها ها ها.

بچه با وفا

you cary me!