خاطره‌ای که سیاسی نیست

همیشه بخشی از حقیقت پنهان است. در واقع هیچ‌کدام ما آن‌قدر قدرت نداریم که همه چیز را آن طور که واقعن هست ببینیم. آن بخشی را می‌بینیم که در دیدرس‌مان است یا گذاشته‌اند ببینیم. خیلی وقت است این را فهمیده‌ام و به خاطر همین توانسته‌ام برای خیلی از دل‌خوری‌هایم تسکین قابل قبولی پیدا کنم. من فقط بخشی را دیده‌ام که در آن حضور داشته‌ام؛ نه قبل و بعدش را...

سال 1388 در حالی که می‌خواستم از کشور خارج شوم ممنوع‌الخروج شدم. از تمام کارهایم استعفا داده بودم، خانه‌ام را به صاحب‌خانه برگردانده بودم، ماشین و وسایلم را فروخته بودم، خیلی چیزها را بخشیده بودم و تقریبا دو‌سوم کتاب‌های کتاب‌خانه‌ام را به ثمن بخس داده بودم به مردی که کتاب‌خانه می‌خرید. 

بعد، با دست‌های کاملن خالی برگشتم خانه. تمام برنامه‌هایم درست در چند دقیقه دود شده بود و رفته بود هوا. هیچ هویتی نداشتم. بی‌کار...بی‌خانه...بی‌زندگی.

خودم و همه می‌دانستیم که در روزهای آینده می‌آیند سراغم.اما در میانه‌ی آن آتشی که همه‌چیزم را سوزاند، این دیگر فقط یک شعله‌ی کوچک بود.

چند روزی گیج و سرگردان این‌ور و آن ور افتادم. برای تمدید روحیه رفتیم شمال.یک شب ماندیم در هتل بزرگ رامسر که خلوتی و بزرگی‌اش مرا دچار این توهم کرده بود که در اتاق روبه‌رویی، برادرانی روز و شب در حال کنترلم هستند. بعد راه افتادیم سمت لاهیجان؛ مقصد نهایی همه‌ی سفرهای شمالی مان.

آن‌جا، دلم هوای درگذشتگانم را کرد. یک ماهی بود که عمویم از دنیا رفته بود. به رضا گفتم به قبرستانی برویم که مادربزرگ و عمویم آن‌جا بودند. حالم آن‌قدر بد بود که می‌خواستم از روح آن‌ها کمک بگیرم. وارد که شدیم، خواستم اول بروم سر مزار عمویم... آن عمو را به شکل ویژه‌ای دوست داشتم. مردی اهل ذوق، هنرمند، مهربان. دخترعمویم روز خاک‌سپاری‌اش به من گفته بود او تو را طور دیگری دوست داشت. حس می‌کردم روح کسی که دوستم داشته، شاید آرامم کند با دعای خیری... چند قدم که رفتیم جلو، دیدم زن‌عمویم و یکی از دخترعمه‌ها، از روبه‌رو می‌آیند. پنج‌شنبه بود. قبرستان شلوغ بود. به یک دلیل ساده، زود چرخیدیم و مسیر عوض کردیم: نمی‌خواستم آن‌ها مرا با رضا ببینند.

ازدواج ما آن زمان هنوز یک راز بود. آن‌جا ایران بود. فامیل خودم را هم که می‌شناختم. دلیلی نداشت بروم جلو. مسیرم را عوض کردم و اول رفتیم سر مزار مادربزرگم که او هم به گمانم مرا به طرز ویژه‌ای دوست داشت و می‌خواستم از روحش مدد بگیرم. آخرش، رفتیم سر مزار عمو. آن موقع دیگر کسی آن‌جا نبود.

این داستان ساده را وقتی رسیدم تهران در همین وبلاگ نوشتم؛ البته بدون توضیح‌های اضافه. فردا صبحش، رفتم اوین.

توی مدت بازداشت خیلی به آخرین پست وبلاگم فکر می‌کردم. به حسی که داشتم موقع نوشتنش... تصویر لاهیجان، چهارپادشاه، بازار روز، ماهی فروش‌ها، مسجد جامع و بوی نم آن سفر در تمام مدت بازداشت همراهم بود. تک تک چهره‌های روستایی را می‌دیدم و با خودم فکر می کردم چقدر دلم می‌خواهد مثل آن‌ها دور، ناشناس و آزاد باشم.

بعد که آزاد شدم، تا وصل شدم به اینترنت و نگاه کردم ببینم برادران عزیر پس‌وردم را عوض کرده‌اند یا نه، رفتم سراغ نظرها... شوکه شدم. کسی برایم نوشته بود عمو به فاتحه‌خوانی تو نیازی ندارد... که چرا مثلن مسیرت را کج کرده‌ای... حالم خیلی بد شد. چطور کسی می‌توانست آن حالی را که من موقع نوشتن آن یادداشت داشتم نبیند و نفهمد؟ بدم آمد از خودم که چیزی نوشته‌ام که مخاطب حتا نفهمیده... که چنین دچار سوء برداشت شده است.

خواستم جوابی بنویسم. ننوشتم. 

بارها فکر کردم چه کسی ممکن است آن نظر را نوشته باشد... آیا یکی از دخترعموها که رنجیده و فکر کرده منظورم از کج کردن راه نرفتن بر مزار عمو بوده؟

وای خدایا! من فقط می خواستم آن‌ها رضا را نبینند!

حالا کسی باز خاطره‌هایی را برایم شخم زده از یک کتاب. «سنگر و قمقمه‌های خالی»... روایتی که می‌گوید، اصلن در خاطرم نیست. گویا پدرم رفته و این کتاب را که نایاب بوده از عمویم برای من به امانت گرفته است و من آن کتاب را هرگز برنگردانده‌ام.

ذهنم را می‌کاوم. تنها چیزی که احتمال می‌دهم این است:

13- 14 ساله بودم. در سروش نوجوان کلاس‌های داستان‌نویسی فریدون عموزاده خلیلی برگزار می‌شد. آقای خلیلی فهرستی داده بود  از باید بخوانیم‌ها... حتمن این کتاب هم جزوش بوده است. من کتاب را پیدا نکرده‌ام... بابا این کتاب را از عمو گرفته که گنجینه‌ی با ارزشی داشت.

خب اعتراف می‌کنم من الان هیچ چیز از کتاب سنگر و قمقمه‌های خالی یادم نیست. دوران پرشکوهی که من توانستم بسیاری از آثار مهم داستانی را بخوانم همان زمان بود، یعنی بیشتر از 18 سال قبل. سرنوشت کتاب هم یادم نیست. من این کتاب را در کتاب‌خانه‌ام نداشته‌ام... اصلن نمی‌دانم چه کرده‌ام...آیا همان زمان آن را به کسی دیگری قرض دادم؟ نمی‌دانم.

حالا این غریبه‌ی آشنا، که حتمن کسی است بیش‌تر از شاگرد خوش‌نویسی عمویم، (وگرنه دلیلی نداشت بداند عمویم کتاب را به برادرزاده‌اش داده)، مرا متهم می‌کند به چیزهایی بیش‌تر از پس ندادن کتاب. داستان مزار عمو، فاتحه، عوض کردن مسیر، عکسی که من خواسته بودم از عمویم (و خیلی‌ها لابد یادشان هست که تا آخرین روزهای قبل از آن سفر شوم، قبل از این‌که عکس قاب شده به من برسد، روی در یخچال چسبانده بودم و  قاب فرستاده شده هم‌چنان روی شومینه‌ی خانه‌ی پدری است)، داستان فامیل بد، خیانت در امانت و گله‌هایی که من اصلن نمی‌فهمم از کجا می‌آیند و ریشه می‌گیرند.

آن نویسنده‌ی گله‌مند، البته در تمام روایت خشم‌آلودش، سهمی برای من قرار نداده... اصل داستان چیست؟ چند روز قبل و چند روز بعد از آن سفر که نه، یک ساعت قبل و یک ساعت بعدش چه اتفاق‌هایی در زندگی من افتاده، در ذهن من نسبت به عمویم چه می‌گذشته، احساس من به این ماجراها چیست... من برای او یک متهمم که نمی‌دانم جرمم چیست. 

آخرین تصویری که مرا وصل می‌کند به همه‌ی این‌اتفاق‌ها در ایران، برمی‌گردد به یک عروسی که درست یک هفته مانده به پروازم از ایران در شمال دعوت شده بودم.

من به آن سفر رفتم تا با فامیلم وداع کنم. می‌دانستم به احتمال زیاد، بیش‌ترشان را دیگر نخواهم دید. اما حاصل آن سفر چیزی نبود جر نگاه‌های سنگین عده‌ای که هنوز نمی‌دانم از چه و برای چه ناراحت بودند. در حالی که هانا را شیر می‌دادم از خودم می‌پرسیدم ماها واقعن با هم چه نسبتی داریم؟ این نگاه‌های سنگین برای چیست؟ و سعی کردم با به یاد آوردن آن نگاه‌ها رنج خداحافظی با وطن را هم برای خودم آسان‌تر کنم.

حالا در هزارتوی ذهنم می‌گردم دنبال کتاب سنگر و قمقمه‌های خالی... آن کتاب کجاست؟ آیا داستانی دارد درباره‌ی آدم‌ها تا توضیح بدهد داستان‌های دنیا را دانای کل روایت نمی‌کند، بیش‌تر‌شان روای‌های محدود به شخص دارند و متاسفانه زندگی یک رمان با روایت دانای کل نیست....

/ 14 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی

!!! همانطور که گفتم در این افکار به سر نمی برند حداقل تا آنجا که من می شناسمشان که از بیانیاتتان بر می آید بهتر از شما می شناسمشان! شاید اگر هر کدامشان بدانند من شما را با گوگل پیدا کرده و گلایه کرده ام سرزنشم هم بکنند چرا آنچه پدرمان و بعد از او ما بخشیده بودیم تو باز ستانده ای!! اما من می دانستم از ارثیه ای که پدر برایشان گذاشته چطور مراقبت می کنند چطور شعر هایی که برای دخترانش سروده را جمع آوری کرده اند شاید به همین خاطر خواستم بگویم کتاب برگردد سر جایش!!! کتاب که نیست در هر حال امیدوارم اگر به کسی داده شده او استفاده ای مطلوب ببرد از کتاب...

نوشته اید آن سال فکر کردید شایدیکی از دختر عمو ها رنجیده باشد و کامنت گذاشته باشد! من گمان نمی کنم دختر ی دنبال فاتحه یا سر مزار رفتن پدرش توی اینترنت بگردد!! من رضا معتمدی هستم متولد 1356 و همسرم اکرم گل محمدی و متولد 1357است دو دخترم گلاره و گلنار هستند من اهل خمر کلای لاهیجانم و همسرم رودباری است شماره شناسنامه من 1700 و همسرم 329 بی نام کامنت گذاشتنم شاید باعث شد چنین فکری بکنید بابتش پوزش می طلبم خانه کوچک ما هم در امیر شهید لاهیجان است در آن محله ما را می شناسند دلیلی ندارد خودم را پشت دختر عمو یا دختر عمه و دایی قایم بکنم بانو.

ممنون که توضیح دادید شاید عمو و دخترهایش کار درست تری کرده بودند سراغ کتاب را نگرفته بودند! شاید آنها قید خیلی چیزها را قبل از کتاب زده بودند و این را من تازه در می یابم چیزی که شاید آنها مدتها قبل در یافته بودند...در هر حال ممنون که وقت گذاشتید پاسخ دادید زندگیتان را آرام و بدون مزاحمت آرزو می کنم خانم.

نيكان

برایتان فالی زدم به مجموعه اشعار شاملو چه باک. این شعر آمد: با چشم ها... ص 653 ... اینک جراغ معجزه مردم! تشخیص نیمه شب را از فجر در چشم های کوردلی تان سویی به جای اگر مانده ست تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب در آسمان شب پرواز آفتاب را! ... مستید و منگ؟ یا به تظاهر تزویر می کنید؟ ای کاش می توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند و...

ازاده

سلام نعیمه خانوم من تنبل رو ببخش که چهار ساله می خونم و نظر نمی دم ولی الان دیگه دلم نیومد تنبلی کنم. من اون لیست چهار صفحه ی سروش نوجوان رو هم حفظم و هم اگه بگردم باید هنوز داشته باشمش و مطمئنم این کتاب جزو اونا نبوده. یه جا دیگه دنبالش بگرد لطفن. هانا رو ببوس

انکار شاید راحت ترین کار است وقتی شما با سن جوانتر به یاد ندارید کتاب را برایتان آورده اند از پدرتان انتظاری نمی رود به خاطر داشته باشد امانت گرفتن کتاب را.گرچه دیگر مهم نیست حداقل من دیگر دنبالش نیستم بازماندگانش هم که مدتها بود دنبال کتابها نبودند اما ما همگی به خدا معتقدیم شاید چیزی که ما از خاطر برده ایم او به خوبی به یاد دارد همانطور که گفته به اندازه ارزن هم اعمال ما را اندازه می گیرد و به یاد می سپارد احتمالن خدا به یاد دارد که کتاب نزد چه کسی به امانت رفته پدر محترمتان هم میان این همه سال و اتفاق چنین چیز کوچکی راحتمن از یاد برده.در کلام من حتمن دلخوری هست اما خشم نه بانو. اینکه متوجه بعضی چیزها نشده اید هم مهم نیست بیایید بگذاریم به حساب اینکه فامیل را خوب می شناسید بنا به گفته خودتان.خدا روح آن مرد را قرین رحمت کند کتابش از شما به هر که رسیده امیدوارم برایش خوب بوده باشد.

نيكان

سلام خانم دوستدار سايتي به نام "سارا شعر" هست كه صدها صفحه شعر معاصر دارد. اگر دسترسي تان راحت بود، با گوگل كردن اين كلمه در آنجا مي توانيد تلافي دوري از صفحه هاي كاغذي را در آوريد البته تا حدودي. ارادتمندم. هر چند می توانی -در حد چند لحظه- محروم از هوا زیست با من بگو که بی عشق آن چند لحظه را هم باید چه سان چرا زیست؟! كاش پست جديد بذارين

آقای محترم...حرفهای شما شبیه هذیان است...اصلا جملاتتان به هم ربط ندارد.گویا یک سری اطلاعات یک طرفه به شما رسیده که فقط دوست داشتید آن را به اطلاع برسانید.همانطور که خانم دوستدار هم جوابتان را دادند.فقط یک سری اطلاعات خام است که نه پسش را می دانید و نه پیشش را.

sara

یعنی غیر از یک روح بیمار و سرشار از عقده هیچ چیز دیگری نمی تواند محرک چنین حرکاتی باشد... آقای شاگرد خوشنویسی با شماره ی شناسنامه ی نمی دونم چند.. بروید دنبال بازگشایی عقده های فروخرده تان جای دیگری باشید. وقت نویسنده ی این صفحه را هم آزاد بگذارید...قمقمه یا فنجان و فاتحه یا دعای ابو حمزه ی ثمالی.. شما بروید دنبال کار خودتان دایه ی دلسوز تر از مادر و مدافع حقوق عقب افتاده ی بازماندگان هم نباشید...

نرگس

سلام نرگسم، عزیزی از بچه های مرحوم همشهری خانواده! راستش دورادور جویای حالت بودم از طریق خانم جمالی و تا چند ماه قبل هم البته به صورت منظم به وبلاگت سر می زدم. اما چند ماهی بود که نتونسته بودم این طرف ها بیایم و البته آن هم به دلیلی ساده؛ من هم مامان شدم! از وقتی فهمیدم رفتی ناراحت شدم. هر چند شاید هیچ وقت خیلی با هم نزدیک نبودیم اما خب بالاخره تو توی یه بخشی از خاطرات من حضور داری و واقعیت اینه که رفتن آدم هایی که تو ساخت خاطرات آدم نقش داشتن، اتفاق قشنگی نیست. یک جوری سست شدن اون خاطراته و انگار ترسی تو دل آدم می اندازه. ترس از سست شدن ارتباط آدم با گذشته، با اطراف و حتی با خود به هر صورت امیدوارم هر جا هستی خوب باشی و موفق و البته شاد و سرحال. پ.ن: هر چند کامنت های این نوشته هیچ قشنگ نیستن اما فکر کردم اگه اینجا برای بنویسم زودتر خواهی خواند.