فعلا ...خالی!

آدم به حداقل خودش می‌رسد. حداقل خود، یعنی بودن به شکلی که کم‌ترین شباهت را به خودت داشته باشی. عادت‌های پیشین تبدیل می‌شوند به عادت‌هایی غریبه که از سر بی‌حوصلگی عادت شده‌اند؛ فقط برای این‌که چیزی وجود داشته باشد. قبلا هم گفته‌ام انگار...به اصل خلقت نزدیک‌تر می‌شوی. ٢ تا گوش و یک زبان! کم‌تر اظهار نظر کردن، کم‌تر پافشاری کردن. گفتن که «هرچه میل شماست. موافقم. همین خوب است. هرطور تو دوست داری. هرجا شما بگویید.» یک بخشی‌اش مال بالارفتن سن است به قول برخی دوستان، بخش بزرگ‌ترش به خاطر این است که در درون یک بازجو، یک چراغ قرمر پررنگ داری. دیگر شبیه گذشته نیستی. چیزهایی که به وجدت می آوردند، معمولی شده‌اند. دیگر خیلی تلاش نمی‌کنی برای چیزی...

نه... آدم به این راحتی‌ها نمی‌میرد و از خودش خالی نمی‌شود. آدم چیزهایش را پنهان می‌کند جایی، برای روزی دیگر که بشود با خیال راحت بیرون‌شان آورد تا هوا بخورند و دوباره جوانه بزنند. خب.. قرار نبود این‌جوری باشد. قرار نبود تو به این راحتی با اقتضائات دنیا مصالحه کنی... اما مصلحت‌اندیشی چرا. حالا مصلحت نیست که جور دیگری باشی. به زنگ جماعت هم که نمی‌جواهی باشی. پس بهتر است نباشی. یک مدتی غیبت کنی بهتر از این است که استحاله شوی.

حالا حکایت من است. غیبت کرده‌ام از خودم انگار... اما این یک حالت موقتی است. به خودم می‌گویم این یک حالت موقتی است؛ لبخند زدن به چهره‌ی دوستان و تایید کردن، ننوشتن، نگفتن، نرفتن، نیامدن. بعد یک روزی می‌رسد که پیله‌ام باز می‌شود. هیچ روزی ابدی نبوده است و این تقصیر من نیست که به حداقل خودم رسیده‌ام. برای اولین بار فکر می‌کنم عوامل بیرونی مقصرند؛ اما احساس قربانی بودن نمی‌کنم.

 

/ 3 نظر / 17 بازدید
گیلدا

خیلی پر بود. خیلی پر.[گل]

مسکیو...

فکر کنم بدونم چی مخوای بگی. درک می کنم و با قسمتیش هم موافقم.

رهرا

چقدر ادم ها در عین تفاوت تو بعضی چیزها به هم شبیه هستند این احساس ها برای منم بود به خصوص که گاهی با اینکه عاشق نقش مادری بودم دلم تنگه نقش همسریم میشد؛تازه فهمیدم این جوجو هام خیلی شبیه همند!عزیزم یه چندوقتی هم واسی خودت باش تا چشم رو هم بزاری دوباره برگشتی و دلتنگ این روزها میشی مثل من که حال و هواتو و عکس های هانا رو میبینم دلم ضعف میره واسه ۹ ماه پیش؛خودم و نگارم!