ارزش‌ها

مشکل بزرگی برایم پیش آمده بود؛از آن مشکل‌هایی که واقعا می‌شود اسم‌شان را بزرگ گذاشت. برای خیلی ها ممکن است اصلا پیش نیاید و خدا کند نیاید.

من در آن ایام فکر می کردم که وقتی همه چیز حل شود، حتما سراغ فلانی و فلانی می‌روم برای دیدارشان. می‌گفتم دنیا ارزش این دلخوری‌های مسخره را ندارد. در آن روزگار, به همه‌ی آدم های آشنا و غریبه، به همه‌ی آن‌هایی که روزگاری با هم خوش یا ناخوش بودیم، فکر کردم.

یادم هست یک بار که به مامانم زنگ زدم، به من گفت که فلانی و فلانی- از دوستانم- به او زنگ زده اند و دلداری‌اش داده‌اند. چقدر خوشحال شدم و اصلا تصویرشان در نگاهم عوض شد.

بعد دور و بری‌هایم را بهتر شناختم. رضا و مامان و ریحانه برایم گفتند که فلانی و فلانی چند بار تماس گرفته‌اند، فلانی چقدر غصه‌دار بوده و فلانی چه کارهایی تا حد توانش برایم کرده است.

بعضی‌ها را خودم دیدم. برایم گفتند که چطور دنبال نشانی و تلفنی از من بوده‌اند یا تا کجاها پی‌ام را گرفته‌اند.

اما از بعضی‌ها خبری نبود.

از آن فلانی و فلانی که می‌خواستم حتما بروم ببینم‌شان که اصلا. من هم نرفتم؛ نه به خاطر این‌که نمی‌دانستم زندگی چقدر بی‌ارزش است؛ بیش‌تر به خاطر این‌که دانستم آن‌ها ارزشش را نمی‌دانند.

بعضی از فلانی و فلانی‌ها هم بودند که به‌رغم توقع شاید بی‌جای من، اصلا خبری ازشان نشد و هرگز حالم را هم نپرسیدند. چند وقتی را گذاشتم به حساب مشکلات‌شان؛ بعد هم به حساب بی معرفتی‌شان. آدم باید بمیرد تا کسانی فکر کنند که دیگر وقتش است؟

می‌خواستم بگویم دنیا خیلی بی‌ارزش است اما بهتر دیدم بگویم دنیا خیلی ارزش دارد و دست‌کم ارزشش بیش‌تر از مردن آدم‌هاست که خودی و ناخودی سرو کله‌شان پیدا می‌شود برای فاتحه خواندن بر مزار آدم... می‌خواستم بگویم از شما که تلفن زدید، شما که اشک توی چشم‌تان جمع شد، شمایی که جمله‌ای و خطی برایم نوشتید و خانواده‌ی نگرانم را تسلی دادید ممنونم و از شمایی که ریشه‌های آدم بودن‌تان هم خشکیده، توقع دارم بر مزار من و عزیزانم هم نیایید!

/ 3 نظر / 5 بازدید
سارا

ولشون کن صنایع من..هیچکی تو این دنیا قدر تورو به اندازه خودم نمی دونه..

مریم کوچکی

سلام ، به خدا من همیشه از شادی و هنگام جویای حالت بودم . به دوستیمون قسم خیلی برات گریه کردم ، خیلی نگرانت بودم ولی تو راست می گی الان که فکر میکنم میبینم تو حتی عیادت میثم هم اومدی حق با توست شاید من هم یکی از بی معرفتام.

يک دوست نه خيلي قديمي

نعيمه جان تو خيلي از ديگران توقع داري. توقعاتت قدر خودخواهي هايت است. خودت چقدر براي دوستي ها ارزش مي گذاري؟ حتما به قدرِ نيازت! اگر کمي مهربان و منصف باشي، مي بيني که جهان اينقدر که تو سياه مي بيني ، سياه نيست. آن وقت دستي را که با مهر و بي توقع به طرفت دراز شده، مي بيني. هميشه احساس آزار دهنده اي در رابطه با تو داشته ام. انگار با دست پيش مي کشي و با پا پس مي زني. ..ببخش فقط احساسم را گفتم. چون قلبا دوستت دارم و البته نمي دانم چرا! مراقب خودت باش/.