نه ماندم
نه رفتم
زندانی آزادی بودم
با شعری بر لب
و گل سرخی در دست
تا جهان را زيباتر ببينم
عاشق شدم
اما انگار عشق ورزيدن بيهوده بود
و راز چيرگی بر رنجها
خوابيدن کنار رود خانه ای بود
که از کنار تابلوهای نقاشی می گذشت....



رسول يونان

/ 3 نظر / 6 بازدید
sara

سلام.راز چيرگی بر رنجها؟! می دونی يکی از معنا دار ترين جمله ها یی که شنیدم و هميشه حس اش می کنم اينه: از رنجی که می بريم .........................

barbadrafte

سلام . عشق ورزيدن خيالي بيهوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/خانمي بلاخره نوشتي . /چرا پوست اندازي؟/ هر چند وقتي پيش مي اد ./ چرا بهم گفتي بي معرفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نسترن

عشق من را در سراشيبی جاده های دلتنگی انداخت و من چه ناشيانه به پايين پرتاب شدم...