2012

دیشب با خودم فکر می‌کردم: ما به اندازه‌ی مفهوم آزادی از شادی محرومیم. حتا من هم که دور شده‌ام الان، غمگینم؛ به خاطر هم‌وطنانم، خانواده‌ام، دوستانم.

رضا می‌گفت چرا غمگینی؟ شاید غمگین نبودم. بهت‌زده بودم. به مردم نگاه می‌کردم. به چهره‌هایشان که می‌درخشید. به لبخندهایشان. به این‌که سر و دست و کمری تکان می‌دادند. به این‌که حجاب این و شلوارک آن یکی مانع شادی مشترک‌شان نبود. خلاف ما که همگی در لحظه‌ی تحویل سال اشک در چشم داریم، این‌ها لبخند می‌زدند. کسی این نو شدن را با ایدئولوژی‌اش متر نمی‌کرد و بحران اقتصادی جهان و فروپاشی جهان غرب را پس‌زمینه‌ی اخبار نکرده بود. 

نه... من در شادی آن مردم جایی نداشتم. سهمی نداشتم. چشمم دنبال آدم‌هایی بود که دوست‌شان دارم و از کوچک‌ترین چیزهایی که حق‌شان از زندگی است محروم‌اند. فکرم پیش آن یکی بود که کار ندارد، این یکی که پول ندارد، آنی که بابت اقلیت بودنش(اعتقادی، جنسیتی، مذهبی) در فشار است، در زندان است... آدم‌هایی از دور و بری های خودم؛ نه کسانی خیلی دور، خیلی ناآشنا... فامیل خودم، همسایه‌‌ی خودم، دوست خودم... تکه های تن خودم که محروم‌اند؛ که زندگی‌شان دارد فنا می‌شود. که بخشی شده‌اند از بازی مسخره‌ی بالا رفتن قیمت دلار، آمار بی‌کاری و طلاق و خیانت، افزایش اجاره‌ی مسکن، سانسور، قبض آب و برق و خبرهای هولناک روزمره.

من این جور آدمی هستم... نمی‌توانم  فکر کنم دورم و حالا همه چیز تمام شده. درست است که من هجرت کردم تا در ناامنی و ترس از حال و وحشت از آینده زندگی نکنم، تا احوال آینده‌ی من نگرانی پدرم نباشد و  دغدغه‌ی آینده‌ی هانا فشار هر لحظه‌ام، اما پیوندهایم با آن سرزمین، با مردمش، با رنج‌ها و دردهای انسانی قطع نشده و این است که در هر مقایسه‌ای، دنبال خوشی‌های گمشده‌ی آن‌ها می‌گردم... دیشب، بین هزاران چشمی که در کنار من به رقص نورها در آسمان چشم دوخته بودند و میان حنجره‌هایی که فریاد می‌کشیدند و صلح و آرامش را برای آینده‌ی خودشان و دنیا آرزو می‌کردند، من چشمم نم اشک زده بود و به مثال همه‌ی سال تحویل‌های زندگی‌ام، آرزو می‌کردم دنیا برای مردم من هم دنیای بهتری شود؛ که آن‌ها هم سهمی از نور و شادی و آزادی داشته باشند.

/ 22 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی

اگردوستی جزئی ازخاطرات خوب زندگی توشد برای بودنش تشکرکن(متشکرم) "رسانه امید" 16 دی

علی

کودکی میگفت:معلم برای سفیدبودن برگ نقاشی ام تنبیهم کردو"همه"به من خندیدند امامن خدایی راکشیدم که"همه"میگفتند دیدنی نیست! "رسانه امید" 17 دی

علی

به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد، اماهروقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند:مگرکوری؟! روزگارتان بی نیازاز جماعت نادان باد رسانه امید

علی

در سقوط هم میتوان باشکوه باصلابت وزیبا بود این را آبشار به من آموخت "رسانه امید"

دوست قديمي

سلام خانم دوستدار. كاش بوديد و مي ديد كسي كه روزي به شما تهمتها زد و شما را پيش ما خراب كرد و ما هم كه احمق بوديم و حرف هاي او را قبول كرديم حالا دستش پيش همه رو شده و شخصيت واقعيش براي همه روشن شده هر چند كه هنوز هم بعضي از دوستان از او حمايت مي كنند ولي خودشونو گول ميزنند . حلالمون كنيد كه حرفهاي شيطاني او را باور كرديم . . .

علی

هر بار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم اکنون آنقدر که مرا ترس از دست گرفتن کسی هست ترسی از گم شدن نیست " رسانه امید" 21 دی

علی

شبیه آن مسجدبین راهی تنهایم ؛ هرکس که می آید می شکند و می رود! هم نمازش را هم دل بیچاره من را.... "رسانه امید" 22 دی

علی

غصه هایت که ریخت توهم همه رافراموش کن دلت رابتکان بگذارهمانجاروی زمین بماند فقط یک تجربه رابیرون بکش قاب کن وبزن به دیوار "رسانه امید"

علی

خوشبخت کسی نیست که آن گونه که میخواهد زندگی می کند بلکه کسی است که خواسته هایش را به خاطر آنهایی که دوستشان دارد تغییر می دهد. " رسانه امید " 23 دی

علی

برگرد یادت را جا گذاشته ای نمیخواهم عمری در این آرزو باشم که برای بردنش بر میگردی " رسانه امید " شنبه