تو چیزی بیش‌تر از یک همسری برای من

من بودم و تو در یک روز عادی، که خسته از سر کار بر گشته بودم و خیابان‌ها شلوغ بود. رفتم حمام. دوش گرفتم. موهایم خیس بود. شادی گفت لباس سفید بپوش حتما. من مانتوی کرمم را پوشیدم. تو آمدی و رفتیم توی شلوغی گیشا، بین مردمی که تنه می‌زدند ارزان‌ترین حلقه را انتخاب کردیم؛ چون راستش فقط پول محضر را داشتیم و پول حلقه‌ها را تو قرض گرفته بودی از کسی.

بعد سوار سمند سفید دکتر شدیم که مثل همیشه کراوات زده بود و من موهایم را سفت با کش بسته بودم و سوز می‌آمد انگار.

٧ نفر شهادت دادند که ما به هم پیوسته‌ایم. یک نبات در تور پیپچیده شده داد بهمان و یواشکی گفت:« هر وقت دعوایتان شد به این نبات نگاه کنید و دعوا نکنید.»

یک سبد گل، ٢تا ربع بهار آزادی، چند تا عکس. شادی از دورها زنگ زد.

شرمنده‌ام که تمام عادی‌های زندگی به خاطر با من بودن برایت غیرعادی شده است. شرمنده‌ام اما می‌دانی که می‌خواستم دور شویم از تمام این خاطره‌ها و آدم‌ها اما...نتوانستم.

 

دوستت دارم.

 

/ 5 نظر / 4 بازدید
سارا

هپی انیورسری..[لبخند][لبخند][لبخند] ببین اسکایپ نمیایی ها..نگی لر بید نفهمید. ما هی میاییم تو هی نیستی.

آوي شن

هی می خواهیم دور شویم و هی نمی شود...

پریسا در دریای خوشبختی

فقط غیر عادی ها س که می می ماند

....

نعیمه تو بیشتر از اینها لایق خشبختی هستی... لایق اینکه اونی که کنارته عاشق غیر عادی های با تو بودن باشه.... سالگرد خاطره انگیز عقدتون هم برای تو هم برای رضا پر از شادی و خوشبختی باشه و فال نیک.....

مجید قاسمی

ما هم مثل شما بودیم البته بیش از یک سال پیش بود شرحش رو هم تو لینک زیر نوشتم که شاید بخونی خوشحال شی که کلی آدم غیر عادی مثل شما هستند. http://www.philnama.com/?p=473