گر تو بهتر می‌زنی بستان بزن!

بی‌عمل‌ها همان بی‌مسوولیت‌ها هستند. همان‌هایی که در مورد هیچ بخشی از زندگی مسوولیتی نمی‌پذیرند و در حوزه‌ی شخصی یا اجتماعی، تماشاگرانی بی‌خاصیت و حتا مضرند.

بی‌عمل‌ها آدم هاب کم‌هوش و خودخواهی هستند. پرتوقع‌اند؛ چون فکر می‌کنند دنیا یک بستر آماده است تا آن‌ها در آن لم بدهند و به ریش بقیه بخندند. آدم‌هایی هستند که نه تنها از خودشان هیچ کنشی سر نمی‌زند، بلکه دیگران را هم تشویق به سکوت و بی‌خاصیتی می‌کنند. خود را در سرنوشت کسی شریک نمی‌دانند غافل از این‌که به جبر زندگی، اصلن شریک در سرنوشت جامعه آفریده شده‌اند.

نمی‌دانم این بی‌عملی چه‌قدر در دنیا شایع است؛ اما من فقط تجربه‌ی ایرانی‌اش را دارم. همه‌ی ماها، این جور آدم ‌ها را دیده‌ایم. فرض کنید معلم ریاضی بد درس می‌دهد. جواب مساله‌های ساده را هم غلط می‌دهد. چند تایی از بچه‌ها، توی زنگ تفریح بقیه را جمع می کنند و درباره‌ی عواقب حضور این معلم ریاضی توضیح می‌دهند. امتحان آخر سال را یادآوری می‌کنند و این را که سال بعد این بی‌توجهی دامن‌شان را خواهد گرفت. اما پدر و مادر بی‌عمل‌ها به آن‌ها یاد داده‌اند سکوت کنند و خودشان را «قاطی» نکنند. آن‌ها از عواقب هر نوع قاطی شدنی می‌ترسند. نمی‌خواهند هزینه‌ای بدهند. اگر همه چیز خوب بود که  هیچ. اگر نه در آن بدی غوطه می‌خورند.

این بچه‌ها بعدها سرازیر می‌شوند توی جامعه. می‌شوند بله‌قربان‌گوها. می‌شوند غرغروهای راضی. در تاکسی غر می‌زنند در خیابان لبخند. از فرهنگ پایین مردم و جامعه ناراضی‌اند. ملیت‌شان را تحقیر می‌کنند. اما توی همان کثافت و حقارت همراه بقیه غرق‌اند. توقع دارند دستی، از جایی نجات‌شان بدهد. راهی برایشان باز کند. آن‌ها هم بدون هیچ هزینه‌ای قدم بگذارند روی تخم چشم کسانی که هزینه داده‌اند، از منافع مادی و معنوی بهره‌مند شوند. لقمه‌ی آماده می‌خورند.

چقدر در تمام عمرم این بی‌عمل‌ها را دیده‌ام... چقدر خود من تاوان بی‌عملی‌شان را داده‌ام. چقدر دیگران به جایشان حرف زده‌اند، برایشان حرف زده‌اند، به خاطرشان حرف زده‌اند و آن‌ها جز آیه‌ی یاس نخوانده‌اند. 

بی عمل‌ها همان‌هایی هستند که وقتی توی تاکسی مردی زنی را انگولک می‌کند سرشان را برمی‌گردانند و به روی خودشان نمی‌آورند.

همان‌هایی هستند که توی خیابان زباله می‌ریزند و توی دریا می‌شاشند.

بی‌عمل‌ها همان‌هایی هستند که وقتی مردم توی خیابان کتک می‌خورند، پرده‌ی خانه‌شان را محکم می‌کشند و صدای موسیقی را بلند می‌کنند.

همان‌هایی که وقتی جنگ می‌شود بچه‌هایشان را فراری می‌دهند.

وقتی پای کمبود پیش می‌آید، برای چند روز ناقابل احتکار می‌کنند.

بدترین ویژگی‌شان این است که به عمل‌گرا ها انتقاد می‌کنند. چرا فلانی 30 سال پیش اعتراض کرد؟ 

حالا هم دارند توی کثافت دست و پا می‌زنند اما می‌گویند من نمی‌]خواهم بچه‌ام بهم بگوید چرا 30 سال قبل فلان کار را کردی! 

آقا جان! خانم جان! این پدر و مادر تو نبودند که 30 سال پیش فلان کار را کردند. احتمالن پدر و مادر من بودند. پدر و مادر تو همان موقع هم پرده‌ی خانه را کشیده بودند... درست مثل تو که الان پرده‌ی گوشت را کشیده‌ای!

/ 3 نظر / 42 بازدید
همای

چقدر زیبا نوشته بودید، چقدر بعضی هاشون حرفهای دل من هم بود، کاش می فهمیدند که با خودشان و با بقیه چه می کنند. این ترس از انتقاد آینده فرزند برای من خنده دار است. بچه ها در حال وقتی به نوجوانی رسیدند این کار را می کنند، وقتی می خواهند استقلال خودشان از پدر و مادر را نشان بدهند. هر کاری کرده باشی، در هر جای دنیا که باشی، بچه هایت در نوجوانی این سوالات و این رفتارها را می کندد، و این رفتارشان تا زمانی که نوجوانند ادامه خواهد داشت، بگذریم که بعضی تا ۳۰ و ۴۰ سالگی نپخته و نابالغ و نوجوان و مصوف کننده و تابع و وابسته و ترسو باقی می مانند. ترس از توبیخ نسل بعد برای من همیشه خنده دار بوده است، چون مثل هوایی که نفس می کشیم واقعیت زندگی است، و اگر وجود نداشت همه ما الان در غار زندگی می کردیم و هر روز باید دنبال شکار می دویدیم نوشته های شما منو یاد بعضی از مطالب یک وبسایت انداخت: http://www.mohammadsanati.net/ctg/t/thoughtperceptionculture

همای

چقدر زیبا نوشته بودید، چقدر بعضی هاشون حرفهای دل من هم بود، کاش می فهمیدند که با خودشان و با بقیه چه می کنند. این ترس از انتقاد آینده فرزند برای من خنده دار است. بچه ها در حال وقتی به نوجوانی رسیدند این کار را می کنند، وقتی می خواهند استقلال خودشان از پدر و مادر را نشان بدهند. هر کاری کرده باشی، در هر جای دنیا که باشی، بچه هایت در نوجوانی این سوالات و این رفتارها را می کندد، و این رفتارشان تا زمانی که نوجوانند ادامه خواهد داشت، بگذریم که بعضی تا ۳۰ و ۴۰ سالگی نپخته و نابالغ و نوجوان و مصوف کننده و تابع و وابسته و ترسو باقی می مانند. ترس از توبیخ نسل بعد برای من همیشه خنده دار بوده است، چون مثل هوایی که نفس می کشیم واقعیت زندگی است، و اگر وجود نداشت همه ما الان در غار زندگی می کردیم و هر روز باید دنبال شکار می دویدیم نوشته های شما منو یاد بعضی از مطالب یک وبسایت انداخت: http://www.mohammadsanati.net/ctg/t/thoughtperceptionculture

مسکیو

تکبییییر! گرچه مطمئناً با همه جاش موافق نیستم، ولی عالی بود. از ژرف نگری ات خوشم اومد.