ارزش کلمات

چه‌م است؟ هی رفرش کردن صفحه‌ها، بعد اسکرول کردن. سرسری خواندن بعضی نوشته‌ها. گوگل کردن همه چیز. خواندن لینک‌های بیهوده. 

استرس داشتن. ساعت‌ها که می‌گذرند بدتر می‌شوم. اگر کار نکنم، بی‌پولم. هیچ‌ ساعتی از روز بی‌کار نیستم.‌آزاد نیستم. 

نمی‌توانم تمرکز کنم. اگر مریض شوم، بی‌حوصله شوم، خسته شوم، نمی‌توانم به خودم مرخصی بدهم. ذهنم آف نمی‌شود. همین‌جور دارد صفحه‌‌ها را رفرش می‌کند. دارد گوگل می‌کند. دارد لایک می‌دهد. دارد می‌شمرد چند کلمه ننوشته؛ چند کلمه باید بنویسد.

چه‌م است؟

چند کلمه، چند هزار کلمه، چند میلیون کلمه من باید بنویسم در زندگی‌ام؟ 

/ 5 نظر / 19 بازدید
نيكان

سلام تماشا را ایستاده ای بر لبه ی پرتگاه دنیا و دنیا میل رقص دارد جواد مجابی. حتا اگر اندازه ی تمام لغت نامه های جهان سرگردان واژه ها باشیم می ارزد به همان یکباری که می اندیشیم شان که اندیشیده می شویم سپاس

زهرا

جون جون سلام یه برفی اومده که نگو و نژرس اگه بودی می رفتی برف بازی؟؟ جات خالی...

سنگر و قمقه های خالی را امانت گرفته بودید سالها پیش چرا پس ندادیدش؟؟؟

یادتان نیست؟؟ عجیب هم نیست!! بی مهری که هیچ بی معرفتی هم نه هر چه دوست دارید نامش را بگذارید تازگی ندارد!شک دارم تائید کنید این کامنت را اما می نویسم چون فرمودید بگویم تا پسش بدهید. مطمئن هستید که پدرتان چنین کتابی در خانه اش نداشته این را حتمن خوب یادتان مانده میان آن همه فراموشی! اما روزی او را فرستادید تا از شهر کوچک شمالی از مردی که اینگونه توصیفشش کرده اید" پرسان پرسان نشانی قبرستان شهر را می گیری تا برای مادربزرگ فاتحه ای بخوانی و راهت را از زن عمو و دختر عمه ای که از سر خاک عموی تازه درگذشته برمی گردند می‌دزدی."(17 بهمن سال 88 در پستی با نام شهر من گم شده است) همان مرد که راهتان را از سر خاکش و همسرش دزدیدید به امانت بگیرد!! این کتاب آن سال در بازار نایاب بود... نگاه کوچکی به سال انتشار کتاب خاطرتان می آورد که شما نخریده ایدش!همان وقت که این پست را نوشتید نوشتم که شاید آن عمو هرگز به هیچ فاتحه خوانی احتیاج نداشته باشد شاید واژگان زنده در ذهن او را هیچ دکترای ادبیاتی هم نتواند در ذهن داشته باشد اما آن کامنت را تائید نکردید

من شاگرد خوشنویسی اش بودم روزی از او خواستم کتاب را امانت بدهد گفت نزد شماست.و البته برش نگردانیده بودید با چند جلد کتاب دیگر گفت نوشته است در جایی. بعد از اینکه سفر ابدی رفت به نزد دخترش رفتم و گفتم نمی خواهید کتابها را باز پس بگیرید لیست بلندی داشتند از کتابهایی که دست افراد مختلف بود دخترش گفت آنکه امانت برده باید برگرداند خیانت در امانت زیبا نیست زنگ بزنم چه بگویم؟ آنها نگفتند آنها شاید هرگز ندانند که برادرزاده پدرشان در قبرستان شهر چه گونه رفتار کرده اند آنها اصلا طور دیگری فکر می کنند اما کتابهای پدرشان را عاشقانه دوست دارند و نگهداری می کنند بیشتر کتابها برگردانده شده غریبه ها خوش قول تر از فامیل بودند انگاری. دخترش گفت ازمن عکس پدرم را خواست قاب کرده تقدیمشان کردم شاید منتظر بود کمترین رسم امانت داری را به جا آورید وقتی او در اوج غم عکس را تقدیم کرده! آنها هرگز نمی دانند من این کامنت ها را گذاشته ام اما شما شاید باید تلنگری به خاطراتتان بزنید خانم شاید بهتر است فقط راهتان را از سر راه همسر و خاک و دخترانش بدزدید نه کتابهایش را.موفق باشید.اگر کامنت ها را تائید کنیدخوشحال می شوم پاسخ شما رابدانم