روی پای خودم

 به هیچ‌جا وصل نیستم. به هیچ آدمی، دسته‌ای، گروهی. مدرسه هم که می‌رفتم همین‌جوری بودم. توی گروه‌ها نبودم. در حالی که همه داشتند از منافع در گروه بودن‌شان استفاده می‌کردند-حالا حتا در حد یک ناهار دور هم خوردن- من برای خودم بودم. البته شاید از دور این‌طوری به نظر نرسد؛ چون من به ظاهر خیلی آدم پررابطه‌ای هم هستم، اما رابطه‌هایم هیچ‌وقت باندی نشده... نه کسی مرا به باندش راه می‌داد، نه من علاقه‌ای به حضور در باندها داشتم. توی دانشگاه هم خودم بودم و خودم. با آدم‌های معدودی در ارتباط بودم و رابطه‌هایم بر اساس منفعت‌های گروهی تعریف نمی‌شد. بعدها در کار هم همین راه را ادامه دادم! من توی گروه کسی نبودم، از این گروه‌ها که همه با هم می‌روند یک جایی، همه باهم می‌آیند بیرون، همه با هم قهر می‌کنند، برای هم کار چاق می‌کنند، از هم تعریف می‌کنند و به قول آذر، پله‌های ترقی را می‌روند بالا! من فقط با چند تا آدم نزدیک رابطه‌ داشته‌ام.

این‌جوری بودن البته آدم را از بعضی چیزها محروم می‌کند. یعنی آدم آن «حمایت» گروهی را که معمولا آدم‌ها ازش استفاده می‌کنند از دست می‌دهد. من در مدرسه عضو دسته‌ای نبودم؛ بنابراین مرا در خیلی از جمع‌ها دعوت نکردند. توی دانشگاه، آدم کسی نبودم؛ بنابراین با هیچ استادی لابی نداشتم. در محیط کار وارد هیچ باندی نشدم، بنابراین آقای فلانی و خانم فلانی همیشه اولویت‌های دیگری داشتند برای همکاری.

البته که احمق نبودم. می‌دانستم منافع این شکل زندگی چیست. می‌دیدم که آدم‌ها چطور فقط به خاطر این‌که دوست فلانی‌ها هستند پیش‌رفت می‌کنند. می‌دیدم که خیلی‌ها فقط به خاطر روابط گروهی‌شان صاحب اسم و رسم شدند و جاهایی نشستند که حق‌شان نبود. فرقش این بود که من همیشه نان بازوی خودم را خوردم. نمره‌هایی گرفتم که حاصل هیچ ارتباط ویژه‌ای نبود. کارهایی که کردم به خاطر آشنایی با کسی نبود. دوست نداشتم بابت مزایایی که به دست می‌آمد، باجی بدهم. می‌خواستم زندگی‌ام دست‌رنج خودم باشد.

حالا من یک آدم بدون شبکه، بدون لابی، بدون افیلی‌ایشن، بدون دسته و گروه و باند، خودم را پرت کرده‌ام توی دنیایی که همه چیزش بر این مدار می‌چرخد؛ تنها با این باور که دنیا برای کسی تنگ نیست؛ منابع هستی بی‌شمار است و کسی قرار نیست حق و سهم و حقوق ما را بگیرد. در همین مدت کوتاه،باز هم فهمیدم که همیشه موقعیت‌هایی در آب نمک خوابانده هست برای دوستی؛ رفیقی، کسی. فهمیدم که هیچ‌کس همه‌چیز را نمی‌گوید، همه‌ی راه‌ها را نشانت نمی‌دهد و اگر از دستش بربیاید شاید آدرس اشتباه هم بدهد! دیدم آدم‌ها را که حسادت حس غالب‌شان است و فکر می‌کنند هر موفقیت و پیش‌رفت دیگران، شکست و توقف آن‌هاست. این را از سوال‌هایی که کردم فهمیدم. از ایمیل‌های دروغ. از خود را به ندانستن و نشنیدن زدن بعضی‌ها. از توی ذوق زدن‌ها و ناامید کردن‌ها.

من نمی‌توانم تنها با این نیت که از مزایای رفاقت‌های این‌چنینی بهره‌مند شوم، خودم را شبیه بسیاری از آدم‌هایی کنم که این رفتارشان را دوست ندارم. - و صدالبته منظورم کمک کردن به دوستان و رفقا نیست که صفتی است پسندیده- اما این‌که خودم را بچپانم توی گروه‌های بسته‌ای که کسی را جز خودشان قبول ندارند، برایم غیرممکن است.

دنیا بزرگ است. به رغم همه‌ی محدودیت‌ها، فقر و گرسنگی، تاریکی و وحشت و تنهایی، جا برای همه‌ی موجودات دارد. من توی هیچ گروهی نیستم؛ توی گروه خودم هستم؛ من و باورهایم، من و توانایی‌هایم، من و آرمان‌هایی که دلم می‌خواهد با ضابطه بهشان برسم.

*من همیشه چند تا دوست خوب داشته‌ام که از فرصت بودن‌شان استفاده کرده‌ام و آن‌ها هم سهم دوستی‌شان را به من داده‌اند.

*متاسفانه انگار این خصلت، بیش‌تر ویژگی ایرانی‌ها و ملت‌هایی شبیه ماست.

 

/ 4 نظر / 17 بازدید
مسکیو

مطمئنم تا حالا بارها و بارها این جمله تهوع آور رو شنیدی، برات ایراد کردن! که خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو. مطمئنم. میدونم. آدم های مثل تو کم نیستن، آدم های که تو گروه بودن رو به خاطر دلایل مسخره و به خصوص کسب منافع گروهی بودن رو قبول نکردن و همیشه زخم خوردن. البته، البته که آدم هایی که خلاف این عمل کردن خیلی خیلی بیشترن.

سایه

چقدر عجیب است که گاهی با خواندن متوالی متن ها، یا خواندن متن های متوالی، این احساس بهش دست می دهد که بعضی ها مبرا هستند از اغلب بدی ها و دیگران یکسره خطاکارند... چه چیز باعث ایجاد چنین احساساتی می شود؟ یا خطا در درک و دریافت ماست از متون؟

راحله

سلام بیست روزی می شد شماره ات را می گرفتم و خاموش بود . نگران شدم امروز که وارد وبلاگت شدم خیالم راحت شد لطفا یک خبر بده

هامون

دوز و کلک نمی آموزم. پس هستم...