قرار بود دوچرخه‌ای بخرم

از این سر شهر تا آن سر رکاب بزنم

گردن‌بندم را بیندازم توی گردنم

تا چشم فلانی کور شود

 

قرار بود خودم تصمیم بگیرم

          برای پنجره‌ها تا کی باز شوند

 

قرار بود در کوچه‌ی ما عروسی شود

اما عروسی به هم خورد

به خاطر مردن پسر همسایه

         و گرن‌بندم ماند در جعبه‌ای که نمی‌دانم کجاست

 

دلم هنوز دوچرخه می‌خواهد...

/ 2 نظر / 4 بازدید
زهرا

من دلم می خواهد یک دل سیر بدوم.انقدر که قلبم منفجر بشه...[تایید]