من اهلش نیستم

نه...من نمی‌خواهم با هیچ ناشری کتاب دیگری منتشر کنم. قصد ندارم دنیال پیش‌رفت شغلی باشم. قصد ندارم سردبیر یا ته دبیر شوم. دنبال دکترا نیستم. برای خانه‌ام هیچ‌چیز مهمی نمی‌خرم. سهام، ملک و ویلا نمی خواهم. سرمایه‌گذاری نمی‌کنم. هیچ رقابتی با کسی ندارم. به پیش‌رفت هیچ‌ کدام، جایزه‌ی هیچ‌کدام و زندگی هیچ‌کدام‌تان غبطه نمی‌خورم. هیچ چاله‌ای نمی‌کنم ...

ناامید نیستم. اتفاقا خیلی امیدوارم که سرنوشتم شبیه شما نشود. خیلی خودخواهانه فکر می‌کنم سرنوشت بهتری می‌تواند در انتظارم باشد...

/ 6 نظر / 18 بازدید
مسکیو...

من اهلش نیستم! ؟! این جمله! تازه خدا میدونه با چه لحنی! چته تو؟ شاکی به نظر میای؟ تو این نوشته های آخر یه ...چطور بگم...یه خشمی تو وجودته انگار...انگاری دیگه تحمل نگه داشتنش رو نداشته باشی و هی سر هر چیزی بخوای پرتش کنی به بیرون و عین یه تف پرتابش کن به صورت روبه رویی ت... چنین چیزی به نظر میاد. شاید اشتباه کنم. به قول این جماعت مذهب معاب، اللاهو اعلم. در هر صورت مراقب خودت باش، مهربان.

عباس از سرزمین گرم

یاد فیلم فایت کلاب افتادم، توی صحنه ای برد پیت و بازیگر نقش اول فیلم (اسمش رو نمی دونم) وارد یک اتوبوس می شن، به تبلیغات داخل اتوبوس نگاه می کنن. تصویری مرد جوانی است با هیکلی عضلانی و جذاب. هر دو رو به هم می کنند و می خندند. با تمسخر می گویند تصویر یک مرد جذاب. هر دو می خندند به آنچه تبلیغ می شود و آنچه پذیرفته می شود به عنوان هدف زندگی. ما که نه اون راه رو رفتیم، نه راه خودمون رو پیدا کردیم، به قول هامون، داره چهل سالم می شه، فک می کردم یه گهی می شم، ولی هیچ گهی نشدم. شدیم سردرگم و دربدر

رها

خوب می کنی خواهر...دنبال سرنوشت بهتری باش1

Ali Soleiamni

سلام باید خودت اهل خیابان دلم باشی من را نمی فهمند این دختر فراری ها با غزلی به روزم و منتظر نگاه شما . با احترام – علی سلیمانی

آزاد

چه بگویم؟ سخنی نیست می وزد از سر امید، نسیمی؛ لیک تا زمزمه ای ساز کند در همه خلوت صحرا به رهش نارونی نیست چه بگویم؟ سخنی نیست *** پشت درهای فرو بسته شب از دشنه و دشمن پر به کنج اندیشی خاموش نشسته ست بام ها زیرفشار شب کج، کوچه از آمدو رفت شب بد چشم سمج خسته ست *** چه بگویم ؟ سخنی نیست در همه خلوت این شهر،آوا جز زموشی که دراند کفنی نیست وندر این ظلمت جا جزسیا نوحه شو مرده زنی نیست ورنسیمی جنبد به رهش نجوا را نارونی نیست چه بگویم؟ سخنی نیست... سروده احمد شاملو چشمه ریگی | http://blog.cheshmehregi.com