زندگی دیگران

وبلاگ‌هایی هستند که می‌شود بی‌امان خواندشان و تا ته آرشیوشان سفر کرد. حالا هرچند طرف فقط و فقط از خودش بنویسد به روایت اول شخص و خودش شخص اول رمانی باشد در این شهر یا شهر دیگری در جای دیگری از دنیا. شخصی نویسی اصلا گناهی نیست اگر آن‌قدر خوب بنویسی خودت را که مخاطب بخواهد بداند بالاخره پریود شد‌ای یا نه یا سر قرار شام دیشب رسیده‌ای یا نه...

از این وبلاگ‌ها زیاد هست. هستند آدم‌هایی که حتا به نام خودشان می‌نویسند و خودسانسوری نمی‌کنند. بعضی‌ها هم هستند که نام شان را دریغ می‌کنند لابد از ترس حسود و فضول و بدخواه که در اطراف ما کم نیست.

من خودم را مرور می‌کنم با این دفترچه یادداشت کوچک که حالا دیگر رمق نوشتن از خود هم برایم نمانده و چقدر فرق کرده‌ام با گذشته با ترس پنهان قضاوت شدن و از وقتی سررسیدهایم را انداختنم دور، نوشتن برای من یک کار شفاهی شده آن هم البته در ذهن و بدون مخاطب؛ تنها برای خودم در جایی که دیگر مامان و بابایی زیر بالشت را نمی‌گردند در جست و جوی افکارت که به کجا دارد می‌رود.

خیلی از وبلاگ نویس‌ها نویسنده‌های خوبی هستند؛ مطلب علمی هم که می‌نویسند آدم را درگیر می‌کنند و در عوض خیلی‌ها بی استعداد وقت آ‌دم را با خاطرات شوشوجون و باز ماندن زیپ راننده تاکسی و شوخی‌های احمقانه می‌گیرند در حالی که اگر همین جزییات پیش پا افتاده را کسی با اندک قریحه‌ای بنویسد، غوغا می‌کند. خوب است کسی بتواند زندگی‌های دیگری هم داشته باشد؛ با سرک کشیدن، گوش کردن، وبلاگ خواندن و فیلم و کتاب. یک بار زندگی کردن خیلی کم است.

 

(‌راستی چند روز پیش،‌ وقتی ناگهان برگشتم توی اتاق، دیدم مامانم دارد سونوگرافی‌ جدیدم را می‌خواند. لابد از سر کنج‌کاوی یا نگرانی و من برایم مهم نبود و خودم هم هیچ‌وقت بدم نیامده از خواندن کوچک‌ترین نوشته‌ای که جایی جا مانده از کسی. عاشق داستانم و همیشه توی کوچه و خیابان دزدانه سرک می‌کشم به درهای باز مانده و پرده‌های کنار رفته و دلم می‌خواهد بدانم آن‌ها چه جوری زندگی می‌کنند و از توی خانه‌شان چه بویی می‌آید و ... دنبال کردن مکالمات تلفنی آدم‌ها در تاکسی و خیابان هم همین حکم را دارد.)

پ.ن: جواب سونوگرافی من هم می‌تواند یک داستان کوتاه باشد، نه؟

/ 3 نظر / 11 بازدید
گیس گلابتون

خوب است که این همه صداقت داری . به نظرم دنبال کردن نا گفته های دیگران خصوصا آن هایی که مرموز تر از بقیه اند جالب تر از همه است . بعضی ها گلوی شان دارد می ترکد از حرف های نگفته . ولی باز هم ساکت اند... وبلاگ خوبی داری و قیافه ات هم برام خیلی آشناست دوست عزیز . کاش می دونستم کجا دیدمت . سرشار باشی ...[گل]

سارا

داری مامان می شی صنایع؟

سارا

هی ی ی ...خب من ذهنم هنوز درگیر سنت هاست! :-)