روبه رو... روبه رو... روبه رو جهنمه/پشت سر... پشت سر.. قتلگاه آدمه

... واقعا این جوری بود که من دچار یک جور توهم شده بودم. هیچ چیز نتوانست در یک سال و نیم گذشته توهم مرا کم کند. تصویر آدم‌ها برایم عوض شده بود، دیگر ماشین‌های پژوی 405 سیاه، دخترهای چادری لبخند به لب، آدم‌هایی که نشسته بودند توی ماشین‌شان و با موبایل حرف می‌زدند، کسانی که از سر کوچه رد می‌شدند، صدای زنگ در، تلفن، بوق ماشین و...، برایم ماشین و دختر و آدم و موبایل و بوق نبودند. همیشه انتظار داشتم تلفنم که زنگ می‌خورد رویش نوشته باشد no number یا call. همیشه منتظر یک private caller بودم.

روزی که رفته بودم از داروخانه‌ی سرکوچه بی‌بی چک بخرم، یک نفر با قیافه‌ی تیپیکال نشسته بود توی ماشینی نزدیک خانه‌مان، کیف پولم توی دستم عرق کرده بود. تا تهش رفتم، تا آن‌جا که مجبورم بی‌بی چکم را تحویل بدهم، که شلوارم را بکشم پایین، که خم شوم، لخت، تا چیزی جا نمانده باشد. در تمام ماه‌های مانده تا به دنیا آمدن هانا، خودم را می‌دیدم که روی آن موکت‌های لبریز از کثافت نشسته‌ام و شکم برآمده‌ام را چسبانده‌ام به میله‌هایی که به شوفاژ سلول می‌رسند. فکر می‌کردم کجا باید بچه‌ام را به دنیا بیاورم، کجا باید بزرگش کنم...

به دنیا هم که آمد، فکر می‌کردم نقشه است. می‌خواهند بگذارند وقتی زاییدمش، مرا ببرند. خودم را می دیدم که بچه‌ام را دنبال خودم می‌کشم و می‌خواهم توی زندان بزرگش کنم. با خودم فکر می‌کردم او را می‌دهند دست کی؟ پدرش؟ مادربزرگش؟ خاله‌اش؟

هربار که تلویزیون روشن بود،حس می‌کردم دارم دیده می‌شوم در حال دیدن یک میزگرد سیاسی. با هر کسی حرف می زدم فکر می‌کردم الان است که از پشت بام و بالای سر و زیر میز، کسانی بیرون بپرند. بدون اغراق هر شب خواب بازداشت شدن و بازجویی پس دادن دیدم. خبرها را که می خواندم قلبم تندتر می‌زد. فکر می‌کردم کسی مرا در حال خواندن آن خبرها می‌پاید.

زیاد از این چیزها با دیگران حرف نمی‌زدم. مثل آدم‌هایی شده بودم که توی ذهن‌شان یک زندگی دیگر دارند. ذهن من همیشه داشت توی یک برگه‌ی سفید که بالایش نوشته شده بود «النجاة فی الصدق» توضیح می‌نوشت. سناریوهای مختلفی را می‌نوشتم. برای همه چیز جوابی آماده می‌کردم؛ این‌که چرا الان در این خیابان هستم، چرا شیر و ماست و پنیر خریده‌ام، دارم کجا می روم، از کجا می‌آیم، به چی فکر می‌کنم.

یک سال و نیم تمام دچار این توهم شده بودم که کسی، ذهنم را هم می‌خواند و برای همین از فکر کردن هم می‌ترسیدم.

برای اتفاق‌های روزمره و پیش پا افتاده هم داستانی سر هم می‌کردم و دلیل می‌آوردم. ذهنم مریض شده بود و همه چیز را توضیح می‌داد. سعی می‌‌کردم از اتوبان یادگار امام که رد می‌شوم، تنها به جلویم نگاه کنم. دلم می‌خواست از دیدن تمام آن چهر‌ه‌های عادی و غیر تیپیکال خلاص شوم. به کسی اعتماد نداشتم. یاد حرف بازجویم می‌افتادم که می گفت:«ما شاید بیرون این‌جا همسایه‌ی هم باشیم.» قیافه‌ی تمام آدم‌ها به نظرم مشکوک بود. به خیلی از آدم‌ها بدبین شدم. دیگر به خیلی‌ها زنگ نزدم.

×××

دلم تنها چیزی که می‌خواست این بود که دور شوم. می‌خواستم خاکی را که امید و پیشرفت را از من گرفت فراموش کنم. می‌خواستم از چهارراه‌هایی که به هیچ خانه‌ای نمی‌رسیدند دور شوم. می‌خواستم کابوس‌های واقعی‌تری داشته باشم.

حالا هم کابوس می‌بینم؛ کابوس تنهایی و دوری.

/ 3 نظر / 7 بازدید

چادری ها و حزب اللهی هایی که از همنوع خودشون می ترسن نو برن دیگه!!!!!!!! خیلی جالبه که متحول شده ای و از حجاب برتر به نقد حکومت رسیده ای!!!

نون کوچک

همه ی این روزها می دیدم که آدم دیگری درونت زندگی می کنه. می دیدم که سکوتت به هیچ کس اعتماد نداره. می دیدم که هرقدر هم شادی چشمات از غوغای فکرت تیره شده. برای همین نمی پرسیدم. امیدوار بودم یه روز باهام حرف بزنی. فکر نمی کردم شاید دیگه هیچ وقت صدات رو از رو به روم نشنوم و به چشمات مستقیم خیره نشم.

نون کوچک

یه چی برات نوشته بودم قبل از خوندن این پست البته...