ما مردمان غمگین

نه. نمی‌شود یک ملت را کشت، در خانه محبوسش کرد، راه نفسش را گرفت و خنده‌اش را خشکاند. در کوتاه مدت می‌شود. می‌شود با حبس و حصر و باتوم نفس جماعتی را تنگ کرد... ممکن است بشود به مردمی القا کرد وطن مرده است، حس ناسیونالیستی پشیزی نمی‌ارزد، گور بابای هرچه بوی خاک و خاطره‌ی ملی، وقتی سهم ما از آن همه تنها رنج و اندوه است. اما زیاد نمی‌گذرد که مردم همدیگر را پیدا می‌کنند. حرف‌های مشترک شان را، غم‌های مشترک‌شان را و از همه مهم‌تر شادی مشترک‌شان را. 

حالا اصغر فرهادی گلدن گلوب را برده است. ایرانی‌های زیادی نیمه شب نشسته‌اند تا لحظه‌های نفس‌گیر بگذرند و نام او را بشنوند. در این دلمردگی‌، در این هجوم ترس از تحریم و جنگ، در اوج بدنامی دولت‌مردان در جهان، ایرانی‌های زیادی نشستند تا نام خودشان را از بلندگوهای مراسم بشنوند. نامی که فرهادی به زبان آورد. می‌دانست چشم‌های زیادی به او خیره‌اند، می‌دانست این مردم بی‌گناه‌اند، دل‌شان یک ذره شادی می‌‌خواهد، کمی افتخار، کمی غرور... دل‌شان تصویر واقعی خودشان را می‌خواهد، ملتی که تهدیدی برای دنیا نیست، شعار «انرژی هسته‌ای، حق مسلم ماست» نمی‌دهد؛ می‌دانست همه‌ی این‌ها ازشان دریغ شده؛ نام‌شان را آورد به بزرگی و احترام.

دل‌های زیادی در سراسر دنیا از این خبر لرزیده. اشک‌های زیادی چکیده... مردمی احساس کرده‌اند جزوی از جامعه ی جهانی اند، تصویری ازشان دیده شده، تصویری از سردرگمی‌ها، تناقض‌ها و حتا ضعف‌هایشان؛ اما این تصویر واقعی است. خودشان هستند در قاب تصویر که تابع همین شرایطی که در آن زندگی می‌کنند، دروغ می‌گویند. اما این تصویر فرق دارد با تصویری که تلویزیون کشورشان نشان می‌دهد. فرق دارد با امت همیشه در صحنه، ملت قهرمان. 

من هی یادم افتاد روزهای قبل از انتخابات را؛ ه باز مردم خودشان شده بودند؛ مهربان‌تر، شادتر، امیدوارتر. پنجره‌ی ماشین‌شان را باز می کردند، بوق می‌زدند، می‌خندیدند و آن تصویر ریاکار و دروغ‌گو را با شعار «دروغ ممنوع» کنار گذاشته بودند. بعدها، در تمام ماه‌های سرکوب، دیگر شادی عمیقی ندیدم. پنجره‌های ماشین‌ها بالا کشیده، سرها در گریبان، درست مثل زمستان اخوان.

ما، بخش زیادی از جامعه،(نمی‌گویم همه)، دیگر روی خوشی ندیدیم. هر روز خبرهای

تلخ خواندیم. هر روز با اضطراب در جمع‌های کوچک‌مان از هم پرسیدیم: «فردا چه می‌شود؟» ترور و اعدام و حکم و گرانی و ترس.

بعد از مدت‌ها، این تنها خبر خوبی بود که ما را به هم پیوند داد. که باعث شد لبخند بزنیم. که شادی‌مان را تقسیم کنیم. برای من حتا مفهوم وطن را یادآوری کرد؛ چیزی که مدت‌ها بود فکر می‌کردم در من مرده است.

ما ملت مظلوم، کمی اعتماد، کمی امید و مقداری شادی می خواهیم. ما ملت غمگینی هستیم و از فرهادی ممنونیم که چهره‌ی دروغ‌گو اما مظلوم‌مان را به دنیا نشان داد.

/ 4 نظر / 19 بازدید
گیگیلی

من الان شبیه اصغر فرهادی شدم از بس از اون صبح همه خبرهای مربوط به ش رو سرچ کردم و خوندم دمِ فرهادی و دارو دسته ش گرم. پیشبینی نادیده گرفته شدن این افتخار از طرف رسانه ها که اصلا کار سختی نیست اقلا ما ازش تقدیر کنیم[چشمک]

زهرا

منم خوشحال شدم منم که فیلم باززززززززززز [پلک] تو خوبی خانمی

نيكان

با غرور و افتخارتان گریستم. تو زندگی می کنی هنوز در میان ما هنوز در کوچه پس کوچه های همین شهر با التهاب ها و تپش های ما امید که روزی به جای آن که در خود صدایمان کنی بشنویمت رسا زیبا و شادمانه. پایدار باشی هموطن. ممنون از یادداشتت.

آذر

ولي اون ها بودند :)