بی وطن

در سلولی که ما چند صباحی را در آن گذراندیم، گذشتگان و رفته‌گان یادگاری‌هایی به جا گذاشته بودند.یکی از اولین جمله‌هایی که به دادم رسید انی بود که "قرآن بخوان." من و سهیلا این توصیه را جدی گرفتیم. صبح مان به خواندن قرآن می‌گذشت تا چند روز. بعد یکی از دوردست‌‌ها جرات کرد و آوازی سر داد. ترانه‌ی "ظاقت بیار رفیق" سیاوش را می‌خواند. بعد من شجاع شدم. خواننده‌ی بند شدم. هرچه در حافظه داشتیم روی دستمال کاغذی نوشتیم تا یادمان نرود. عاشقانه و وطنی و بند تنبانی می خواندیم. یکی از ترانه هایی که حسابی طرفدار داشت و از اطراف و اکناف برایمان سوت و کف به ارمغان می آورد، "وطن" با صدای سالار عقیلی بود. وطنم وطنم وطنم وطنم را فریاد می زدیم و اشک در چشم مان جمع می شد. هنوز آن دستمال کاغذی را دارم.

***

یک روزی در زندگی‌مان رسید که کشورمان شد " آن خراب شده" و "سگدونی". یک روزی رسید که هرکدام‌مان ترجیح دادیم آواره و بی‌وطن و تنها و سرگردان باشیم؛اما تحقیر نشویم. یک روزی رسید که پا گذاشتیم روی دل پاره‌مان و توی دل‌مان " وطن ای هستی من/ شور و سرمستی من.." را خواندیم و به این فکر کردیم که "همه‌ى جان و تنم/وطنم وطنم وطنم وطنم" چه بیت ناآشنایی است.

/ 3 نظر / 7 بازدید
اشرف باقري

سلام به نعيمه دوستدار.خبر نداشتم كه مادر شده اي.از دل و جان مباركت باشد اين شيريني بي مثال.از ققنوس سراغت را خواهم گرفت.اين روزها پر شتاب مي گذرند و من براي سلام كردن به آنها كه دوستشان مي دارم،از هميشه بي دريغ تر شده ام.به من در آهوك سر بزن.خوشحال مي شوم. بوسه و دعا

فاطمه

[گل]درود بر شما

مسکیو

قبول داری در بطن و در اعماق، تا حدودی مذهبی هستی؟ شاید بهتر بگیم مذهب، نگاه دین مدارانه، خدا محورانه، تو وجودت هست؟ !! چی دارم میگم؟!! تو هم یه ایرانی هستی، تو هم یه دهه شصتی و شاید پنجاهی هستی، تو هم تمام سالهای بچگی و نوجوانی و جوانی رو تو کوچه پس کوچه های که یه صدای مسجد محلش همیشه بلند بود، با ماه رمضون و محرم های این ممکلت بزرگ شدی، ... مگه میشه مذهب و دین درونت ریشه نداشته باشه؟ سن ت هم بالا رفته و آدمها که پیر میشن به مذهب نیاز پیدا میکن. البته چون نمیشناسمت پس با این حرفا یعنی یه جورایی دارم پیش داوری ت می کنم که درست نیست. ولی بازم میگم، معلومه تا حدودی مذهبی هستی، لااقل آدم دین باوری هستی.