نتوانستن

می‌خواستم خیلی کارها بکنم... نشد.

می‌خواستم برایت شعر بگویم، شعر بنویسم، شعر بخوانم...

مِی‌خواستم صبح‌ها برایت آواز بخوانم....با هم برقصیم،

می‌خواستم توی راه برایت یک موسیقی خوب بگذارم...با هم حرف بزنیم،

می‌خواستم نامت را صدا کنم... قهقه بخندم...

می‌خواستم غذاهای خوشمزه درست کنم، با هم بخوریم...

می‌خواستم برایت کلاه ببافم...ژاکت و شال گردن...

می‌خواستم  یک آلبوم درست کنم، همه‌ی نشانه‌های بودنت را بچسبانم در آن،

می‌خواستم عکس بگیرم از روزهایی که با همیم، لباس‌های خوب بپوشم، لبخند بزنم رو به دوربین...

دیروز یک خانمی توی میدان توپخانه زیرلبی گفت ما را هم دعا کن...من می‌خواستم برای خودم هم دعا کنم ...

می‌خواستم از همه بهتر شوم، از همه بدتر شدم.

 

/ 3 نظر / 26 بازدید
الهه

مثل همیشه خوب!!

سارا

چی شده صنایع؟

سارا

ای نمیری تو که منو دق دادی نصفه شبی.. گفتم یه بلایی به سرت اومده.. یه ذره شاد انگیزانه بنویس بابا اعصاب ندارم. این روزا همه ش خبر بد میاد..پدر یکی از دوستام فوت کرده دیشب این قدر زار زدم چشام باز تربچه شده. خوب باش.