آرزو

کاش يک شب
وقتی که خواب
روی تمام خستگی هايت پهن شده
و رنگهای در هم و بر هم
مقابل پلکهايت می لرزند؛
خواب مرا ببينی.
آن وقت
آن صدای مخملی
که شبيه صدای خداست
برايت يک قصه ی بدون کلاغ بگويد
که دروغ هم نباشد


کاش
صبح که بيدار شدی
آن صدای مخملی را به ياد داشته باشی
وقصه اش را
که منم
و حقیقت دارم .

/ 4 نظر / 7 بازدید
barbadrafte

کاش می شد هميشه سکوت کرد.کاش می شد اونقدر قوی بود که قضاوت نکرد .مگه آدميزاد چقدر می تونه صبر و تحمل داشته باشه .يه دفعه می بينی اينقدر سکوت کردی که خورد شدی. اينم خوب فهميدم .هرچی سکوت کنيم .بيشتر بايد زير باز زور بريم .وازمون سوء استفاده می شه . گاهی وقتها اونقدر سکوت کردی که دلت می خواد می تونستی جايی که هيچ کی نباشه بری اينقدر داد بزنی که حنجرت پاره بشه .شريعتی می که سرمايه هر دلی حرفهايی است که برای نگفتن داره .ولی وجد آدم هم گنجايشی برای نگهداری اين سرمايه داره.

مينا

کاش صبح نه... نيمه شب از خواب ميپريديم مثل کسي که کابوس ديده و ميديديم که يه شبه خواب ۲۳ سال رو ديديم.....

راهي

سلام.شعر قشنگی بود.دستتون درد نکنه.موفق باشين.