از دل برود هر آن‌که از دیده برفت

دلم تنگ و فشرده است.

من هیچ‌وقت سهمی از آن‌ها نداشته‌ام. همیشه تنها بوده‌ام...بزرگ‌تر بوده‌ام. در سختی و تنهایی دم نزده‌ام.

دیگر برای گله کردن هم دستم به کسی نمی‌رسد.

وقتی بودم پنهان بود حال و روزم. حالا که نیستم هم پنهانم. 

من همیشه توهم داشتن آن‌ها را داشتم. خیال می‌کردم جزوی از آن‌ها هستم. اما همیشه ته صف خواسته‌ها، برنامه‌ها و اولویت‌هایشان بودم. من غایب جشن‌ها و مهمانی‌ها و برنامه‌هایشان، آن‌ها غایب از زندگی من.

کاش می‌شد دیگر همین گله را هم نداشته باشم. همان قدری بخواهم‌شان که مرا می‌خواهند. 

/ 0 نظر / 14 بازدید