سفر رسم عشق است و رفتن... ما را می‌برد

هیچ درکی از فردا نداشتم. همه چیز در یک حالت گنگ اتفاق می‌افتاد. ما داشتیم تندتند دور می‌شدیم. اصلا از همان شب کذایی ما هی دورتر شدیم. می‌دانستم اگر یک لحظه بایستم و پایم شل شود ممکن است بازی را خراب کنم. می‌دانستم فقط باید تندتند حرکت کنم و بروم جلو. ممکن بود پروازمان را از دست بدهیم.

شب آخر رفتم از مامان شادی سیم‌کارت بگیرم. تمام راه را گریه کرده بودم. تا مامانش در را باز کرد، زدم زیر گریه. او هم گریه کرد. گفتم سخت است...گفت خودت انتخاب کردی دیگر... صبحش تا چشم باز کردم شروع کردم به اشک ریختن. مامانم که از در آمد تو، گریه می‌کرد.

زیاد وقت نداشتیم. تندتند بارها را می‌گذاشتم توی صندوق عقب تا وقت نکنم برای عزاداری. همه داشتند گریه می‌کردند. توی دل‌شان.

بعد پرواز کردیم و بارها آن‌قدر سنگین بود و بچه توی بغلم وول می‌خورد و آن‌قدر استرس ممنوع‌الخروجی و مامورهای لباس سبز را داشتم که نشد گریه کنم. قلبم مثل گنجشک می‌زد اما باید هانا را رد می‌کردم از همه‌ی درهایی که بسته به نظرم می‌رسیدند.

رسیدیم به شهر برج‌های بلند. نمی‌دانم آفتاب تند بود یا چشم‌های من دودو می‌زد. خوب نمی‌دیدم دور و برم را. تندتند از بین برج‌های بلند رد می‌شدیم. من و رضا با هم حرف نمی‌زدیم. هانا توی بغلم خواب بود. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم از آن روز به بعد زیاد با هم حرف نزده‌ایم. توی سکوتی نانوشته، فقط داریم تندتند حرکت می‌کنیم.

بعد دیگر همه چیز افتاد توی دور دویدن و از راهروها رد شدن. راهروها ته نداشتند. روی پله‌های برقی می‌دویدیم. چمدان‌ها روی دو‌ش‌مان، توی آسانسورها بالا و پایین می‌‌شدیم. از فرط تندی، اشیا و آدم‌ها دیده نمی‌شدند. شب توی رخت‌‌خوابی که هانا بین‌مان بود به این فکر می‌کردیم که یک‌وقت دست و پایش زیرمان نماند. تا صبح خواب‌های عجیب می‌دیدیم و برای هم تعریف نمی‌کردیم. 

×××

برنامه‌‌ها هیچ‌وقت آن‌طوری که فکر می‌کنی پیش نمی‌روند. نمی‌دانم باید چه کسی را به خاطر به هم ریختن همه چیز متهم کنم؛ یا دست‌کم گله کنم که اگر راهی بود برای من ناگشوده ماند.

روزهای زندگی بین برج‌های بلندمان تمام شد. تصمیم گرفتن سخت بود. وجود هانا تصمیم‌گیری را سخت‌تر می‌کرد. مجبور شدیم تندتند چمدان‌ها را بار ماشین کنیم و راه بیفتیم به طرف یک جایی که چند وقتی جایمان بدهد. دیر رسیدیم فرودگاه. هانا و چمدان‌ها را می کشیدم. به نفس نفس افتاده بودیم. سرم گیج می‌رفت. کارت پرواز گم شد. مسیر خروجی را اشتباه می‌رفتیم. توی هواپیما چند بار جایمان را عوض کردیم. هیچ تصوری از 7‌ساعت پرواز روی اقیانوس نداشتم. داشتیم می‌رفتیم یک جایی که هیچ‌وقت حتا عکس‌هایش را در گوگل نگاه نکرده‌ بودم. حتا تا قبل از حرکت هم دلم نمی‌‌خواست آن‌جا را ببینم. می‌خواستم مثل کورها باشم- اصلا زندگی‌ام شده زندگی کورها... چرا باید ببینم آن‌جا کجاست؟ 

7‌ساعت هانا را روی بازوهایم نگه‌داشتم. به مرد و کودکی نگاه می‌کردم که دنبال من آواره‌ی آسمان و زمین شده بودند. نشستن روی صندلی برایم مثل یک بازی ترسناک در شهربازی بود. دست و پایم را تکان نمی‌دادم. وقتی رسیدیم کمی تکان خوردم. باز داشتیم توی سالن‌های تمام نشدنی می‌دویدیم.

این‌جا از پشت پنجره‌ی فرودگاه قشنگ بود. سبزی‌اش توی چشم می‌زد. شهرش را دوست ندارم. جایی را که آدم‌ها آشغال می‌ریزند دوست ندارم. این‌جا یک جای موقتی است. من هنوز دارم با چمدانم، هانا به بغل دنبال رضا می‌دوم و چمدان‌هایم خیلی سنگین است. چمدان‌ها تمام زندگی‌ام هستند و تمام زندگی‌ام چیز سنگینی از آب درآمده....

فردا می‌روم به خانه‌ی جدید موقتی. توی‌‌ آسانسورها می‌دوم. هانا عرق می‌کند. با التماس نگاهم می‌کند. رضا جلو می‌رود. ممکن است باران بیاید و من مثل این چند روز اصلا نفهمم. حواسم به این‌جا نیست. حواسم به جاهای موقتی نیست. توی دلم به هانا می‌گویم: «مرا ببخش. اما واقعا نمی‌توانستم اجازه بدهم جایی زندگی کنی که به مادرت چشم‌بند زدند و ریدند توی زندگی‌اش.»

تولد رضا مبارک! امسال هیچ چیز برایش نخریدم. حتا نتوانستیم شمعی روشن کنیم... 

/ 10 نظر / 6 بازدید
اشرف باقري

سلام خوب كردي نعيمه !به كول بگير هانا را و دورش كن از اين سرزمين زيبا اما تلخ.اينجا ما در وطن خويش غريبانيم.هانا را به سرزميني سبز و مهربان تر ببر.خوش به حالت كه خط مي كشي روي برخي خطهاي ناموزون سرنوشت.مانلي من و هاناي تو و ديگر پريواره هاي اين سرزمين ،براي زنگي و عشق ،سهمي بيش از اين داشته اند. بوسه اي براي هانا

تو اگر بنشینی من اگر بنشینم چه کسی برخیزد؟

مسکیو

پس بلاخره گذاشتی تو کون این ممکلت و صاحب ممکلت و رفتی. به نظر من هم کارت درست بود. باید این کار رو میکردی. امثال تو که شرایط انجام این کار رو دارن، چرا که نه؟ بمونن تو این خراب شده که چی بشه؟ به زندگیشون! تو این ممکلت ادامه بدن؟ ببرنشون کهریزک و اوین؟ توشه برای آخرت جمع کنن؟ سفر بخیر. آرزو میکنم در بلاد کفر و دیار فساد، در آزادی و خوشبختی، زندگی کنی.

مرجان

سفر خوش. جایت، جایتان خالی می شود. اما خوش باشید از دوری این دیار آفت زده.

زهرا

منم گریه کردم خیلی کاش میدیدمت شاید برای بار اخر.عزیزم کار خوبی کردی در واقعه زندگی به هانا هدیه دادی از صمیم قلب ارزو میکنم بدون مشکل خوب و خوش و شاد زندگی کنی کاش میدیدمت

سهیلا

پس بالاخره تو هم رفتی..! نمی دونم چی بگم. الا آروزی خوشبختی و سعادت. هر چند مدت ها بود همدیگرو ندیده بودیم اما حس بودنت دلگرمی بود. شاد و سعادتمند زندگی کنی.

علي

معلم مان به خط فاصله میگفت : خط تیره . او خوب میدانست فاصله ها با روزگار آدم ها چه میکنند. "رسانه امید" (چهارشنبه- سكوت سرشار از ناگفته هاست)

niloo

بگذارید کودک معصومتان خودش درک کند اینجا چه جایی است... شاید این تقصیر زندگی شما بود که جایگاه ریدن آنها شد! رفتن شما یعنی یک مزاحم برای رسیدن به اهداف آنها کمتر... یعنی شما ۳-۰ باختید، چون زمین را ترک کردید! شما آدم ضعیفی هستید... آدمی که به جای روبرو شدن با مشکلات و تلاش برای حل آن فقط از آن فرار میکند...

niloo

پس آدما از دیدگاه شما دو دسته اند، یا جزو «آنها» یا دشمن «آنها»!؟ چه منطق جامعه شناختی قشنگی واقعا!!! من جزو هیچ گروهی نیستم. نه این طرفی، نه اون طرفی. بخوام از دیدگاه یه نفر سوم حرف بزنم شما آدمی هستی که باختی، و این یعنی که جنبش و قیامتون یک پایگاه سست داشته، جوگرفتگی بوده یا هرچی. خیلی های دیگه رو هم میشناسم که وضعیتی مشابه شما دارن، اگر هم اینجا موندن و دارن زندگی میکنن، کارشون اینه که تف و لعن بفرستن به وطن خودشون، و عملا بی وطنند... شما که بی وطن شدن رو به «همه ی جان و تن»تون ترجیح دادین، آدم ضعیفی هستین.. شما و تمام جنبشتون... تمام حرفهاتون بی اساسه و نشونه بی ایمانی به یه هدف مقدس (کاری ندارم چی).. این هجرت کار غلطیه. این مملکت به سازندگی نیاز داره نه به جنگ. شما مشکلات رو خیلی خیلی سطح پایین میبینید... در حالی که راه حل مشکلات دست تک تک ماست، نه دست اون چند نفری که قدرت دستشونه و برای حفظ قدرتشون موظفن یه کارهایی انجام بدن. شما هیچ عشقی به وطنت نداری، پس نمیتونی درستش کنی. شما ریدی به زندگیت چون نه ایمانی داری نه امیدی نه وطنی! من همین وطن خرابه رو با ایمان و امیدم میس