17 بهمن 88

۴ قدم به جلو.

4 قدم به عقب.

گفتم بچه ها من مثل شما قوی نیستم و زدم زیر گریه. اسم رضا را با گچ نوشتم روی دیوار روبه رو.

به مامانم فکر کردم. به بابا که دم آسانسور با هم خداحافظی کرده بودیم، به نیلا. به علی و ریحانه و بقیه.

سهیلا گفت گریه کن...خوبه برات.

روی در یکی نوشته بود قوی باش. ان الله مع الصابرین. خطش خوش بود.

حمیده برایم جا درست کرد. رفتم حمام. زیر دوش باز گریه کردم. حمیده بهم دستمال کاغذی داد با خودکار... گفت بنویس. نوشتم و باز گریه کردم. از دریچه بیرون را نگاه کردم. دیوار بود. نان خشک خوردم با پنیر.

گریه کردم.

/ 6 نظر / 22 بازدید
مریم

منو ببخش ولی متوجه مفهوم داستان نشدم اما از زیبایی نوشتاریش لذت بردم منم مینویسم وبلاگم ادبی و از نوشته های خودمه خوش حال میشم ببینیbastan20.persianblog.ir

مسکیو

میخواستم بپرسم چرا این همه گریه؟ اگه یه کم فکر کنی، تا دلت بخواد دلیل پیدا میشه. بگذریم. اگه اون موضوع حقیقت داشته باشه، فکر کنم کوچولو برای اومدن بی قراری میکنه، بی قراریش هم داره مامانو اذیت می کنه. شایدم اشتباه کنم.

نسترن

منم گریه کردم

نسرين

نمی دونم چطور برای دردی که نمی دونمش همدردی کنم فقط باید بگم صبور باش

گلادیاتور

صبح ها با آفتابگردان تمام نانواهاي محله مان را گردن مي زنم و عصر ها با خدا شطرنج بازي ميکنم روزگار خوبي است فقط تو را نمي بينم شايعه شده با فرشته ها از خانه فرار کردي اما آنها هم تورا قال گذاشتند ...

زهرا سپیدنامه

ننی عیمه چی شده ؟ مردم از نگرانی ... نینی خوبه ؟؟؟؟؟؟ هی به اکرم می گم یه قرار بزاریم بهش سر بزنیم ...برناممون جور نمیشه..