← صفحه بعد صفحه قبل →

گاهی - خیلی اوقات- دلم می‌خواست زنی بودم در یک سرزمین سبز، در سبزه‌زاری دنبال دخترکم می‌دویدم و می‌شد مثل این مادرهایی که دور و برم می‌بینم، کنار استخر ساعت‌ها بنشینم و به صورتش آب بپاشم... دلم می‌خواست ساعت‌های بی کاری و فراغتی داشته باشم که برایشان برنامه‌ریزی کنم؛ چیزی شبیه تعطیلات آخر هفته...

نه مثل حالا، همیشه ذهنم مشغول کار، به فکر کار، دنبال کار، زل زده به مونیتور، در حال سابمیت کردن و رجیستر کردن و خواندن جاب دیسکریپشن و اپلیکیشن فرمز و ... بی‌آن‌که در نهایت کاری کرده باشم...چیزی که به حساب آید.

وقتی 15 ساله بودم چه آرمان‌ها داشتم برای امروزهایم و فکر می‌کردم در 34 سالگی، کاری نخواهم داشت جز این‌که بنشینم و در مسیر رودی آرام پیش بروم.

من نپذیرفته‌ام- و نمی‌پذیرم- که زندگی همین است که هست و ریاضت کش به بادامی بسازد... 

می‌خواهم بروم.

جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: من و زندگی و هانا
← صفحه بعد صفحه قبل →

امسال در روز تولدم در سرزمینی که در آن به دنیا آمدم نیستم. از خانواده ام، از دوستانی که همیشه در این روز کنارم بودند دورم. خبری از جمع های شادمان نیست. از قطارمان که در خانه راه می افتاد، از هدیه های کوچک و بزرگ، از آن رقص های بی هوا و سرگشته خبری نیست. دورم... خیلی دور.

هانا...

هانا ولی هست و موش می شود برایم در روز تولدم... موش کوچک من که نمی داند چه خاطره ها را پشت سر گذاشته ام در سرزمینی که در آن به دنیا آمدم.

دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: من و تولد و هانا و مهاجرت
← صفحه بعد صفحه قبل →

 

در پیله‌ی تنهایی‌ام بودی

خوابیده در ابریشم خام رویاها

پرت دادم به باغ شانه‌هایم

                 پروانه‌ام شدی

شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: شعر و هانا و مادر
← صفحه بعد صفحه قبل →

چند ساعت دیگر مانده تا پایان سال...

بیش‌تر روزهای این سال را حامل فرشته‌ای بودم و در کنار فرشته‌ای زندگی کردم.

من ٢ فرشته دارم... به یکی تکیه کرده‌ام، یکی به من تکیه کرده...

خدایا...به خاطر فرشته‌هایم از تو متشکرم. مرا از فرشته‌هایم دور نکن هرگز!

یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

دخترم...هانا!

پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: هانا
← صفحه بعد صفحه قبل →

می‌خواستم خیلی کارها بکنم... نشد.

می‌خواستم برایت شعر بگویم، شعر بنویسم، شعر بخوانم...

مِی‌خواستم صبح‌ها برایت آواز بخوانم....با هم برقصیم،

می‌خواستم توی راه برایت یک موسیقی خوب بگذارم...با هم حرف بزنیم،

می‌خواستم نامت را صدا کنم... قهقه بخندم...

می‌خواستم غذاهای خوشمزه درست کنم، با هم بخوریم...

می‌خواستم برایت کلاه ببافم...ژاکت و شال گردن...

می‌خواستم  یک آلبوم درست کنم، همه‌ی نشانه‌های بودنت را بچسبانم در آن،

می‌خواستم عکس بگیرم از روزهایی که با همیم، لباس‌های خوب بپوشم، لبخند بزنم رو به دوربین...

دیروز یک خانمی توی میدان توپخانه زیرلبی گفت ما را هم دعا کن...من می‌خواستم برای خودم هم دعا کنم ...

می‌خواستم از همه بهتر شوم، از همه بدتر شدم.

 

دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: من و هانا و مادر