← صفحه بعد صفحه قبل →

کندم. بالاخره کنده شدم از همه‌ی بندها و رها شدم در یک فضای نامعلوم. من اصولن عادت دارم به ناگهان پریدن و تجربه کردن چیزی که قبلن آن را امتحان نکرده‌ام. معتقدم باید با خیلی چیزها ناگهان مواجه شد بدون آمادگی قبلی...از آن‌هایی نیستم که قبل از رفتن به جایی، تمام کتاب‌های راهنما را می‌]‌خوانند و قبل از خوردن یک غذا اول کمی می‌چشند و قبل از پریدن در آب اول کمی خودشان را خیس می‌کنند.

ناگهان پریدم در فضایی لایتناهی به معنای دقیق کلمه. الان که فکر می‌کنم می‌بینم عجب کاری کردم! قبل از آمدن، احتمال می‌دادم چنین شود... که مجبور شوم خلاف برنامه‌ریزی‌هایم زندگی کنم اما تا این‌جایش را نخوانده بودم... خب البته اتفاقی که افتاد نامردی بود، بی‌معرفتی بود، ظلم بود... اما من دیگر راهی نداشتم و به خاطر همین زدم به قلب آسمان...

سال 91 سال مادر بودن هم بود؛ سال تجربه‌های عجیب و غریب با دخترک و دیدن این‌که چه طور مستقل می‌شود و شخصیت منحصربه فردش را به رخ می‌کشد. سال 90 همراه دخترک و رضا، مدام در حال معلق زدن در فضاهای ناشناخته بودیم...خیابان‌های ناشناخته، غذاهای ناشناخته، صداهای ناشناخته و آینده‌ی ناشناخته.

از سال‌های قبل حجم زیادی خودسانسوری و سکوت برایم مانده که دارد تبدیل می‌شود به نوعی تنبلی در نوشتن. نمی‌دانم چرا حال بازگفتن این همه جزییات را ندارم؛ همیشه دیگرانی هستند که حالش را دارند. عادت تن دادن به رابطه‌های اجباری و پس کشیدن از خواسته‌های خودم هم که یادگار یک عمر رابطه است هنوز در من مانده و همیشه حسرتی به جا می‌گذارد برایم از وقت‌هایی که صرف کردم و پول‌هایی که خرج کردم تا دیگران لذت ببرند... این هم از عواقب تنهایی است و ضعفی که نمی‌گذارد در لحظه حرفم را بزنم و خلاص. 

××××

سال 91 جان بیا و مدد کن امسال را سال به بار نشستن این مزرعه قرار بده که مردیم از بس محصول‌مان را ملخ‌ها خوردند و درو نکرده رفتیم سر خط! جان من بیا و سال نابودی دیکتاتورها باش که بدجوری اعصابم را خرد می‌‌کنند و سال آزادی باش و سال  دموکراسی و بی‌خیال جنگ و خون‌ریزی شو و پول خوب هم برسان و بگذار ما هم مثل بقیه به جای خبر خواندن و حرص خوردن، لب استخر بنشینیم و آب پرتقال بخوریم و هی غم این خفته‌ی چند را نداشته باشیم!

چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و من و مهاجرت
← صفحه بعد صفحه قبل →

همان ستاره‌ها بالای سر من است

همان‌ها که اگر سر بلند کنی

در چشم‌هایت می‌خندند

همان ماه نقره می‌ریزد به روی پلک‌هایت

که من می‌بینمش

-شب‌ها که خوابم نمی‌برد-

همان لحاف تیره‌ی آسمان

روی‌تن‌هایمان

دور....

 

شاید تویی که می‌خندی

در ‌خانه‌ی همسایه

بوی غذای توست که ظهر می‌پیچد در خانه

صدای کلیدت که در قفل می‌چرخد 

خیلی دور...خیلی نزدیک.

پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: شعر و مهاجرت
← صفحه بعد صفحه قبل →

همیشه بخشی از حقیقت پنهان است. در واقع هیچ‌کدام ما آن‌قدر قدرت نداریم که همه چیز را آن طور که واقعن هست ببینیم. آن بخشی را می‌بینیم که در دیدرس‌مان است یا گذاشته‌اند ببینیم. خیلی وقت است این را فهمیده‌ام و به خاطر همین توانسته‌ام برای خیلی از دل‌خوری‌هایم تسکین قابل قبولی پیدا کنم. من فقط بخشی را دیده‌ام که در آن حضور داشته‌ام؛ نه قبل و بعدش را...

سال 1388 در حالی که می‌خواستم از کشور خارج شوم ممنوع‌الخروج شدم. از تمام کارهایم استعفا داده بودم، خانه‌ام را به صاحب‌خانه برگردانده بودم، ماشین و وسایلم را فروخته بودم، خیلی چیزها را بخشیده بودم و تقریبا دو‌سوم کتاب‌های کتاب‌خانه‌ام را به ثمن بخس داده بودم به مردی که کتاب‌خانه می‌خرید. 

بعد، با دست‌های کاملن خالی برگشتم خانه. تمام برنامه‌هایم درست در چند دقیقه دود شده بود و رفته بود هوا. هیچ هویتی نداشتم. بی‌کار...بی‌خانه...بی‌زندگی.

خودم و همه می‌دانستیم که در روزهای آینده می‌آیند سراغم.اما در میانه‌ی آن آتشی که همه‌چیزم را سوزاند، این دیگر فقط یک شعله‌ی کوچک بود.

چند روزی گیج و سرگردان این‌ور و آن ور افتادم. برای تمدید روحیه رفتیم شمال.یک شب ماندیم در هتل بزرگ رامسر که خلوتی و بزرگی‌اش مرا دچار این توهم کرده بود که در اتاق روبه‌رویی، برادرانی روز و شب در حال کنترلم هستند. بعد راه افتادیم سمت لاهیجان؛ مقصد نهایی همه‌ی سفرهای شمالی مان.

آن‌جا، دلم هوای درگذشتگانم را کرد. یک ماهی بود که عمویم از دنیا رفته بود. به رضا گفتم به قبرستانی برویم که مادربزرگ و عمویم آن‌جا بودند. حالم آن‌قدر بد بود که می‌خواستم از روح آن‌ها کمک بگیرم. وارد که شدیم، خواستم اول بروم سر مزار عمویم... آن عمو را به شکل ویژه‌ای دوست داشتم. مردی اهل ذوق، هنرمند، مهربان. دخترعمویم روز خاک‌سپاری‌اش به من گفته بود او تو را طور دیگری دوست داشت. حس می‌کردم روح کسی که دوستم داشته، شاید آرامم کند با دعای خیری... چند قدم که رفتیم جلو، دیدم زن‌عمویم و یکی از دخترعمه‌ها، از روبه‌رو می‌آیند. پنج‌شنبه بود. قبرستان شلوغ بود. به یک دلیل ساده، زود چرخیدیم و مسیر عوض کردیم: نمی‌خواستم آن‌ها مرا با رضا ببینند.

ازدواج ما آن زمان هنوز یک راز بود. آن‌جا ایران بود. فامیل خودم را هم که می‌شناختم. دلیلی نداشت بروم جلو. مسیرم را عوض کردم و اول رفتیم سر مزار مادربزرگم که او هم به گمانم مرا به طرز ویژه‌ای دوست داشت و می‌خواستم از روحش مدد بگیرم. آخرش، رفتیم سر مزار عمو. آن موقع دیگر کسی آن‌جا نبود.

این داستان ساده را وقتی رسیدم تهران در همین وبلاگ نوشتم؛ البته بدون توضیح‌های اضافه. فردا صبحش، رفتم اوین.

توی مدت بازداشت خیلی به آخرین پست وبلاگم فکر می‌کردم. به حسی که داشتم موقع نوشتنش... تصویر لاهیجان، چهارپادشاه، بازار روز، ماهی فروش‌ها، مسجد جامع و بوی نم آن سفر در تمام مدت بازداشت همراهم بود. تک تک چهره‌های روستایی را می‌دیدم و با خودم فکر می کردم چقدر دلم می‌خواهد مثل آن‌ها دور، ناشناس و آزاد باشم.

بعد که آزاد شدم، تا وصل شدم به اینترنت و نگاه کردم ببینم برادران عزیر پس‌وردم را عوض کرده‌اند یا نه، رفتم سراغ نظرها... شوکه شدم. کسی برایم نوشته بود عمو به فاتحه‌خوانی تو نیازی ندارد... که چرا مثلن مسیرت را کج کرده‌ای... حالم خیلی بد شد. چطور کسی می‌توانست آن حالی را که من موقع نوشتن آن یادداشت داشتم نبیند و نفهمد؟ بدم آمد از خودم که چیزی نوشته‌ام که مخاطب حتا نفهمیده... که چنین دچار سوء برداشت شده است.

خواستم جوابی بنویسم. ننوشتم. 

بارها فکر کردم چه کسی ممکن است آن نظر را نوشته باشد... آیا یکی از دخترعموها که رنجیده و فکر کرده منظورم از کج کردن راه نرفتن بر مزار عمو بوده؟

وای خدایا! من فقط می خواستم آن‌ها رضا را نبینند!

حالا کسی باز خاطره‌هایی را برایم شخم زده از یک کتاب. «سنگر و قمقمه‌های خالی»... روایتی که می‌گوید، اصلن در خاطرم نیست. گویا پدرم رفته و این کتاب را که نایاب بوده از عمویم برای من به امانت گرفته است و من آن کتاب را هرگز برنگردانده‌ام.

ذهنم را می‌کاوم. تنها چیزی که احتمال می‌دهم این است:

13- 14 ساله بودم. در سروش نوجوان کلاس‌های داستان‌نویسی فریدون عموزاده خلیلی برگزار می‌شد. آقای خلیلی فهرستی داده بود  از باید بخوانیم‌ها... حتمن این کتاب هم جزوش بوده است. من کتاب را پیدا نکرده‌ام... بابا این کتاب را از عمو گرفته که گنجینه‌ی با ارزشی داشت.

خب اعتراف می‌کنم من الان هیچ چیز از کتاب سنگر و قمقمه‌های خالی یادم نیست. دوران پرشکوهی که من توانستم بسیاری از آثار مهم داستانی را بخوانم همان زمان بود، یعنی بیشتر از 18 سال قبل. سرنوشت کتاب هم یادم نیست. من این کتاب را در کتاب‌خانه‌ام نداشته‌ام... اصلن نمی‌دانم چه کرده‌ام...آیا همان زمان آن را به کسی دیگری قرض دادم؟ نمی‌دانم.

حالا این غریبه‌ی آشنا، که حتمن کسی است بیش‌تر از شاگرد خوش‌نویسی عمویم، (وگرنه دلیلی نداشت بداند عمویم کتاب را به برادرزاده‌اش داده)، مرا متهم می‌کند به چیزهایی بیش‌تر از پس ندادن کتاب. داستان مزار عمو، فاتحه، عوض کردن مسیر، عکسی که من خواسته بودم از عمویم (و خیلی‌ها لابد یادشان هست که تا آخرین روزهای قبل از آن سفر شوم، قبل از این‌که عکس قاب شده به من برسد، روی در یخچال چسبانده بودم و  قاب فرستاده شده هم‌چنان روی شومینه‌ی خانه‌ی پدری است)، داستان فامیل بد، خیانت در امانت و گله‌هایی که من اصلن نمی‌فهمم از کجا می‌آیند و ریشه می‌گیرند.

آن نویسنده‌ی گله‌مند، البته در تمام روایت خشم‌آلودش، سهمی برای من قرار نداده... اصل داستان چیست؟ چند روز قبل و چند روز بعد از آن سفر که نه، یک ساعت قبل و یک ساعت بعدش چه اتفاق‌هایی در زندگی من افتاده، در ذهن من نسبت به عمویم چه می‌گذشته، احساس من به این ماجراها چیست... من برای او یک متهمم که نمی‌دانم جرمم چیست. 

آخرین تصویری که مرا وصل می‌کند به همه‌ی این‌اتفاق‌ها در ایران، برمی‌گردد به یک عروسی که درست یک هفته مانده به پروازم از ایران در شمال دعوت شده بودم.

من به آن سفر رفتم تا با فامیلم وداع کنم. می‌دانستم به احتمال زیاد، بیش‌ترشان را دیگر نخواهم دید. اما حاصل آن سفر چیزی نبود جر نگاه‌های سنگین عده‌ای که هنوز نمی‌دانم از چه و برای چه ناراحت بودند. در حالی که هانا را شیر می‌دادم از خودم می‌پرسیدم ماها واقعن با هم چه نسبتی داریم؟ این نگاه‌های سنگین برای چیست؟ و سعی کردم با به یاد آوردن آن نگاه‌ها رنج خداحافظی با وطن را هم برای خودم آسان‌تر کنم.

حالا در هزارتوی ذهنم می‌گردم دنبال کتاب سنگر و قمقمه‌های خالی... آن کتاب کجاست؟ آیا داستانی دارد درباره‌ی آدم‌ها تا توضیح بدهد داستان‌های دنیا را دانای کل روایت نمی‌کند، بیش‌تر‌شان روای‌های محدود به شخص دارند و متاسفانه زندگی یک رمان با روایت دانای کل نیست....

دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

دیشب با خودم فکر می‌کردم: ما به اندازه‌ی مفهوم آزادی از شادی محرومیم. حتا من هم که دور شده‌ام الان، غمگینم؛ به خاطر هم‌وطنانم، خانواده‌ام، دوستانم.

رضا می‌گفت چرا غمگینی؟ شاید غمگین نبودم. بهت‌زده بودم. به مردم نگاه می‌کردم. به چهره‌هایشان که می‌درخشید. به لبخندهایشان. به این‌که سر و دست و کمری تکان می‌دادند. به این‌که حجاب این و شلوارک آن یکی مانع شادی مشترک‌شان نبود. خلاف ما که همگی در لحظه‌ی تحویل سال اشک در چشم داریم، این‌ها لبخند می‌زدند. کسی این نو شدن را با ایدئولوژی‌اش متر نمی‌کرد و بحران اقتصادی جهان و فروپاشی جهان غرب را پس‌زمینه‌ی اخبار نکرده بود. 

نه... من در شادی آن مردم جایی نداشتم. سهمی نداشتم. چشمم دنبال آدم‌هایی بود که دوست‌شان دارم و از کوچک‌ترین چیزهایی که حق‌شان از زندگی است محروم‌اند. فکرم پیش آن یکی بود که کار ندارد، این یکی که پول ندارد، آنی که بابت اقلیت بودنش(اعتقادی، جنسیتی، مذهبی) در فشار است، در زندان است... آدم‌هایی از دور و بری های خودم؛ نه کسانی خیلی دور، خیلی ناآشنا... فامیل خودم، همسایه‌‌ی خودم، دوست خودم... تکه های تن خودم که محروم‌اند؛ که زندگی‌شان دارد فنا می‌شود. که بخشی شده‌اند از بازی مسخره‌ی بالا رفتن قیمت دلار، آمار بی‌کاری و طلاق و خیانت، افزایش اجاره‌ی مسکن، سانسور، قبض آب و برق و خبرهای هولناک روزمره.

من این جور آدمی هستم... نمی‌توانم  فکر کنم دورم و حالا همه چیز تمام شده. درست است که من هجرت کردم تا در ناامنی و ترس از حال و وحشت از آینده زندگی نکنم، تا احوال آینده‌ی من نگرانی پدرم نباشد و  دغدغه‌ی آینده‌ی هانا فشار هر لحظه‌ام، اما پیوندهایم با آن سرزمین، با مردمش، با رنج‌ها و دردهای انسانی قطع نشده و این است که در هر مقایسه‌ای، دنبال خوشی‌های گمشده‌ی آن‌ها می‌گردم... دیشب، بین هزاران چشمی که در کنار من به رقص نورها در آسمان چشم دوخته بودند و میان حنجره‌هایی که فریاد می‌کشیدند و صلح و آرامش را برای آینده‌ی خودشان و دنیا آرزو می‌کردند، من چشمم نم اشک زده بود و به مثال همه‌ی سال تحویل‌های زندگی‌ام، آرزو می‌کردم دنیا برای مردم من هم دنیای بهتری شود؛ که آن‌ها هم سهمی از نور و شادی و آزادی داشته باشند.

یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: من و مهاجرت و آزادی و 2012
← صفحه بعد صفحه قبل →

امسال در روز تولدم در سرزمینی که در آن به دنیا آمدم نیستم. از خانواده ام، از دوستانی که همیشه در این روز کنارم بودند دورم. خبری از جمع های شادمان نیست. از قطارمان که در خانه راه می افتاد، از هدیه های کوچک و بزرگ، از آن رقص های بی هوا و سرگشته خبری نیست. دورم... خیلی دور.

هانا...

هانا ولی هست و موش می شود برایم در روز تولدم... موش کوچک من که نمی داند چه خاطره ها را پشت سر گذاشته ام در سرزمینی که در آن به دنیا آمدم.

دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: من و تولد و هانا و مهاجرت
← صفحه بعد صفحه قبل →

 

آن روزی که رفته بودم برای تفهیم به اصطلاح اتهام، بازپرس پرونده گفت: «خب می‌دانی که. بابت این پرونده‌ای که پیش ما داری بهت خوب پناهندگی می‌دهند.» گفتم: «نمی‌دانستم.»

لبخند زد.

گفت: «که نمی دانستی.»

نگفتم دنبال پناهندگی نبودم. نگفتم که بهش فکر هم نکرده‌ام. نگفتم عادت ندارم نقشه‌ای بکشم که مثلا ته سودجویی‌اش این باشد.

روی برگه نوشتم: «من می‌خواهم خوب زندگی‌ کنم. دنبال زندگی بهترم.»

خوش‌حالم که از میان 2 راهی که پیش رویم بود راه دوم را انتخاب کردم. راه اول می‌دانم روحم را می‌آزرد و باعث می‌شد احساس کنم کسانی که نمی‌خواستند آزادی‌ام را ببینند، باز مرا در اسارتی دیگر می‌یابند.

حالا اگر قرار است هر سختی‌ای بکشم، منتش روی خودم است. آن‌هایی که آن راه را انتخاب کردند، لابد راه بهتری نداشتند یا شاید این بهترین انتخاب‌شان بوده؛ برای من اما تحمل نگاه غریبه‌ها، کارمندهای کم‌احساس سازمان‌های بین‌المللی و منت زندگی در شهرهای دور، غیرممکن بود. می‌خواهم به سرزمین امن برسم، اما با قدم‌های خودم.

من دنبال زندگی بهترم؛ به شیوه‌ی خودم.

پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

نمی دانم چه دیده بود در ما- صاحب خانه ی چینی- که گفت: «احساس می کنم شما از کشورتان فرار کرده اید.» چمدان های عجول مان را که ندیده بود. گفتیم: «فرار که نه...»

چیزی شبیه فرار.

 

چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()