← صفحه بعد صفحه قبل →

گاهی - خیلی اوقات- دلم می‌خواست زنی بودم در یک سرزمین سبز، در سبزه‌زاری دنبال دخترکم می‌دویدم و می‌شد مثل این مادرهایی که دور و برم می‌بینم، کنار استخر ساعت‌ها بنشینم و به صورتش آب بپاشم... دلم می‌خواست ساعت‌های بی کاری و فراغتی داشته باشم که برایشان برنامه‌ریزی کنم؛ چیزی شبیه تعطیلات آخر هفته...

نه مثل حالا، همیشه ذهنم مشغول کار، به فکر کار، دنبال کار، زل زده به مونیتور، در حال سابمیت کردن و رجیستر کردن و خواندن جاب دیسکریپشن و اپلیکیشن فرمز و ... بی‌آن‌که در نهایت کاری کرده باشم...چیزی که به حساب آید.

وقتی 15 ساله بودم چه آرمان‌ها داشتم برای امروزهایم و فکر می‌کردم در 34 سالگی، کاری نخواهم داشت جز این‌که بنشینم و در مسیر رودی آرام پیش بروم.

من نپذیرفته‌ام- و نمی‌پذیرم- که زندگی همین است که هست و ریاضت کش به بادامی بسازد... 

می‌خواهم بروم.

جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: من و زندگی و هانا
← صفحه بعد صفحه قبل →

کندم. بالاخره کنده شدم از همه‌ی بندها و رها شدم در یک فضای نامعلوم. من اصولن عادت دارم به ناگهان پریدن و تجربه کردن چیزی که قبلن آن را امتحان نکرده‌ام. معتقدم باید با خیلی چیزها ناگهان مواجه شد بدون آمادگی قبلی...از آن‌هایی نیستم که قبل از رفتن به جایی، تمام کتاب‌های راهنما را می‌]‌خوانند و قبل از خوردن یک غذا اول کمی می‌چشند و قبل از پریدن در آب اول کمی خودشان را خیس می‌کنند.

ناگهان پریدم در فضایی لایتناهی به معنای دقیق کلمه. الان که فکر می‌کنم می‌بینم عجب کاری کردم! قبل از آمدن، احتمال می‌دادم چنین شود... که مجبور شوم خلاف برنامه‌ریزی‌هایم زندگی کنم اما تا این‌جایش را نخوانده بودم... خب البته اتفاقی که افتاد نامردی بود، بی‌معرفتی بود، ظلم بود... اما من دیگر راهی نداشتم و به خاطر همین زدم به قلب آسمان...

سال 91 سال مادر بودن هم بود؛ سال تجربه‌های عجیب و غریب با دخترک و دیدن این‌که چه طور مستقل می‌شود و شخصیت منحصربه فردش را به رخ می‌کشد. سال 90 همراه دخترک و رضا، مدام در حال معلق زدن در فضاهای ناشناخته بودیم...خیابان‌های ناشناخته، غذاهای ناشناخته، صداهای ناشناخته و آینده‌ی ناشناخته.

از سال‌های قبل حجم زیادی خودسانسوری و سکوت برایم مانده که دارد تبدیل می‌شود به نوعی تنبلی در نوشتن. نمی‌دانم چرا حال بازگفتن این همه جزییات را ندارم؛ همیشه دیگرانی هستند که حالش را دارند. عادت تن دادن به رابطه‌های اجباری و پس کشیدن از خواسته‌های خودم هم که یادگار یک عمر رابطه است هنوز در من مانده و همیشه حسرتی به جا می‌گذارد برایم از وقت‌هایی که صرف کردم و پول‌هایی که خرج کردم تا دیگران لذت ببرند... این هم از عواقب تنهایی است و ضعفی که نمی‌گذارد در لحظه حرفم را بزنم و خلاص. 

××××

سال 91 جان بیا و مدد کن امسال را سال به بار نشستن این مزرعه قرار بده که مردیم از بس محصول‌مان را ملخ‌ها خوردند و درو نکرده رفتیم سر خط! جان من بیا و سال نابودی دیکتاتورها باش که بدجوری اعصابم را خرد می‌‌کنند و سال آزادی باش و سال  دموکراسی و بی‌خیال جنگ و خون‌ریزی شو و پول خوب هم برسان و بگذار ما هم مثل بقیه به جای خبر خواندن و حرص خوردن، لب استخر بنشینیم و آب پرتقال بخوریم و هی غم این خفته‌ی چند را نداشته باشیم!

چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و من و مهاجرت
← صفحه بعد صفحه قبل →

راضی نیستم از خودم... از مادر بودنم، زن بودنم، روزنامه‌نگار بودنم. از هیچ کدام راضی نیستم.

دلم چیزی بیش‌ترـ بهتر می‌خواهد.

یعنی هنوز وقتش نشده؟

سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: من
← صفحه بعد صفحه قبل →

چه‌م است؟ هی رفرش کردن صفحه‌ها، بعد اسکرول کردن. سرسری خواندن بعضی نوشته‌ها. گوگل کردن همه چیز. خواندن لینک‌های بیهوده. 

استرس داشتن. ساعت‌ها که می‌گذرند بدتر می‌شوم. اگر کار نکنم، بی‌پولم. هیچ‌ ساعتی از روز بی‌کار نیستم.‌آزاد نیستم. 

نمی‌توانم تمرکز کنم. اگر مریض شوم، بی‌حوصله شوم، خسته شوم، نمی‌توانم به خودم مرخصی بدهم. ذهنم آف نمی‌شود. همین‌جور دارد صفحه‌‌ها را رفرش می‌کند. دارد گوگل می‌کند. دارد لایک می‌دهد. دارد می‌شمرد چند کلمه ننوشته؛ چند کلمه باید بنویسد.

چه‌م است؟

چند کلمه، چند هزار کلمه، چند میلیون کلمه من باید بنویسم در زندگی‌ام؟ 

سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

چه‌م است؟ هی رفرش کردن صفحه‌ها، بعد اسکرول کردن. سرسری خواندن بعضی نوشته‌ها. گوگل کردن همه چیز. خواندن لینک‌های بیهوده. 

استرس داشتن. ساعت‌ها که می‌گذرند بدتر می‌شوم. اگر کار نکنم، بی‌پولم. هیچ‌ ساعتی از روز بی‌کار نیستم.‌آزاد نیستم. 

نمی‌توانم تمرکز کنم. اگر مریض شوم، بی‌حوصله شوم، خسته شوم، نمی‌توانم به خودم مرخصی بدهم. ذهنم آف نمی‌شود. همین‌جور دارد صفحه‌‌ها را رفرش می‌کند. دارد گوگل می‌کند. دارد لایک می‌دهد. دارد می‌شمرد چند کلمه ننوشته؛ چند کلمه باید بنویسد.

چه‌م است؟

چند کلمه، چند هزار کلمه، چند میلیون کلمه من باید بنویسم در زندگی‌ام؟ 

سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

دلم تنگ و فشرده است.

من هیچ‌وقت سهمی از آن‌ها نداشته‌ام. همیشه تنها بوده‌ام...بزرگ‌تر بوده‌ام. در سختی و تنهایی دم نزده‌ام.

دیگر برای گله کردن هم دستم به کسی نمی‌رسد.

وقتی بودم پنهان بود حال و روزم. حالا که نیستم هم پنهانم. 

من همیشه توهم داشتن آن‌ها را داشتم. خیال می‌کردم جزوی از آن‌ها هستم. اما همیشه ته صف خواسته‌ها، برنامه‌ها و اولویت‌هایشان بودم. من غایب جشن‌ها و مهمانی‌ها و برنامه‌هایشان، آن‌ها غایب از زندگی من.

کاش می‌شد دیگر همین گله را هم نداشته باشم. همان قدری بخواهم‌شان که مرا می‌خواهند. 

یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: من
← صفحه بعد صفحه قبل →

دیشب با خودم فکر می‌کردم: ما به اندازه‌ی مفهوم آزادی از شادی محرومیم. حتا من هم که دور شده‌ام الان، غمگینم؛ به خاطر هم‌وطنانم، خانواده‌ام، دوستانم.

رضا می‌گفت چرا غمگینی؟ شاید غمگین نبودم. بهت‌زده بودم. به مردم نگاه می‌کردم. به چهره‌هایشان که می‌درخشید. به لبخندهایشان. به این‌که سر و دست و کمری تکان می‌دادند. به این‌که حجاب این و شلوارک آن یکی مانع شادی مشترک‌شان نبود. خلاف ما که همگی در لحظه‌ی تحویل سال اشک در چشم داریم، این‌ها لبخند می‌زدند. کسی این نو شدن را با ایدئولوژی‌اش متر نمی‌کرد و بحران اقتصادی جهان و فروپاشی جهان غرب را پس‌زمینه‌ی اخبار نکرده بود. 

نه... من در شادی آن مردم جایی نداشتم. سهمی نداشتم. چشمم دنبال آدم‌هایی بود که دوست‌شان دارم و از کوچک‌ترین چیزهایی که حق‌شان از زندگی است محروم‌اند. فکرم پیش آن یکی بود که کار ندارد، این یکی که پول ندارد، آنی که بابت اقلیت بودنش(اعتقادی، جنسیتی، مذهبی) در فشار است، در زندان است... آدم‌هایی از دور و بری های خودم؛ نه کسانی خیلی دور، خیلی ناآشنا... فامیل خودم، همسایه‌‌ی خودم، دوست خودم... تکه های تن خودم که محروم‌اند؛ که زندگی‌شان دارد فنا می‌شود. که بخشی شده‌اند از بازی مسخره‌ی بالا رفتن قیمت دلار، آمار بی‌کاری و طلاق و خیانت، افزایش اجاره‌ی مسکن، سانسور، قبض آب و برق و خبرهای هولناک روزمره.

من این جور آدمی هستم... نمی‌توانم  فکر کنم دورم و حالا همه چیز تمام شده. درست است که من هجرت کردم تا در ناامنی و ترس از حال و وحشت از آینده زندگی نکنم، تا احوال آینده‌ی من نگرانی پدرم نباشد و  دغدغه‌ی آینده‌ی هانا فشار هر لحظه‌ام، اما پیوندهایم با آن سرزمین، با مردمش، با رنج‌ها و دردهای انسانی قطع نشده و این است که در هر مقایسه‌ای، دنبال خوشی‌های گمشده‌ی آن‌ها می‌گردم... دیشب، بین هزاران چشمی که در کنار من به رقص نورها در آسمان چشم دوخته بودند و میان حنجره‌هایی که فریاد می‌کشیدند و صلح و آرامش را برای آینده‌ی خودشان و دنیا آرزو می‌کردند، من چشمم نم اشک زده بود و به مثال همه‌ی سال تحویل‌های زندگی‌ام، آرزو می‌کردم دنیا برای مردم من هم دنیای بهتری شود؛ که آن‌ها هم سهمی از نور و شادی و آزادی داشته باشند.

یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: من و مهاجرت و آزادی و 2012
← صفحه بعد صفحه قبل →

امسال در روز تولدم در سرزمینی که در آن به دنیا آمدم نیستم. از خانواده ام، از دوستانی که همیشه در این روز کنارم بودند دورم. خبری از جمع های شادمان نیست. از قطارمان که در خانه راه می افتاد، از هدیه های کوچک و بزرگ، از آن رقص های بی هوا و سرگشته خبری نیست. دورم... خیلی دور.

هانا...

هانا ولی هست و موش می شود برایم در روز تولدم... موش کوچک من که نمی داند چه خاطره ها را پشت سر گذاشته ام در سرزمینی که در آن به دنیا آمدم.

دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: من و تولد و هانا و مهاجرت
← صفحه بعد صفحه قبل →

این ویژگی را دارم که پشیمان نباشم از راه‌هایی که رفته‌ام و کارهایی که کرده‌ام. تا حالا همیشه احساسم این بوده که همه‌ی زندگی‌ام به هر حال در راهی بوده که باید باشد؛ به صلاحی که خودم نمی‌دانم شاید.

اما چند روزی هست که حس می‌کنم بابت چیزهایی پشیمانم. ..این‌که برهه‌ای از زندگی‌ام را تلف کردم به این گمان که آن‌جا که هستم، لابد باید باشم و خیری هست در آن.

در تمام آن روزها، می‌دانستم جایم اشتباه است. می‌دانستم دارم تقلا می‌کنم خودم را جابه‌جا کنم یا در شرایظی که هست تغییری به وجود بیارم آن‌چنان که به آن‌چه مناسب من است شبیه باشد... اما اشتباه بود.

در همان ایام بودند کسانی که مثل من فکر می‌کردند راه را اشتباه آمده‌اند. شجاعت داشتند و نماندند. هرکدام به راهی رفتند مناسب احوال‌شان. دنبال کار، تحصیل، شول یا هر چیزی دیگری. بعضی‌ها هم بودند که همزمان خودشان را جلو می‌بردند. این من بودم که احمقانه سعی می‌کردم همه را نگه دارم. از رفتن‌شان می رنجیدم و لج می‌کردم. شاید چون من یک جوری پایم گیر بود و آن‌ها نه... من، تنها، سعی می‌کردم ساختاری را عوض کنم که اصلا تغییر را نمی‌طلبید. مدت‌ها دست و پا زدم. چیزها و مفاهیمی را به میان جمعی بردم که اصلا نیازشان آن نبود... دغدغه‌شان نبود. میان هیاهوی حاجت‌طلبی و شفاعت‌خواهی، من درگیر پیام  و محتوایی بودم که خریداری نداشت. هر روز جنگ اعصاب با دیگران که چرا شما این‌طورید و من آن‌طور. راه‌مان جدا بود. روح‌مان جدا بود. نگاه و ایدئولوِژی و دنیایمان جدا بود.

بعدها خیلی از این فرصت‌سوزی لطمه خوردم. خودم را فراموش کرده بودم و در ایام خودفراموشی، دیگران پیش افتاده بودند از من. بعد یک جایی دیگر نماندم و کندم و راه خودم را رفتم. تجربه‌ی گران‌سنگی بود شاید؛ اما برای من حسرت‌ها به جا گذاشت.

بعدها از این اشتباه‌ها باز هم کردم. وقتم را برای آدم‌ها و رابطه‌‌ها وکارهایی تلف کردم که اثری در رشدم نداشتند(یا داشتند و من بیش از زمان لازم برایشان وقت گذاشتم). یم وقتی هم به خودم آمدم که حس می‌کردم عقب افتاده‌ام. این روزها خیلی پشیمانی به سراغم می‌آید. بابت این‌که در آن روزها وسال‌ها، چه اتفاق‌ها که در اطرافم در حال وقوع بود و من می‌توانستم موثرتر باشم در واکنش نشان دادن به آن‌ها؛ مسایلی انسانی‌تر، جهانی‌تر؛ با اهمیت‌تر دست کم برای من و متناسب‌تر با ساختار ذهنی‌ام. 

در همان ایام چه می‌گذشت در کشورم؟ در اطرافم؟ بر زنان و مردان؟ من چرا خودم را محدود کردم؛ ذهنم را، دنیایم را...؟

حالا که آدم‌هایی را می‌بینم هم‌سن و سال آن روزهای خودم، از خودم بدم می‌آید...ستایش می‌کنم این دانشجوها را، این دخترها و پسرهای جوان را که آرمان‌خواهند؛ در زندان یا آزاد؛ در ایران یا در گوشه‌ای دیگر از دنیا. 

من چقدر از خوم بدم می‌آید و چقدر پشیمانم...!

شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: ایران و من
← صفحه بعد صفحه قبل →

خاص این روزها نیست...این‌که یاد کسانی و جاهایی می‌افتم بی‌هیچ دلیل خاصی و یاد‌‌آوری وبژه‌ای. آن آدم‌ها و جاها مربوط می شوند به دوره‌های مختلف زندگی‌ام؛ باز هم بی‌هیچ ربط مشخصی.

گاهی بی‌هوا می روم به جایی در استان فارس. حتا اسمش یادم نیست. می‌گفتند قبر ایوب پیغمبر است با زنش. یک روستا بود و بقعه‌ای قدیمی... وسط دشتی بزرگ، روی یک تپه.

گاهی می روم خانه‌ی حاج‌خانم، صاحب‌خانه‌ی چند ساله‌ام. بی‌هوا می‌روم روی مبل بزرگ و قدیمی‌اش؛ آشپزخانه‌ی نظیفش را می‌بینم و قابلمه‌ی غذایش را که از 8 صبح قل‌قل می‌کند روی گاز.

گاهی می‌روم خانه‌ی قدیم سارا...روی کاناپه لم می‌دهم. گاهی توی بازار تهرانم... دنبال کبابی شرف‌الاسلامی. یک‌وقتی یک‌هو خودم را توی چهارپادشاه پیدا می‌کنم؛ بنای امامزاده‌ای در لاهیجان...توی هتل بزرگ رامسر... در خانه‌ی زن و شوهری در متل قو که 2 شب ماندیم... پشت پنجره‌ی هتلی که با کوه 50‌سانتی متر فاصله داشت. تصویرشان یک لحظه می‌آید و می‌رود؛ مثل صاعقه‌ای... چه می‌سازند این تصویرها کنار هم از خاطرات من؟

سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و من
← صفحه بعد صفحه قبل →

مواضعم روشن است...راهم روشن است. نیازی به تظاهر ندارم.

از جایی که هستم؛ نقطه‌ای که زندگی‌ام در آن است و از سبک زندگی‌ام راضی‌ام.

حوصله‌ی شنیدن مواضع تلویریونی ایران و بحث درباره‌ی گوهر و صدف و این حرف‌ها را ندارم. مفهوم وطن، آزادی و آینده‌ی بچه‌ها هم برایم مشخص  است.

هر وقت احساس کنم در این زمینه‌ها حرفی دارم که در چهارچوب وبلاگ نویسی می‌گنجد این‌جا می‌نویسم. باقی حرف‌هایم در گزارش‌ها و مطالبی که از من منتشر می‌شوند وجود دارد. هر کس علاقه‌مند است می‌تواند بخواند.

در سایر شرایط از هرگونه بحث اضافه معذورم.

یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و من و ایران و آزادی
← صفحه بعد صفحه قبل →

 

آن روزی که رفته بودم برای تفهیم به اصطلاح اتهام، بازپرس پرونده گفت: «خب می‌دانی که. بابت این پرونده‌ای که پیش ما داری بهت خوب پناهندگی می‌دهند.» گفتم: «نمی‌دانستم.»

لبخند زد.

گفت: «که نمی دانستی.»

نگفتم دنبال پناهندگی نبودم. نگفتم که بهش فکر هم نکرده‌ام. نگفتم عادت ندارم نقشه‌ای بکشم که مثلا ته سودجویی‌اش این باشد.

روی برگه نوشتم: «من می‌خواهم خوب زندگی‌ کنم. دنبال زندگی بهترم.»

خوش‌حالم که از میان 2 راهی که پیش رویم بود راه دوم را انتخاب کردم. راه اول می‌دانم روحم را می‌آزرد و باعث می‌شد احساس کنم کسانی که نمی‌خواستند آزادی‌ام را ببینند، باز مرا در اسارتی دیگر می‌یابند.

حالا اگر قرار است هر سختی‌ای بکشم، منتش روی خودم است. آن‌هایی که آن راه را انتخاب کردند، لابد راه بهتری نداشتند یا شاید این بهترین انتخاب‌شان بوده؛ برای من اما تحمل نگاه غریبه‌ها، کارمندهای کم‌احساس سازمان‌های بین‌المللی و منت زندگی در شهرهای دور، غیرممکن بود. می‌خواهم به سرزمین امن برسم، اما با قدم‌های خودم.

من دنبال زندگی بهترم؛ به شیوه‌ی خودم.

پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

قرار است چه تغییری اتفاق بیفتد؟ این را برای کسانی می‌گویم که از من در این باره پرسیده‌اند. بعد از 10 سال حفظ این خانه، می‌دانم که باید از مدت‌ها پیش تغییراتی اتفاق می‌افتاد. اما از من توقع انقلاب نداشته باشید.... راستش توانش را در خودم نمی‌بینم. درست مثل آدمی که بر اثر یک بیماری طولانی ضعیف شده، ترسان و نگرانم. لحظ‌ه‌های فراوانی هست که احساس قدرت می‌کنم؛ فکر می‌کنم قدرت ویژه‌ای دارم در تغییر دادن خودم، زندگی‌ام، دنیا...اما لحظه‌هایی هم هست که فکر می‌کنم هیچ کاری از دستم بر نمی‌آید. می‌خواهم از قربانی شدن  قربانی بودن فرار کنم، اما خیلی وقت‌ها خودم را قربانی می‌بینم.

یادم می‌آید که نقشه‌های زیادی برای خودم داشتم. یک جور زندگی فوق‌العاده می‌ خواستم، خیلی شاد، خیلی موفق، خیلی تاثیرگذار، یا یک عالم سفر، یک عالم نوشته، یک عالم حرف... عمیقا معتقد بودم به رسالت ویژه‌ای در عالم هستی، به این‌که یک چیز بزرگ از من به جا می‌ماند؛ چیزی که فقط در دست‌های من است و از دست‌های من بر می‌آید. بعد جریان زندگی و جبر زندگی در این (یا شاید بهتر بگویم آن) سرزمین کم کم کرک و پرم را ریخت. انگیزه‌هایم یکی‌یکی از بین رفتند. میل به تحصیل را با پاپان فوق لیسانس کاملا از دست دادم. میل به نوشتن در من خشکید. میل به حرف زدنم با سکوت‌های طولانی از بین رفت.

من به ریسک کردن معتقدم ( این را خطاب به دوستی عزیز می‌گویم). از قضا در لحظه‌های سخت ناگهان شجاع می‌شوم. ممکن است ناگهان، در حالی که ته ته قلبم چیزی می‌لرزد، به سمت خطر بروم. به خودم می‌گویم: «خب دیگر...راه برگشتی نیست. باید بروی جلو. باید محکم بایستی. حق نداری برگردی و بترسی....» این‌جوری تا حالا خیلی اتفاق‌های ترسناک را از سر گذرانده‌ام.

حالا هم مجبورم قوی باشم. من نمی‌خواستم اجازه بدهم که زندگی‌ام متوقف شود. نمی‌توانستم اجازه بدهم که چیزهای دیگری غیر از خودم بر روند زندگی‌ام اثر بگذارند. نمی‌خواستم تا آخر عمر برای کسانی کار کنم که اعتقادی به ریاست‌شان نداشتم. نمی‌خواستم چیزهایی بنویسم که دوست نداشتم. نمی‌خواستم ظاهری را حفظ کنم که شبیه باطنم نباشد. نمی‌خواستم بله قربان‌گو  و مجیزگو باشم. نمی‌خواستم یک زندگی معمولی و روتین داشته باشم. به اندازه‌ی خودم دلم می‌خوست سهمی داشته باشم در آزادی. می‌خواستم شبیه خودم باشم؛ آدمی با توانایی‌های زیاد که در محدوده‌ی تنگ قفس نمی‌گنجد. وطن برایم قفس شده بود.

تا حالا هرجا پای ریا در میان بوده، ترجیح داده‌ام بی‌آبرو باشم. خودم را شبیه چیزی که به آن اعتقاد ندارم نکرده‌ام. در این سال‌ها بسیار تغییر کرده‌ام و همیشه همان‌طوری بوده‌ام که فکر می‌کردم درست است. با ایدئولوژی‌های بی‌پایه جنگیده‌ام، تن نداده‌ام به اعتقادی که راه پیش‌رفت را در هم‌رنگ جماعت شدن می‌داند و سرسختی کرده‌ام. به عنوان روزنامه‌نگار، هرجا از من خواستند چیزی بنویسم که به آن اعتقاد ندارم، دست کم از نوشتن صرف نظر کرده‌ام. به عنوان زن، تابع خواسته‌های جامعه‌ی کور و متعصب نبوده‌ام.

خب البته ادعا نمی‌کنم در جایگاه مهم و اثرگذاری بوده‌ام... هیچ‌وقت طوری نبوده‌ام که جایگاه‌های مهم را به من بسپارند! نه آن‌قدر مطیع که امر بر و فرمان‌بردار باشم، نه آن‌قدر قابل اعتماد که سکوت کنم!

حالا فرصتی پیش آمده که جهان را خودم روایت کنم یا بهتر بگویم جهان خودم را روایت کنم. می‌خواهم بی‌واهمه‌ی قضاوت یا ترس، درباره‌ی چیزهایی بنویسم که پیش از این، اول از صافی ذهن خودم نمی‌گذشتند، بعد ملاحظات دیگر اجازه‌ی گفتن‌شان را نمی‌داد. کل داستان تغییر همین خواهد بود.

جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

می‌خواهم به مناسبت فرا رسیدن روز وبلاگستان فارسی و فرا رسیدن‌های دیگری در خودم، چیزهایی را در سبک نوشتنم این‌جا تغییر دهم.

به زودی...

پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

دیگر از 2 سال گذشته... زمانی که من زندگی ام را در چمدانی گذاشتم تا جایی پیدا کنم برای ماندن.

بیش‌تر از 2 سال است که من فکر می‌کنم به زودی به ایستگاه آخر خواهم رسید.

حالا در ایستگاه تازه ای هستم...کجا قرار است بیفتد لنگر این کشتی بی بادبان؟

پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

نه...من نمی‌خواهم با هیچ ناشری کتاب دیگری منتشر کنم. قصد ندارم دنیال پیش‌رفت شغلی باشم. قصد ندارم سردبیر یا ته دبیر شوم. دنبال دکترا نیستم. برای خانه‌ام هیچ‌چیز مهمی نمی‌خرم. سهام، ملک و ویلا نمی خواهم. سرمایه‌گذاری نمی‌کنم. هیچ رقابتی با کسی ندارم. به پیش‌رفت هیچ‌ کدام، جایزه‌ی هیچ‌کدام و زندگی هیچ‌کدام‌تان غبطه نمی‌خورم. هیچ چاله‌ای نمی‌کنم ...

ناامید نیستم. اتفاقا خیلی امیدوارم که سرنوشتم شبیه شما نشود. خیلی خودخواهانه فکر می‌کنم سرنوشت بهتری می‌تواند در انتظارم باشد...

دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و من
← صفحه بعد صفحه قبل →

آدم به حداقل خودش می‌رسد. حداقل خود، یعنی بودن به شکلی که کم‌ترین شباهت را به خودت داشته باشی. عادت‌های پیشین تبدیل می‌شوند به عادت‌هایی غریبه که از سر بی‌حوصلگی عادت شده‌اند؛ فقط برای این‌که چیزی وجود داشته باشد. قبلا هم گفته‌ام انگار...به اصل خلقت نزدیک‌تر می‌شوی. ٢ تا گوش و یک زبان! کم‌تر اظهار نظر کردن، کم‌تر پافشاری کردن. گفتن که «هرچه میل شماست. موافقم. همین خوب است. هرطور تو دوست داری. هرجا شما بگویید.» یک بخشی‌اش مال بالارفتن سن است به قول برخی دوستان، بخش بزرگ‌ترش به خاطر این است که در درون یک بازجو، یک چراغ قرمر پررنگ داری. دیگر شبیه گذشته نیستی. چیزهایی که به وجدت می آوردند، معمولی شده‌اند. دیگر خیلی تلاش نمی‌کنی برای چیزی...

نه... آدم به این راحتی‌ها نمی‌میرد و از خودش خالی نمی‌شود. آدم چیزهایش را پنهان می‌کند جایی، برای روزی دیگر که بشود با خیال راحت بیرون‌شان آورد تا هوا بخورند و دوباره جوانه بزنند. خب.. قرار نبود این‌جوری باشد. قرار نبود تو به این راحتی با اقتضائات دنیا مصالحه کنی... اما مصلحت‌اندیشی چرا. حالا مصلحت نیست که جور دیگری باشی. به زنگ جماعت هم که نمی‌جواهی باشی. پس بهتر است نباشی. یک مدتی غیبت کنی بهتر از این است که استحاله شوی.

حالا حکایت من است. غیبت کرده‌ام از خودم انگار... اما این یک حالت موقتی است. به خودم می‌گویم این یک حالت موقتی است؛ لبخند زدن به چهره‌ی دوستان و تایید کردن، ننوشتن، نگفتن، نرفتن، نیامدن. بعد یک روزی می‌رسد که پیله‌ام باز می‌شود. هیچ روزی ابدی نبوده است و این تقصیر من نیست که به حداقل خودم رسیده‌ام. برای اولین بار فکر می‌کنم عوامل بیرونی مقصرند؛ اما احساس قربانی بودن نمی‌کنم.

 

یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و من
← صفحه بعد صفحه قبل →

1

- هر احتمال بدی، تنها یک احتمال است و به همان اندازه احتمال خوب هم می‌تواند وجود داشته باشد. امسال را با این فکر شروع کرده‌ام و فال زده‌ام به دل‌هایی که احتمال‌های نیک را محتمل‌تر می‌دانند.

.......

.......

2

- عاشقانه‌ترین جمله‌ای که شنیده‌ام این است:« شکمت زیباست. تنت قشنگ‌تر شده.» خط‌های سرخ و سفید روی پوستم....تنم کش آمده است.

یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و من
← صفحه بعد صفحه قبل →

۴ قدم به جلو.

4 قدم به عقب.

گفتم بچه ها من مثل شما قوی نیستم و زدم زیر گریه. اسم رضا را با گچ نوشتم روی دیوار روبه رو.

به مامانم فکر کردم. به بابا که دم آسانسور با هم خداحافظی کرده بودیم، به نیلا. به علی و ریحانه و بقیه.

سهیلا گفت گریه کن...خوبه برات.

روی در یکی نوشته بود قوی باش. ان الله مع الصابرین. خطش خوش بود.

حمیده برایم جا درست کرد. رفتم حمام. زیر دوش باز گریه کردم. حمیده بهم دستمال کاغذی داد با خودکار... گفت بنویس. نوشتم و باز گریه کردم. از دریچه بیرون را نگاه کردم. دیوار بود. نان خشک خوردم با پنیر.

گریه کردم.

یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: من
← صفحه بعد صفحه قبل →

یک چیزی هست توی دنیا به نام اثر پروانه‌ای که آدم‌های دنیا همین‌جور مشغول ایجاد آن هستند و همین جوری ناخودآگاه و خودآگاه دارند زندگی ‌دیگران را با حرکت‌های لایت خودشان عوض می‌کنند. مثلا آقا یا خانم گولاخ، یک چیزی می گوید و می‌پرسد و می‌رود، یکی مثل من کلا باید روش زندگی‌اش را به خاطر او عوض کند. مثلا زندگی چند تا خانواده بابت همان یک جمله تغییر می‌کند. به خاطر همان نگاه لحظه‌ی آخر، یکی دیگر شب‌ها کابوس می‌بیند و بچه‌ای که هنوز توی شکم مادرش است، وول‌های ناجور می‌خورد. حالا من کاری ندارم به گولاخ‌های بزرگ دنیا، که یک حرف، امضا یا نگاه‌شان می‌توانند میلیون‌ها میلیون آم را جابه‌جا کنند و زندگی‌شان را به هم بریزند. منظورم همین ماهای معمولی هستیم که فکر می‌کنیم دایره‌ی حرف و عمل‌مان محدود است و حرف باد هواست و کار را آدم توی یک لحظه انجام می‌دهد و تمام می‌َشود پی کارش و فکر می‌کنیم من که کاری ندارم به کسی و دارم وظیفه‌ام را انجام‌می‌دهم یا زندگی خودم را می‌کنم و این تصمیم و آن تصمیم در دایره‌ی اختیار خودم و زندگی‌خودم است.

بدبختانه ما بدجوری به هم وصلیم... صد سال است از زندگی هم رفته‌ایم، اما یکی دیگر هنوز دارد تاوران روزهای بودن‌ ما را می‌دهد. دیروز یک چیزی گفته‌ایم، امروز هم فلانی‌ها دارند به خاطر آن با هم دعوا می‌کنند. اصلا موجودات دنیا نمی‌دانند که بابت بودن آن‌ها چقدرها هورمون و اسید و آدرنالین و... دارد توی بدن بقیه موجودات ترشح می‌شود و چقدر سلول و نورون می‌سوزد و دود می‌شود.

خب حالا اگر منی بخواهد بابت همین حرف‌های روی‌ هوا و کارهای نسنجیده و رفتارهای ناخودآگاه الکی، آقا یا خانم گولاخ را نبخشد، خیلی آدم رذل و پستی است؟

سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و مردم و من
← صفحه بعد صفحه قبل →

... بدترین قسمت ماجرا این است که من هنوز به تو فکر می‌کنم. گاهی شماره‌ات را می‌گیرم تا مطمئن شوم آن خط تلفن هنوز مال توست. تلفن خانه تان عوض شده؛ اما موبایلت نشان می‌دهد که هنوز هستی. این کار بچه‌گانه را انجام می‌دهم بی‌آنکه فرصت داشته باشم خوب صدایت را بشنوم.

حقیقت دارد این‌که من هنوز دلم برایت تنگ می‌شود. دلم می‌خواهد در اوج گرفتگی، تو را ببینم. دلم‌می‌خواهد بیایم پیش تو حتا اگر مثل قدیم، تو اصلا نفهمی من برای چه آمده‌ام و همه چیز به دیداری ختم شود. دلم می خواهد توی آن آشپزخانه‌ی شلوغ بنشینیم و شکلات بخوریم. دلم برای عصرهای اتاقت با آن بوی مخصوصش تنگ می‌شود.

حالا خیلی چیزها تغییر کرده؛ زندگی و شرایط هر دوی ما. اما نیاز آدم به دوست که تغییر نمی‌کند. نیاز من به تو اما با نیازم به دیگران فرق دارد. تو برای من دنیای متفاوتی بودی که در آن آدم دیگری می‌شدم. دلم در بوهای خوب، رنگ‌های قشنگ و صداهای عجیب غرق می‌شد. با تو آدم شادتری می‌شدم انگار.

هرگز نتوانستم فکر کردن به تو را متوقف کنم، هرچند هرگز شبیه من نبودی و در حساس‌ترین روزهای زندگی‌ام حضور نداشتی. هرگز نتوانستم بر این دلتنگی دردناک غلبه کنم. هرگز نتوانستم  پاییزهایی را از یاد ببرم که بوی گیسوان تو را داشتند...

بدتر از همه این‌که هرگز نمی‌توانم بفهمم چه اتفاقی افتاد و نیت آن‌که دست مرا از میان انگشت‌های تو درآورد، چه بود. هیچ وقت نفهمیدم چه گفت و چه شنیدی... و دردناک‌ترین بخش ماجرا این‌که تو هیچ‌وقت سنگینی نگاهی را که روی سایه‌ی اندامت افتاده بود احساس نکردی، وگرنه شاید یک بارسرت را برمی‌گرداندی تا ببینی چقدر یک نفر برایت دلتنگ شده است.

چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و من و دوستی
← صفحه بعد صفحه قبل →

می‌خواستم خیلی کارها بکنم... نشد.

می‌خواستم برایت شعر بگویم، شعر بنویسم، شعر بخوانم...

مِی‌خواستم صبح‌ها برایت آواز بخوانم....با هم برقصیم،

می‌خواستم توی راه برایت یک موسیقی خوب بگذارم...با هم حرف بزنیم،

می‌خواستم نامت را صدا کنم... قهقه بخندم...

می‌خواستم غذاهای خوشمزه درست کنم، با هم بخوریم...

می‌خواستم برایت کلاه ببافم...ژاکت و شال گردن...

می‌خواستم  یک آلبوم درست کنم، همه‌ی نشانه‌های بودنت را بچسبانم در آن،

می‌خواستم عکس بگیرم از روزهایی که با همیم، لباس‌های خوب بپوشم، لبخند بزنم رو به دوربین...

دیروز یک خانمی توی میدان توپخانه زیرلبی گفت ما را هم دعا کن...من می‌خواستم برای خودم هم دعا کنم ...

می‌خواستم از همه بهتر شوم، از همه بدتر شدم.

 

دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: من و هانا و مادر