← صفحه بعد صفحه قبل →

چیزهایی هست که حسش، در آن جغرافیا معنا دارد. چیزهایی مثل نوروز.

ما ایرانی‌ها به شکل رقت‌انگیزی عید نوروز را جشن می‌گیریم. یعنی برای من همیشه بخشی از برگزاری این مراسم رقت‌انگیز به نظر رسیده... از آخر بهمن و اول اسفند خیلی‌ها در حال محاسبه‌ی عیدی و حقوق آخر سال‌اند تا برای خرج‌های سرسام‌آور آخر سال منبعی پیدا کنند. حاجی فیروزهای ژنده در خیابان روان‌اند. فلاکت‌شان در آن لبخندهای خسته و آن چهره‌های زغال مالی شده‌ی بی‌سلیقه، در آن لباس‌های قرمز بی‌ربط پیداست. دایره می‌زنند اما غم را در شهر پخش می‌کنند. مردم سرما زده توی ترافیک و از پشت شیشه‌های بخار گرفته‌ی ماشین‌هایشان حاجی‌فیروزها را نگاه می‌کنند و تردید دارند که به این شادی‌آوران تصنعی پولی بدهند یا نه. خیابان‌ها شلوغ است و همه می‌خواهند سهمی از این خرید آخر سال داشته باشند. اما آدم‌هایی مثل مامان عشی سیمین خانم کم‌اند که نوروزشان افسانه‌ای و باشکوه باشد. بازارهای عیدانه‌ای راه می‌افتد که مردم تا آخرین لحظات سال کهنه، جنس‌ها را از کف خیابان جمع می‌کنند، لباس‌های بدشکل، اسباب‌بازی‌های پلاستیکی، پرده و اسباب خانه. همه چیز در آن حراجی‌ها هست. چهارشنبه سوری و انفجار انرژی سرکوب شده‌ی مردم، اغراق در شادی و تلاش برای درک خوشبختی... بعد هم نوروز با همه ی مختصاتش... سبزه و گل و ماهی و حیات که هر طور شده مهمان خانه‌های ایرانی می‌شود با توپ بی‌رمقی که تلویزیون ایران در می‌کند و پیام‌های تبریک رسمی که هیچ‌کس گوش‌شان نمی‌کند و بوسه‌هایی و تبریک‌هایی و ... در کنار معجزه‌ای که طبیعت ناگهان عرضه می‌کند، با برگ‌هایی که کسی نفهمیده کی سبز شده‌اند و جوانه‌هایی که معلوم نیست چطور ناگهان پوست سخت‌ گیاه‌شان را ترکانده‌اند، دوباره همه چیز در دوری از تکرار می‌افتد. چند روز بعد چهره‌های خواب‌‌آلود، خمیازه‌کشان به سر کار و مدرسه و دانشگاه می‌روند و زندگی رقت انگیز ایرانی ادامه پیدا می‌کند.

من اما عاشق نوروزم. عاشق این خوشی زودگذر که خودش را به زندگی تحمیل می‌کند و ایرانی‌ها هیچ‌جور نگذاشته‌اند بحران و بی‌پولی و نبودن آزادی و شادی آن را ازشان بگیرد. تا پارسال، من دلم تاپ تاپ می‌زد برای عیدی خریدن...برای روزها سرگردان خیابان شدن تا برای چند عضو اندک خانواده‌ام هدیه‌ای بگیرم... هیجان پنهان کردن عیدی‌ها و آن لحظه‌ى شاد که کم‌کم قبلز از اولین وعده‌ی غذای سال جدید به خانه‌ی پدری می‌رسیدیم و بوی سبزی‌پلویی که مادر با دست‌های مهربانش سبزی‌اش را با دقت و وسواس خرد کرده بود و بوی ماهی سفیدی که برای این روز نگه داشته بود و هدیه‌هایی که به محض رسیدن در میان خانه تقسیم می‌شدند و شادی چند ساعته‌ای که باعث می‌شد فکر کنم شاید زندگی چیر بهتری است.

من عاشق روزهای ترقه و آتش بازی‌ام، وقتی مردم ناگهان از تمام قیدهای رسمی و تحمیلی خودشان را نجات می‌دهند و سرخوشانه تنه به جمعیت می‌زنند. عاشق روان شدن در جاده‌های پرترافیک با همان مردم رقت‌انگیز که گوشه گوشه چادر زده‌اند، تنها به انگیزه‌ى خوردن یک وعده کباب ترش، زیر سایه‌ی شیطان کوه و در رستوران مهتاب... 

عاشق شهرکتاب نیاورانم در آخرین روز سال، لابه‌لای بوی کتاب‌های نو نفس کشیدن، انتخاب یک زمان ناب برای روزهای تعطیل. عاشق کاکتوس‌های ردیف چیده شده، کاغدکادوهای هیجان‌انگیز، موسیقی روان در فضا و هوای روشن لبخند آدم‌ها.

بوی عیدی

بوی توپ

بوی کاغذ رنگی...

چقدر این شعر را کم می فهمیدم تا امروز... حالا می‌دانم «با اینا زمستونو سر می‌کنم/ با اینا خستگی‌مو در می‌کنم» یعنی چه... که چطور یک عمری همراه این ملت، به خاطر «بوی تند ماهی دودی وسط سفره‌ی نو» چهر‌ه‌ی سیلی خورده از سیلی سرد زمستان‌شان را پنهان کردند و در انتظار بهار ماندند.

می‌خواستم چیزی پر از نفرت بنویسم... نفرت از حقارت تحمیل‌شده به زندگی ایرانی، نفرت از رنج سالیان طولانی زندگی در سایه‌ی فشار و تهدید، نفرت از رابطه‌های ریاکارانه و فراموش‌کار.

اما زندگی در سرزمینی که هیچ‌وقت شکوفه زدن را تجربه نمی‌کند و دوری از آن خوشی‌های کوتاه و زودگذر، رقیقم کرده و انگار حالا می‌توانم با تسامح بیش‌تری به همه‌ی آن نفرت‌انگیزها نگاه کنم. 

این پست را تقدیم می‌کنم به مادرم و خواهرم و برادرم و پدرم و نیلا و اسماعیل و ماندیس که می‌توانند امسال هم سبزی پلو بخورند و به هم عیدی بدهند.

تقدیم می‌کنم به آذر که می‌رود و در جمعیت میدان تجریش غرق می‌شود.

تقدیم می‌کنم به مستوره که در جاده‌های شمال جوانه‌های تازه درآمده را می‌بیند.

یاد می‌کنم از سیمین بانوی عزیزم که نوروز در آدم‌های قصه‌هایش طراوت و معنای دیگری دارد و امسال دیگر بهار را نمی‌بیند.

دعا می‌کنم این زمستان تمام شود.

چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()