← صفحه بعد صفحه قبل →

گاهی - خیلی اوقات- دلم می‌خواست زنی بودم در یک سرزمین سبز، در سبزه‌زاری دنبال دخترکم می‌دویدم و می‌شد مثل این مادرهایی که دور و برم می‌بینم، کنار استخر ساعت‌ها بنشینم و به صورتش آب بپاشم... دلم می‌خواست ساعت‌های بی کاری و فراغتی داشته باشم که برایشان برنامه‌ریزی کنم؛ چیزی شبیه تعطیلات آخر هفته...

نه مثل حالا، همیشه ذهنم مشغول کار، به فکر کار، دنبال کار، زل زده به مونیتور، در حال سابمیت کردن و رجیستر کردن و خواندن جاب دیسکریپشن و اپلیکیشن فرمز و ... بی‌آن‌که در نهایت کاری کرده باشم...چیزی که به حساب آید.

وقتی 15 ساله بودم چه آرمان‌ها داشتم برای امروزهایم و فکر می‌کردم در 34 سالگی، کاری نخواهم داشت جز این‌که بنشینم و در مسیر رودی آرام پیش بروم.

من نپذیرفته‌ام- و نمی‌پذیرم- که زندگی همین است که هست و ریاضت کش به بادامی بسازد... 

می‌خواهم بروم.

جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: من و زندگی و هانا
← صفحه بعد صفحه قبل →

بار اول، از میدولی که می‌]خواستیم برگردیم خانه، سوار تاکسی‌اش شدیم. تاکسی‌اش زرد است و مثل بیش‌تر تاکسی‌های این‌جا، پروتون ویرا. سیاه است و هندی‌الاصل. هندی مالزی. کله‌اش را تراشیده و هانا وقتی پشت نشسته بود، دستش را کشید روی سرش که صاف و براق بود. انگلیسی‌اش از بقیه‌ی راننده‌ها بهتر است. درباره‌ی ماشین خریدن با او حرف زدیم. شماره‌اش را داد تا ماشین‌هایی را که می شناخت بهمان معرفی کند. 

بعد چند بار تماس گرفتیم با او. یکی دوبار آمد دنبال رضا برای دیدن ماشین. یک بار هم که همه با هم رفتیم. سفرمان چند ساعت طول کشید. اول بردمان بانک. توی ماشین که منتظر رضا نشسته بودیم تا از بانک برگردد به من گفت که چند سال پیش زن‌ها این قدر در خیابان سیگار نمی‌کشیدند اما حالا خیلی از رن‌ها سیگار دست‌شان است. خودش سیگاری است. از فرصت استفاده کرد و رفت بیرون سیگار کشید.

توی راه، برایش گفتیم که بالاخره رفتیم باتو کیو. پرسیدیم آیا به معبدهای باتو کیو مرتبط است؟ گفت آره و خودش هم هندو ست، اما می‌خواهد مسلمان شود. استادی دارد که راه ور سم مسلمانی را دارد یادش می‌دهد. دیروز هم رفته بوده پیشش تا تمرینی نماز بخواند.

گفت که از پرافت محمد خوشش می‌آید؛ خیلی انسان جالبی بوده. از این‌همه خدایی که توی دین خودش هست خوشش نمی‌آید. گفت این‌ها همه پیامبر بوده‌اند اما حالا مردم آن‌ها را کرده‌اند خدا و می‌پرستند. اگر تحقیقاتش تمام بشود تا چند وقت دیگر مسلمان می‌شود. ما پرسیدیم که اگر دینش را تغییر بدهد، کسی کاری‌ش ندارد؟ گفت نه. تغییر دین آزاد است. ما گفتیم که اما توی اسلام از این خبرها نیست. توی ایران که اصلن! گفت که می‌داند. احمدی‌نژاد را می‌شناسد crazy  است. راننده‌های ایرانی را هم می‌گفت‌ crazy هستند. 

وقتی رسیدیم محل قرار، ماشین فروش نیامده بود. رفتیم  OLD Town white coffee. اول یک جای کر و کثیف نشان‌مان داد. وقتی دید خوش‌مان نمی‌آید بردمان آن جا. منتظر غذا که بودیم اولین بار صورتش را از روبه‌رو دیدیم. سیاه سیاه با جای جوش‌های عمیق روی گونه. یک جور مودبی نشسته بود. یک نوشیدنی سفارش داد و گفت ناهار خورده است. تعریف کرد که می‌]‌خواهد یک شرکت تاکسی راه بیندازد. الان دیگر چم و خم این کار رایاد گرفته. رویایش این است. گفت که در 34 سالگی دیگر باید کار خودش را راه بیندازد. دانشگاه را که در جوانی ول کرده... آی‌تی می‌خوانده اما خورده به تور دوست‌های بد. چند سالی را صرف کارهای بد کرده اما نگفت چه کاری. درسش را ول کرده اما همه‌ی خواهرها و برادرش مستر دارند. فقط او این جوری شده. بابش راننده‌ی یک داتو بوده الان بارنشسته است و مادرش خانه‌دار. خانه‌ی خودشان را دارند و وضع‌شان معمولی است. او هم با چند نفر یک خانه اجاره کرده و آخر هفته‌ها به پدر و مادرش سر می‌زند.

ازدواج... نکرده. هنوز وقتش نرسیده. گفت وقتش که برسد ازدواج می‌کند، هرچند که این‌جا همه زود ازدواج می‌کنند اما مهم این است که وقتش برسد.

برد ماشین را نشان‌مان داد و یک دوری هم با ماشین زدیم. توی راه برگشت گفت اگر این ماشین را بخریم 200 رینگت از طرف فروشنده گیرش می‌آید. گفت تا حالا با ایرانی‌ها دوست نشده چون بی‌ادب هستند و یک بار هم یک ایرانی توی ماشینش تف کرده و گفته دلم می‌خواهد چون پولش را داده‌ام.

آخر شب قرار فردا را باهاش کنسل کردیم و گفتیم که ماشین را نمی‌]‌خواهیم. آخر شب یک اس‌ام‌اس اسلامی برایمان فرستاد درباره‌ی خدا و خواستش و این‌که باز هم دنبال ماشین می‌گردد برایمان. 

جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

کندم. بالاخره کنده شدم از همه‌ی بندها و رها شدم در یک فضای نامعلوم. من اصولن عادت دارم به ناگهان پریدن و تجربه کردن چیزی که قبلن آن را امتحان نکرده‌ام. معتقدم باید با خیلی چیزها ناگهان مواجه شد بدون آمادگی قبلی...از آن‌هایی نیستم که قبل از رفتن به جایی، تمام کتاب‌های راهنما را می‌]‌خوانند و قبل از خوردن یک غذا اول کمی می‌چشند و قبل از پریدن در آب اول کمی خودشان را خیس می‌کنند.

ناگهان پریدم در فضایی لایتناهی به معنای دقیق کلمه. الان که فکر می‌کنم می‌بینم عجب کاری کردم! قبل از آمدن، احتمال می‌دادم چنین شود... که مجبور شوم خلاف برنامه‌ریزی‌هایم زندگی کنم اما تا این‌جایش را نخوانده بودم... خب البته اتفاقی که افتاد نامردی بود، بی‌معرفتی بود، ظلم بود... اما من دیگر راهی نداشتم و به خاطر همین زدم به قلب آسمان...

سال 91 سال مادر بودن هم بود؛ سال تجربه‌های عجیب و غریب با دخترک و دیدن این‌که چه طور مستقل می‌شود و شخصیت منحصربه فردش را به رخ می‌کشد. سال 90 همراه دخترک و رضا، مدام در حال معلق زدن در فضاهای ناشناخته بودیم...خیابان‌های ناشناخته، غذاهای ناشناخته، صداهای ناشناخته و آینده‌ی ناشناخته.

از سال‌های قبل حجم زیادی خودسانسوری و سکوت برایم مانده که دارد تبدیل می‌شود به نوعی تنبلی در نوشتن. نمی‌دانم چرا حال بازگفتن این همه جزییات را ندارم؛ همیشه دیگرانی هستند که حالش را دارند. عادت تن دادن به رابطه‌های اجباری و پس کشیدن از خواسته‌های خودم هم که یادگار یک عمر رابطه است هنوز در من مانده و همیشه حسرتی به جا می‌گذارد برایم از وقت‌هایی که صرف کردم و پول‌هایی که خرج کردم تا دیگران لذت ببرند... این هم از عواقب تنهایی است و ضعفی که نمی‌گذارد در لحظه حرفم را بزنم و خلاص. 

××××

سال 91 جان بیا و مدد کن امسال را سال به بار نشستن این مزرعه قرار بده که مردیم از بس محصول‌مان را ملخ‌ها خوردند و درو نکرده رفتیم سر خط! جان من بیا و سال نابودی دیکتاتورها باش که بدجوری اعصابم را خرد می‌‌کنند و سال آزادی باش و سال  دموکراسی و بی‌خیال جنگ و خون‌ریزی شو و پول خوب هم برسان و بگذار ما هم مثل بقیه به جای خبر خواندن و حرص خوردن، لب استخر بنشینیم و آب پرتقال بخوریم و هی غم این خفته‌ی چند را نداشته باشیم!

چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و من و مهاجرت
← صفحه بعد صفحه قبل →

چیزهایی هست که حسش، در آن جغرافیا معنا دارد. چیزهایی مثل نوروز.

ما ایرانی‌ها به شکل رقت‌انگیزی عید نوروز را جشن می‌گیریم. یعنی برای من همیشه بخشی از برگزاری این مراسم رقت‌انگیز به نظر رسیده... از آخر بهمن و اول اسفند خیلی‌ها در حال محاسبه‌ی عیدی و حقوق آخر سال‌اند تا برای خرج‌های سرسام‌آور آخر سال منبعی پیدا کنند. حاجی فیروزهای ژنده در خیابان روان‌اند. فلاکت‌شان در آن لبخندهای خسته و آن چهره‌های زغال مالی شده‌ی بی‌سلیقه، در آن لباس‌های قرمز بی‌ربط پیداست. دایره می‌زنند اما غم را در شهر پخش می‌کنند. مردم سرما زده توی ترافیک و از پشت شیشه‌های بخار گرفته‌ی ماشین‌هایشان حاجی‌فیروزها را نگاه می‌کنند و تردید دارند که به این شادی‌آوران تصنعی پولی بدهند یا نه. خیابان‌ها شلوغ است و همه می‌خواهند سهمی از این خرید آخر سال داشته باشند. اما آدم‌هایی مثل مامان عشی سیمین خانم کم‌اند که نوروزشان افسانه‌ای و باشکوه باشد. بازارهای عیدانه‌ای راه می‌افتد که مردم تا آخرین لحظات سال کهنه، جنس‌ها را از کف خیابان جمع می‌کنند، لباس‌های بدشکل، اسباب‌بازی‌های پلاستیکی، پرده و اسباب خانه. همه چیز در آن حراجی‌ها هست. چهارشنبه سوری و انفجار انرژی سرکوب شده‌ی مردم، اغراق در شادی و تلاش برای درک خوشبختی... بعد هم نوروز با همه ی مختصاتش... سبزه و گل و ماهی و حیات که هر طور شده مهمان خانه‌های ایرانی می‌شود با توپ بی‌رمقی که تلویزیون ایران در می‌کند و پیام‌های تبریک رسمی که هیچ‌کس گوش‌شان نمی‌کند و بوسه‌هایی و تبریک‌هایی و ... در کنار معجزه‌ای که طبیعت ناگهان عرضه می‌کند، با برگ‌هایی که کسی نفهمیده کی سبز شده‌اند و جوانه‌هایی که معلوم نیست چطور ناگهان پوست سخت‌ گیاه‌شان را ترکانده‌اند، دوباره همه چیز در دوری از تکرار می‌افتد. چند روز بعد چهره‌های خواب‌‌آلود، خمیازه‌کشان به سر کار و مدرسه و دانشگاه می‌روند و زندگی رقت انگیز ایرانی ادامه پیدا می‌کند.

من اما عاشق نوروزم. عاشق این خوشی زودگذر که خودش را به زندگی تحمیل می‌کند و ایرانی‌ها هیچ‌جور نگذاشته‌اند بحران و بی‌پولی و نبودن آزادی و شادی آن را ازشان بگیرد. تا پارسال، من دلم تاپ تاپ می‌زد برای عیدی خریدن...برای روزها سرگردان خیابان شدن تا برای چند عضو اندک خانواده‌ام هدیه‌ای بگیرم... هیجان پنهان کردن عیدی‌ها و آن لحظه‌ى شاد که کم‌کم قبلز از اولین وعده‌ی غذای سال جدید به خانه‌ی پدری می‌رسیدیم و بوی سبزی‌پلویی که مادر با دست‌های مهربانش سبزی‌اش را با دقت و وسواس خرد کرده بود و بوی ماهی سفیدی که برای این روز نگه داشته بود و هدیه‌هایی که به محض رسیدن در میان خانه تقسیم می‌شدند و شادی چند ساعته‌ای که باعث می‌شد فکر کنم شاید زندگی چیر بهتری است.

من عاشق روزهای ترقه و آتش بازی‌ام، وقتی مردم ناگهان از تمام قیدهای رسمی و تحمیلی خودشان را نجات می‌دهند و سرخوشانه تنه به جمعیت می‌زنند. عاشق روان شدن در جاده‌های پرترافیک با همان مردم رقت‌انگیز که گوشه گوشه چادر زده‌اند، تنها به انگیزه‌ى خوردن یک وعده کباب ترش، زیر سایه‌ی شیطان کوه و در رستوران مهتاب... 

عاشق شهرکتاب نیاورانم در آخرین روز سال، لابه‌لای بوی کتاب‌های نو نفس کشیدن، انتخاب یک زمان ناب برای روزهای تعطیل. عاشق کاکتوس‌های ردیف چیده شده، کاغدکادوهای هیجان‌انگیز، موسیقی روان در فضا و هوای روشن لبخند آدم‌ها.

بوی عیدی

بوی توپ

بوی کاغذ رنگی...

چقدر این شعر را کم می فهمیدم تا امروز... حالا می‌دانم «با اینا زمستونو سر می‌کنم/ با اینا خستگی‌مو در می‌کنم» یعنی چه... که چطور یک عمری همراه این ملت، به خاطر «بوی تند ماهی دودی وسط سفره‌ی نو» چهر‌ه‌ی سیلی خورده از سیلی سرد زمستان‌شان را پنهان کردند و در انتظار بهار ماندند.

می‌خواستم چیزی پر از نفرت بنویسم... نفرت از حقارت تحمیل‌شده به زندگی ایرانی، نفرت از رنج سالیان طولانی زندگی در سایه‌ی فشار و تهدید، نفرت از رابطه‌های ریاکارانه و فراموش‌کار.

اما زندگی در سرزمینی که هیچ‌وقت شکوفه زدن را تجربه نمی‌کند و دوری از آن خوشی‌های کوتاه و زودگذر، رقیقم کرده و انگار حالا می‌توانم با تسامح بیش‌تری به همه‌ی آن نفرت‌انگیزها نگاه کنم. 

این پست را تقدیم می‌کنم به مادرم و خواهرم و برادرم و پدرم و نیلا و اسماعیل و ماندیس که می‌توانند امسال هم سبزی پلو بخورند و به هم عیدی بدهند.

تقدیم می‌کنم به آذر که می‌رود و در جمعیت میدان تجریش غرق می‌شود.

تقدیم می‌کنم به مستوره که در جاده‌های شمال جوانه‌های تازه درآمده را می‌بیند.

یاد می‌کنم از سیمین بانوی عزیزم که نوروز در آدم‌های قصه‌هایش طراوت و معنای دیگری دارد و امسال دیگر بهار را نمی‌بیند.

دعا می‌کنم این زمستان تمام شود.

چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

همیشه بخشی از حقیقت پنهان است. در واقع هیچ‌کدام ما آن‌قدر قدرت نداریم که همه چیز را آن طور که واقعن هست ببینیم. آن بخشی را می‌بینیم که در دیدرس‌مان است یا گذاشته‌اند ببینیم. خیلی وقت است این را فهمیده‌ام و به خاطر همین توانسته‌ام برای خیلی از دل‌خوری‌هایم تسکین قابل قبولی پیدا کنم. من فقط بخشی را دیده‌ام که در آن حضور داشته‌ام؛ نه قبل و بعدش را...

سال 1388 در حالی که می‌خواستم از کشور خارج شوم ممنوع‌الخروج شدم. از تمام کارهایم استعفا داده بودم، خانه‌ام را به صاحب‌خانه برگردانده بودم، ماشین و وسایلم را فروخته بودم، خیلی چیزها را بخشیده بودم و تقریبا دو‌سوم کتاب‌های کتاب‌خانه‌ام را به ثمن بخس داده بودم به مردی که کتاب‌خانه می‌خرید. 

بعد، با دست‌های کاملن خالی برگشتم خانه. تمام برنامه‌هایم درست در چند دقیقه دود شده بود و رفته بود هوا. هیچ هویتی نداشتم. بی‌کار...بی‌خانه...بی‌زندگی.

خودم و همه می‌دانستیم که در روزهای آینده می‌آیند سراغم.اما در میانه‌ی آن آتشی که همه‌چیزم را سوزاند، این دیگر فقط یک شعله‌ی کوچک بود.

چند روزی گیج و سرگردان این‌ور و آن ور افتادم. برای تمدید روحیه رفتیم شمال.یک شب ماندیم در هتل بزرگ رامسر که خلوتی و بزرگی‌اش مرا دچار این توهم کرده بود که در اتاق روبه‌رویی، برادرانی روز و شب در حال کنترلم هستند. بعد راه افتادیم سمت لاهیجان؛ مقصد نهایی همه‌ی سفرهای شمالی مان.

آن‌جا، دلم هوای درگذشتگانم را کرد. یک ماهی بود که عمویم از دنیا رفته بود. به رضا گفتم به قبرستانی برویم که مادربزرگ و عمویم آن‌جا بودند. حالم آن‌قدر بد بود که می‌خواستم از روح آن‌ها کمک بگیرم. وارد که شدیم، خواستم اول بروم سر مزار عمویم... آن عمو را به شکل ویژه‌ای دوست داشتم. مردی اهل ذوق، هنرمند، مهربان. دخترعمویم روز خاک‌سپاری‌اش به من گفته بود او تو را طور دیگری دوست داشت. حس می‌کردم روح کسی که دوستم داشته، شاید آرامم کند با دعای خیری... چند قدم که رفتیم جلو، دیدم زن‌عمویم و یکی از دخترعمه‌ها، از روبه‌رو می‌آیند. پنج‌شنبه بود. قبرستان شلوغ بود. به یک دلیل ساده، زود چرخیدیم و مسیر عوض کردیم: نمی‌خواستم آن‌ها مرا با رضا ببینند.

ازدواج ما آن زمان هنوز یک راز بود. آن‌جا ایران بود. فامیل خودم را هم که می‌شناختم. دلیلی نداشت بروم جلو. مسیرم را عوض کردم و اول رفتیم سر مزار مادربزرگم که او هم به گمانم مرا به طرز ویژه‌ای دوست داشت و می‌خواستم از روحش مدد بگیرم. آخرش، رفتیم سر مزار عمو. آن موقع دیگر کسی آن‌جا نبود.

این داستان ساده را وقتی رسیدم تهران در همین وبلاگ نوشتم؛ البته بدون توضیح‌های اضافه. فردا صبحش، رفتم اوین.

توی مدت بازداشت خیلی به آخرین پست وبلاگم فکر می‌کردم. به حسی که داشتم موقع نوشتنش... تصویر لاهیجان، چهارپادشاه، بازار روز، ماهی فروش‌ها، مسجد جامع و بوی نم آن سفر در تمام مدت بازداشت همراهم بود. تک تک چهره‌های روستایی را می‌دیدم و با خودم فکر می کردم چقدر دلم می‌خواهد مثل آن‌ها دور، ناشناس و آزاد باشم.

بعد که آزاد شدم، تا وصل شدم به اینترنت و نگاه کردم ببینم برادران عزیر پس‌وردم را عوض کرده‌اند یا نه، رفتم سراغ نظرها... شوکه شدم. کسی برایم نوشته بود عمو به فاتحه‌خوانی تو نیازی ندارد... که چرا مثلن مسیرت را کج کرده‌ای... حالم خیلی بد شد. چطور کسی می‌توانست آن حالی را که من موقع نوشتن آن یادداشت داشتم نبیند و نفهمد؟ بدم آمد از خودم که چیزی نوشته‌ام که مخاطب حتا نفهمیده... که چنین دچار سوء برداشت شده است.

خواستم جوابی بنویسم. ننوشتم. 

بارها فکر کردم چه کسی ممکن است آن نظر را نوشته باشد... آیا یکی از دخترعموها که رنجیده و فکر کرده منظورم از کج کردن راه نرفتن بر مزار عمو بوده؟

وای خدایا! من فقط می خواستم آن‌ها رضا را نبینند!

حالا کسی باز خاطره‌هایی را برایم شخم زده از یک کتاب. «سنگر و قمقمه‌های خالی»... روایتی که می‌گوید، اصلن در خاطرم نیست. گویا پدرم رفته و این کتاب را که نایاب بوده از عمویم برای من به امانت گرفته است و من آن کتاب را هرگز برنگردانده‌ام.

ذهنم را می‌کاوم. تنها چیزی که احتمال می‌دهم این است:

13- 14 ساله بودم. در سروش نوجوان کلاس‌های داستان‌نویسی فریدون عموزاده خلیلی برگزار می‌شد. آقای خلیلی فهرستی داده بود  از باید بخوانیم‌ها... حتمن این کتاب هم جزوش بوده است. من کتاب را پیدا نکرده‌ام... بابا این کتاب را از عمو گرفته که گنجینه‌ی با ارزشی داشت.

خب اعتراف می‌کنم من الان هیچ چیز از کتاب سنگر و قمقمه‌های خالی یادم نیست. دوران پرشکوهی که من توانستم بسیاری از آثار مهم داستانی را بخوانم همان زمان بود، یعنی بیشتر از 18 سال قبل. سرنوشت کتاب هم یادم نیست. من این کتاب را در کتاب‌خانه‌ام نداشته‌ام... اصلن نمی‌دانم چه کرده‌ام...آیا همان زمان آن را به کسی دیگری قرض دادم؟ نمی‌دانم.

حالا این غریبه‌ی آشنا، که حتمن کسی است بیش‌تر از شاگرد خوش‌نویسی عمویم، (وگرنه دلیلی نداشت بداند عمویم کتاب را به برادرزاده‌اش داده)، مرا متهم می‌کند به چیزهایی بیش‌تر از پس ندادن کتاب. داستان مزار عمو، فاتحه، عوض کردن مسیر، عکسی که من خواسته بودم از عمویم (و خیلی‌ها لابد یادشان هست که تا آخرین روزهای قبل از آن سفر شوم، قبل از این‌که عکس قاب شده به من برسد، روی در یخچال چسبانده بودم و  قاب فرستاده شده هم‌چنان روی شومینه‌ی خانه‌ی پدری است)، داستان فامیل بد، خیانت در امانت و گله‌هایی که من اصلن نمی‌فهمم از کجا می‌آیند و ریشه می‌گیرند.

آن نویسنده‌ی گله‌مند، البته در تمام روایت خشم‌آلودش، سهمی برای من قرار نداده... اصل داستان چیست؟ چند روز قبل و چند روز بعد از آن سفر که نه، یک ساعت قبل و یک ساعت بعدش چه اتفاق‌هایی در زندگی من افتاده، در ذهن من نسبت به عمویم چه می‌گذشته، احساس من به این ماجراها چیست... من برای او یک متهمم که نمی‌دانم جرمم چیست. 

آخرین تصویری که مرا وصل می‌کند به همه‌ی این‌اتفاق‌ها در ایران، برمی‌گردد به یک عروسی که درست یک هفته مانده به پروازم از ایران در شمال دعوت شده بودم.

من به آن سفر رفتم تا با فامیلم وداع کنم. می‌دانستم به احتمال زیاد، بیش‌ترشان را دیگر نخواهم دید. اما حاصل آن سفر چیزی نبود جر نگاه‌های سنگین عده‌ای که هنوز نمی‌دانم از چه و برای چه ناراحت بودند. در حالی که هانا را شیر می‌دادم از خودم می‌پرسیدم ماها واقعن با هم چه نسبتی داریم؟ این نگاه‌های سنگین برای چیست؟ و سعی کردم با به یاد آوردن آن نگاه‌ها رنج خداحافظی با وطن را هم برای خودم آسان‌تر کنم.

حالا در هزارتوی ذهنم می‌گردم دنبال کتاب سنگر و قمقمه‌های خالی... آن کتاب کجاست؟ آیا داستانی دارد درباره‌ی آدم‌ها تا توضیح بدهد داستان‌های دنیا را دانای کل روایت نمی‌کند، بیش‌تر‌شان روای‌های محدود به شخص دارند و متاسفانه زندگی یک رمان با روایت دانای کل نیست....

دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

خاص این روزها نیست...این‌که یاد کسانی و جاهایی می‌افتم بی‌هیچ دلیل خاصی و یاد‌‌آوری وبژه‌ای. آن آدم‌ها و جاها مربوط می شوند به دوره‌های مختلف زندگی‌ام؛ باز هم بی‌هیچ ربط مشخصی.

گاهی بی‌هوا می روم به جایی در استان فارس. حتا اسمش یادم نیست. می‌گفتند قبر ایوب پیغمبر است با زنش. یک روستا بود و بقعه‌ای قدیمی... وسط دشتی بزرگ، روی یک تپه.

گاهی می روم خانه‌ی حاج‌خانم، صاحب‌خانه‌ی چند ساله‌ام. بی‌هوا می‌روم روی مبل بزرگ و قدیمی‌اش؛ آشپزخانه‌ی نظیفش را می‌بینم و قابلمه‌ی غذایش را که از 8 صبح قل‌قل می‌کند روی گاز.

گاهی می‌روم خانه‌ی قدیم سارا...روی کاناپه لم می‌دهم. گاهی توی بازار تهرانم... دنبال کبابی شرف‌الاسلامی. یک‌وقتی یک‌هو خودم را توی چهارپادشاه پیدا می‌کنم؛ بنای امامزاده‌ای در لاهیجان...توی هتل بزرگ رامسر... در خانه‌ی زن و شوهری در متل قو که 2 شب ماندیم... پشت پنجره‌ی هتلی که با کوه 50‌سانتی متر فاصله داشت. تصویرشان یک لحظه می‌آید و می‌رود؛ مثل صاعقه‌ای... چه می‌سازند این تصویرها کنار هم از خاطرات من؟

سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و من
← صفحه بعد صفحه قبل →

مواضعم روشن است...راهم روشن است. نیازی به تظاهر ندارم.

از جایی که هستم؛ نقطه‌ای که زندگی‌ام در آن است و از سبک زندگی‌ام راضی‌ام.

حوصله‌ی شنیدن مواضع تلویریونی ایران و بحث درباره‌ی گوهر و صدف و این حرف‌ها را ندارم. مفهوم وطن، آزادی و آینده‌ی بچه‌ها هم برایم مشخص  است.

هر وقت احساس کنم در این زمینه‌ها حرفی دارم که در چهارچوب وبلاگ نویسی می‌گنجد این‌جا می‌نویسم. باقی حرف‌هایم در گزارش‌ها و مطالبی که از من منتشر می‌شوند وجود دارد. هر کس علاقه‌مند است می‌تواند بخواند.

در سایر شرایط از هرگونه بحث اضافه معذورم.

یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و من و ایران و آزادی
← صفحه بعد صفحه قبل →

نمی دانم چه دیده بود در ما- صاحب خانه ی چینی- که گفت: «احساس می کنم شما از کشورتان فرار کرده اید.» چمدان های عجول مان را که ندیده بود. گفتیم: «فرار که نه...»

چیزی شبیه فرار.

 

چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

می‌خواهم به مناسبت فرا رسیدن روز وبلاگستان فارسی و فرا رسیدن‌های دیگری در خودم، چیزهایی را در سبک نوشتنم این‌جا تغییر دهم.

به زودی...

پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

دیگر از 2 سال گذشته... زمانی که من زندگی ام را در چمدانی گذاشتم تا جایی پیدا کنم برای ماندن.

بیش‌تر از 2 سال است که من فکر می‌کنم به زودی به ایستگاه آخر خواهم رسید.

حالا در ایستگاه تازه ای هستم...کجا قرار است بیفتد لنگر این کشتی بی بادبان؟

پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

حالش بد است. شاید خودش هم نمی داند چقدر حالش بد است. خب من هم نمی‌توانم توی رویش بایستم و بگویم حالت خوب نیست و من می‌دانم چرا و چقدر. مجبورم عادی رفتار کنم. ضد و نقیض‌هایش را باور کنم.  نمی‌توانم با کسی که اینقدر حالش بد است دعوا کنم که.

قابل سرزنش است. (چه کسی قابل سرزنش نیست؟ اصلا سرزنش چه فایده‌ای دارد؟) من حالم بد می شود از حالش. می‌ترسم از این‌که فردایش چه خواهد شد؟ قدرتی ندارم. روزگاری که حال خودم بد بود دلم می خواست کسی کمکم کند. کسی اما از من کمک نخواسته است. ناراحتم که دروغ می‌گوید اما کاری از دستم برنمی‌آید.

حالش بد است و حال مرا هم بد کرده است. کاش کسی کمکش کند. کاش از کسی کمک بخواهد.

سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و دوستی
← صفحه بعد صفحه قبل →

نه...من نمی‌خواهم با هیچ ناشری کتاب دیگری منتشر کنم. قصد ندارم دنیال پیش‌رفت شغلی باشم. قصد ندارم سردبیر یا ته دبیر شوم. دنبال دکترا نیستم. برای خانه‌ام هیچ‌چیز مهمی نمی‌خرم. سهام، ملک و ویلا نمی خواهم. سرمایه‌گذاری نمی‌کنم. هیچ رقابتی با کسی ندارم. به پیش‌رفت هیچ‌ کدام، جایزه‌ی هیچ‌کدام و زندگی هیچ‌کدام‌تان غبطه نمی‌خورم. هیچ چاله‌ای نمی‌کنم ...

ناامید نیستم. اتفاقا خیلی امیدوارم که سرنوشتم شبیه شما نشود. خیلی خودخواهانه فکر می‌کنم سرنوشت بهتری می‌تواند در انتظارم باشد...

دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و من
← صفحه بعد صفحه قبل →

نمی‌دانم این فکر که پدر و مادر بودن امر مقدسی است از کجا آمده...از نگاه مذهبی که این فکر را تایید می کند اگر بگذریم، به نظر من به این تفکر انتقاد زیادی وارد است. چه چیزی ما را در مقام پدر و مادر آنقدر مقدس می‌کند که بابتش چنین از فرزندمان و از زمین و زمان متوقعیم؟ ٩ماه بارداری و رنج زایمان؟ پولی که خرجش می‌کنیم؟ این‌که فکر می‌کنیم خیلی دوست داریم فرزندمان را؟ من فکر می‌کنم ما بابت این رنج جسمی به دنیا آوردن یک انسان دیگر و شب‌بیداری‌های دوران نوزادی و تهیه‌ی خورد و خوراک و پوشاک و تحصیل فرزندمان(که البته لازم است و مهم است) خیلی از او توقع داریم. ما بابت همین عشق خودخواهانه و زحمت خودخواسته، سرشاریم از این توهم که تبدیل به موجودی مقدس شده‌ایم و در این هاله‌ی تقدس، عمری رنج به موجودی تزریق می‌کنیم که خودمان باعث و بانی‌اش بوده‌ایم.

روح انسان‌ها برای بیش‌تر ما اهمیت زیادی ندارد. شاید هم از اهمیتش آگاه نیستیم. بزرگ‌ترهایمان( همان بزرگ‌ترهایی که سن‌شان مقدس‌شان کرده است و این هم موضوع جداگانه‌ای است) مدام می‌پرسند:«چقدر وزن اضافه کرده؟ خوب شیر می‌خوره؟ چندبار پی پی کرده؟ بپوشونش...یه چیزی بنداز روش...نور نخوره بهش(این را من یکی با گوش خودم شنیده‌ام)...کلاه سرش کن... سرما خورد... گرمش شد...»کم‌تر مهم است برای کسی که چقدر بازی کرد، چرا گریه کرد، از چه ترسید، چه خوابی دید،تنها ماند.... او موجود کوچکی است که تا سال‌ها- تا آن زمان که ما خیال می‌کنیم- چیزی نمی‌فهمد. نمی‌فهمد که ما خودمان به جبر انسان بودن‌مان، درگیر هزار بدبختی هستیم که اشک به چشم‌مان می‌آورد و شیر مادر از هر غذا مقوی‌تر را، تبدیل می‌کند به زهر هلاهل. فکر می‌کنیم کلمات‌‌مان برای او معنایی ندارد؛ این حجم دروغی که به خورد خودمان و اطرافیان‌مان می‌دهیم( جدایی نادر از سیمین را که یادتان هست؟)، این آموزش بی‌دریغ بی‌تفاوتی و خودخواهی، این فحش‌های لق‌لقه‌ی زبان، این‌که نشسته‌ایم جلوی کامپیوتر و با چت خیانت می کنیم، این‌که بچه‌مان را می‌نشانیم روی صندلی عقب و عمو فلانی و خاله بهمانی را به او معرفی می‌کنیم، این‌که آداب مهربانی به والد دیگرش را بلد نیستیم، این‌که فحش می‌دهیم به مادرش یا پدرش، همه‌ی این‌ها برایش معنی ندارد. بیش‌تر ما یادمان رفته یا سعی کرده‌ایم یادمان برود که چه خاطرات تلخی از کودکی داشته‌ایم و در حالی که عروسک‌مان را خواب می‌کردیم و ماشین‌مان را هل می‌دادیم، حواس‌مان بوده به‌ آن‌چه در دنیای بزر‌گ‌ترها می‌گذشته و در خلوت‌مان گریه می‌کردیم. حالا چه شده که فکر می‌کنیم بچه‌ک‌مان این بابایی را که از صبح سرش هزارجا گرم بوده و این مادر افسرده و پریشان را می‌خواهد و در ایام پیری و کوری و حتا پیش از آن، وظیفه دارد مطیع و چاکر و خدمت‌گزارمان باشد. فکر می‌کنیم جریب جریب زمین در بهشت را به نا‌م‌مان کرده‌اند و هی این جمله‌ی سعدی را تکرار می‌کنیم که: «مگر خردی فراموش کردی که درشتی می‌کنی؟»

خمیربازی و کاردستی و مدرسه‌ی آن‌چنانی و لباس‌های مارک‌دار و کلاس‌های پرورش استعداد خوب است؛ به شرطی که این هاله‌ی تقدس را از دورمان بکنیم و بدانیم که هنوز تا مادر و پدر کاملی بودن خیلی فاصله داریم و حریره‌ی بادام نمی‌تواند نقص‌های بی‌شمارمان را بپوشاند.

 

چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

آدم به حداقل خودش می‌رسد. حداقل خود، یعنی بودن به شکلی که کم‌ترین شباهت را به خودت داشته باشی. عادت‌های پیشین تبدیل می‌شوند به عادت‌هایی غریبه که از سر بی‌حوصلگی عادت شده‌اند؛ فقط برای این‌که چیزی وجود داشته باشد. قبلا هم گفته‌ام انگار...به اصل خلقت نزدیک‌تر می‌شوی. ٢ تا گوش و یک زبان! کم‌تر اظهار نظر کردن، کم‌تر پافشاری کردن. گفتن که «هرچه میل شماست. موافقم. همین خوب است. هرطور تو دوست داری. هرجا شما بگویید.» یک بخشی‌اش مال بالارفتن سن است به قول برخی دوستان، بخش بزرگ‌ترش به خاطر این است که در درون یک بازجو، یک چراغ قرمر پررنگ داری. دیگر شبیه گذشته نیستی. چیزهایی که به وجدت می آوردند، معمولی شده‌اند. دیگر خیلی تلاش نمی‌کنی برای چیزی...

نه... آدم به این راحتی‌ها نمی‌میرد و از خودش خالی نمی‌شود. آدم چیزهایش را پنهان می‌کند جایی، برای روزی دیگر که بشود با خیال راحت بیرون‌شان آورد تا هوا بخورند و دوباره جوانه بزنند. خب.. قرار نبود این‌جوری باشد. قرار نبود تو به این راحتی با اقتضائات دنیا مصالحه کنی... اما مصلحت‌اندیشی چرا. حالا مصلحت نیست که جور دیگری باشی. به زنگ جماعت هم که نمی‌جواهی باشی. پس بهتر است نباشی. یک مدتی غیبت کنی بهتر از این است که استحاله شوی.

حالا حکایت من است. غیبت کرده‌ام از خودم انگار... اما این یک حالت موقتی است. به خودم می‌گویم این یک حالت موقتی است؛ لبخند زدن به چهره‌ی دوستان و تایید کردن، ننوشتن، نگفتن، نرفتن، نیامدن. بعد یک روزی می‌رسد که پیله‌ام باز می‌شود. هیچ روزی ابدی نبوده است و این تقصیر من نیست که به حداقل خودم رسیده‌ام. برای اولین بار فکر می‌کنم عوامل بیرونی مقصرند؛ اما احساس قربانی بودن نمی‌کنم.

 

یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و من
← صفحه بعد صفحه قبل →

1

- هر احتمال بدی، تنها یک احتمال است و به همان اندازه احتمال خوب هم می‌تواند وجود داشته باشد. امسال را با این فکر شروع کرده‌ام و فال زده‌ام به دل‌هایی که احتمال‌های نیک را محتمل‌تر می‌دانند.

.......

.......

2

- عاشقانه‌ترین جمله‌ای که شنیده‌ام این است:« شکمت زیباست. تنت قشنگ‌تر شده.» خط‌های سرخ و سفید روی پوستم....تنم کش آمده است.

یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و من
← صفحه بعد صفحه قبل →

چند ساعت دیگر مانده تا پایان سال...

بیش‌تر روزهای این سال را حامل فرشته‌ای بودم و در کنار فرشته‌ای زندگی کردم.

من ٢ فرشته دارم... به یکی تکیه کرده‌ام، یکی به من تکیه کرده...

خدایا...به خاطر فرشته‌هایم از تو متشکرم. مرا از فرشته‌هایم دور نکن هرگز!

یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

ما ۴ نفر بودیم که غروب یک روز زمستانی رفتیم خانه‌اش را ببینیم در دزاشیب؛ جایی که همیشه از آن می‌نوشت...لوکیشن خیلی از داستان‌هایش، خاطراتش.

خانه قدیمی بود با پنجره‌ی کوچکی درست سر یک کوچه‌ی بن‌بست که پشت‌پنجره‌ای‌های کهنه و سوراخی اتاق را از چشم رهگذران پوشانده بودند. ما از سوراخی که روی پرده بود، داخل خانه را نگاه کردیم. پیرزنی بود با موهای به‌غایت سفید که در هوا ایستاده بودند. روی صندلی نشسته بود و دماغش را- اگر اشتباه نکنم- می‌خاراند.

از آن شب تصویرش از ذهنم نمی‌رود... پیری‌اش شبیه مادربزرگم بود، شبیه دایی مادرم، شبیه همه‌ی پیرهایی که تا حالا دید‌ه‌ام؛ کش‌دار و طولانی، نشسته روی یک صندلی در انتظار.

چندوقت پیش مصاحبه‌ای از او خواندم که در آن فقط از بی‌حوصلگی نوشته بود... بانو سیمین دانشور.

 

 

شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

آنچه به گلت ارزش داده، عمری است که به پای آن صرف کرده‌ای....

بچه که بودم، حالم از آن گل سرخ زشت و ومغرور زیر آن حباب شیشه‌ای، با آن خارها و زبان تلخ به هم می‌‌خورد و به نظرم بائوباب‌ها دوست داشتنی‌تر بودند با این‌که همه جای آن سیاره کوچک را اشغال می‌‌کردند. نمی‌‌فهمیدم چرا شازده کوچواو، باید عمرش را صرف آب دادن به این موجود لوس و بی‌ارزش کند.

بعد، فهمیدم گل سرخ او، گلی است شبیه هزاران گل دیگر... روی زمین گل سرخ‌های زیباتر و بهتر کم نبودند. شازده کوچولو کم بود.

خود من بارها به خاطر شکل‌های افراطی عشقم سرزنش شده ام. از نظر دیگران، آن هجوم من برای دوست داشتن، آن شیوه گل باران کردن و بوسه باران کردن و آن حد فشرده شدن قلب، آن هم در مقابل گل سرخ‌های مغرور و معمولی، اصلا اتفاق قابل درکی نبود. برای خودم هم قابل درک نبود. من فقط احساس می‌‌کردم باید گلم را بگذارم زیر حباب تا سرما نخورد و هر روز بائوباب‌ها را از ریشه در بیاورم. در همان روزگار من هم گل سرخ کسانی بودم... اما شاید خمیازه می‌‌کشیدم و لوس بازی در می‌‌آوردم.

خیلی زود گل‌های سرخ را شناختم. فهمیدم از خودراضی‌اند. فهمیدم درکی از مراقبت‌های شازده کوچولوها ندارند. فهمیدم من به نظرشان غیرقابل فهمم... اما شازده‌کوچولوها فقط و فقط به خاطر عمری که به پایشان صرف کرده بودند می‌‌دانستند که اهلی کردن چیز ناشناخته‌ای است...

فهمیدن این موضوع ساده است. خیلی زود می‌‌شود فهمید که در همان حال که تو عمرت را صرف گل سرخ می‌‌کنی، روباه‌هایی در اطرافت منتظر اهلی شدن‌اند... آن‌ها دنبال دوست می‌‌گردند و تو اگر دوست می‌‌خواهی باید اهلی‌شان کنی.

همین چند روز قبل، چیزی به یاد گل سرخم نوشتم. بعد فهمیدم که چند روز قبل‌ترش(حالا شما چند روز را هر چه قدر که می‌‌خواهید حساب کنید)، گل سرخم گفته هیچ درکی از رفتارهای من نداشته از همان ابتدا... خب تا اینجا که مهم نیست... مهم این‌جاست که من فکر کردم چقدر روباه‌های مهربان در کنارم داشته‌ام و آن وقت با کمال علم و اطلاع! خاطره‌های کهنه‌ای را از زیر خاک بیرون کشیده‌ام که ارزش مرور کردن را هم نداشته‌اند.

خب... کمی ‌‌ریزتر و شخصی‌تر شویم... شبی که تو جشن تولد مرا به گه کشیدی،کسی که مرا به خانه‌اش برد و غذا سفارش داد و مهمان‌های تازه دعوت کرد و به افتخارم رقصید، تو نبودی. کسی که من با او قهر کردم، اما تا آخرین لحظه روی صندلی نشست و گفت امشب تولدت است و من آن را ترک نمی‌‌کنم، تو نبودی. کسی که در شب‌های بی پناهی مرا روی کاناپه‌ی گرم خانه‌اش جا داد، تو و رفیق جدیدت نبودید. کسی که در روزهای تنهایی و افسردگی مرا از این سر شهر تا آن سر شهر همراهی کرد، کسی که توی سطل خانه‌اش استفراغ کردم، رفیقت نبود که با چندش سرامیک راهروی خانه‌اش را پاک می‌‌کرد....بعدها، در آن روزهای سخت، کسی که بیرون دیوارهای بلند انتظارم را می‌‌کشید و در انتظارم گوشت‌های تنش آب می‌شد، شما نبودید... کسی که چشم‌هایش گود افتاد، کسی که زیر پل یادگار امام می‌‌ایستاد و یخ می‌‌کرد، کسی که هر روز از من خبر می‌‌گرفت شما نبودید...

حالا هم کسانی هستند که اگر لحن صدایم عوض شود، بی آن‌که دنبال دلیل بگردند، مرا به جمله‌های امیدبخش، به جک‌ها و خاطره‌های خوب، به یک لوبیاپلوی گرم و سالاد خوش‌طعم دعوت می‌‌کنند. کسانی هستند که مرا با هدیه‌هایی پرارزش‌تر از هدیه‌هایی که من به تو می‌‌دادم، غافل‌گیر می‌‌کنند، اما من هرگز احساس نکرده‌ام که آن‌ها غیرعادی و غیرقابل درک هستند. از قضا هرچه فکر می‌‌کنم، می‌‌بینم این شما 2تا هستید که غیرعادی هستید. شمایید که می‌‌توانید همه چیز را نادیده بگیرید و این اصلا عادی نیست.

این نوشته را برای رضای عزیزتر از جانم، برای ریحانه‌ی نازنیم، برای سارای مهربانم، برای شادی پر هیجان و مستوره‌ی پرانرژی‌ام نوشته‌ام که دور یا نزدیک، باعث شده‌اند زندگی ارزش عاشقی و دوستی را داشته باشد و برای لیلا و نیلوفر و بنفشه و مهتاب و بقیه‌ای که حضورشان در زندگی‌ام مغتنم است و هر تماس و توجه و مهربانی‌شان برایم به اندازه صدها گل سرخ مغرور می‌‌ارزد.

سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

یک چیزی هست توی دنیا به نام اثر پروانه‌ای که آدم‌های دنیا همین‌جور مشغول ایجاد آن هستند و همین جوری ناخودآگاه و خودآگاه دارند زندگی ‌دیگران را با حرکت‌های لایت خودشان عوض می‌کنند. مثلا آقا یا خانم گولاخ، یک چیزی می گوید و می‌پرسد و می‌رود، یکی مثل من کلا باید روش زندگی‌اش را به خاطر او عوض کند. مثلا زندگی چند تا خانواده بابت همان یک جمله تغییر می‌کند. به خاطر همان نگاه لحظه‌ی آخر، یکی دیگر شب‌ها کابوس می‌بیند و بچه‌ای که هنوز توی شکم مادرش است، وول‌های ناجور می‌خورد. حالا من کاری ندارم به گولاخ‌های بزرگ دنیا، که یک حرف، امضا یا نگاه‌شان می‌توانند میلیون‌ها میلیون آم را جابه‌جا کنند و زندگی‌شان را به هم بریزند. منظورم همین ماهای معمولی هستیم که فکر می‌کنیم دایره‌ی حرف و عمل‌مان محدود است و حرف باد هواست و کار را آدم توی یک لحظه انجام می‌دهد و تمام می‌َشود پی کارش و فکر می‌کنیم من که کاری ندارم به کسی و دارم وظیفه‌ام را انجام‌می‌دهم یا زندگی خودم را می‌کنم و این تصمیم و آن تصمیم در دایره‌ی اختیار خودم و زندگی‌خودم است.

بدبختانه ما بدجوری به هم وصلیم... صد سال است از زندگی هم رفته‌ایم، اما یکی دیگر هنوز دارد تاوران روزهای بودن‌ ما را می‌دهد. دیروز یک چیزی گفته‌ایم، امروز هم فلانی‌ها دارند به خاطر آن با هم دعوا می‌کنند. اصلا موجودات دنیا نمی‌دانند که بابت بودن آن‌ها چقدرها هورمون و اسید و آدرنالین و... دارد توی بدن بقیه موجودات ترشح می‌شود و چقدر سلول و نورون می‌سوزد و دود می‌شود.

خب حالا اگر منی بخواهد بابت همین حرف‌های روی‌ هوا و کارهای نسنجیده و رفتارهای ناخودآگاه الکی، آقا یا خانم گولاخ را نبخشد، خیلی آدم رذل و پستی است؟

سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و مردم و من
← صفحه بعد صفحه قبل →

... بدترین قسمت ماجرا این است که من هنوز به تو فکر می‌کنم. گاهی شماره‌ات را می‌گیرم تا مطمئن شوم آن خط تلفن هنوز مال توست. تلفن خانه تان عوض شده؛ اما موبایلت نشان می‌دهد که هنوز هستی. این کار بچه‌گانه را انجام می‌دهم بی‌آنکه فرصت داشته باشم خوب صدایت را بشنوم.

حقیقت دارد این‌که من هنوز دلم برایت تنگ می‌شود. دلم می‌خواهد در اوج گرفتگی، تو را ببینم. دلم‌می‌خواهد بیایم پیش تو حتا اگر مثل قدیم، تو اصلا نفهمی من برای چه آمده‌ام و همه چیز به دیداری ختم شود. دلم می خواهد توی آن آشپزخانه‌ی شلوغ بنشینیم و شکلات بخوریم. دلم برای عصرهای اتاقت با آن بوی مخصوصش تنگ می‌شود.

حالا خیلی چیزها تغییر کرده؛ زندگی و شرایط هر دوی ما. اما نیاز آدم به دوست که تغییر نمی‌کند. نیاز من به تو اما با نیازم به دیگران فرق دارد. تو برای من دنیای متفاوتی بودی که در آن آدم دیگری می‌شدم. دلم در بوهای خوب، رنگ‌های قشنگ و صداهای عجیب غرق می‌شد. با تو آدم شادتری می‌شدم انگار.

هرگز نتوانستم فکر کردن به تو را متوقف کنم، هرچند هرگز شبیه من نبودی و در حساس‌ترین روزهای زندگی‌ام حضور نداشتی. هرگز نتوانستم بر این دلتنگی دردناک غلبه کنم. هرگز نتوانستم  پاییزهایی را از یاد ببرم که بوی گیسوان تو را داشتند...

بدتر از همه این‌که هرگز نمی‌توانم بفهمم چه اتفاقی افتاد و نیت آن‌که دست مرا از میان انگشت‌های تو درآورد، چه بود. هیچ وقت نفهمیدم چه گفت و چه شنیدی... و دردناک‌ترین بخش ماجرا این‌که تو هیچ‌وقت سنگینی نگاهی را که روی سایه‌ی اندامت افتاده بود احساس نکردی، وگرنه شاید یک بارسرت را برمی‌گرداندی تا ببینی چقدر یک نفر برایت دلتنگ شده است.

چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و من و دوستی
← صفحه بعد صفحه قبل →

از یک جایی به بعد، سکوت و متانت نشانه بیماری‌ست. شاید طرف مقابل یا دیگران بگذارند به حساب فهم و شعور و درک موقعیت. اما یک جایی ته ذهن فرد ساکت و متین، تمام مدت صدای زنگ هشدار می‌آید که انفجار عظیمی در راه است. فرد ساکت حتی صدای درونش را ساکت می‌کند. فرار می‌کند به یک بخش دیگر درون ذهنش که هنوز آلارم نمی‌دهد. صدا مثل سرطان منتشر می‌شود و همه گوشه‌های ذهن را پر می‌کند. کمی بعد، دیگر هیچ پناهگاه آرام و ساکتی باقی نمی‌ماند. سکوت بیرونی ادامه دارد و صداها از درون، فرد ساکت را می‌خورند. چقدر می‌توان مقاومت کرد؟ یک روز انفجار رخ می‌دهد و سکوت فرد ساکت می‌شکند. صداها مثل گلوله به دیگران شلیک می‌شوند.
شکست سکوت و متانت، پایان فهم و شعور ظاهری‌ست و آغاز تنهایی.

از وبلاگ پستچی همیشه دوبار زنگ می‌زند

آدم تنها باشه بهتر از اینه که احمق باشه، خانم یک عمر خوشبخت!

سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و اخلاق
← صفحه بعد صفحه قبل →

شاعر هنوز نمرده

تنها

از سرزمین آلبالوهای سرخ لب‌هایت

از شهرهای دودی موهایت

از کوچه‌های تنگ آغوشت

کوچیده تا آسمان‌ پرملالی که

                       ذوق باریدن ندارد

 

یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: شعر و زندگی و عاشقانه
← صفحه بعد صفحه قبل →

من به روی مامان آن آقا آوردم که پسر گل و بلبلش چه اعجوبه‌ای است. خوشحالم. این انتقام دخترکی ٧ ساله است از یک بیمار منحرف جنسی.

چرا من باید سال‌ها سکوت می‌کردم در حالی که آن آقا، وقتی داشت برای همیشه به کشور دیگری می‌رفت، - پیش زنش!!!!!- از من تقاضا می‌کرد او را ببینم؟

چرا من باید آبروداری می‌کردم در حالی که آن خانم داشت به خودم و نزدیک‌ترین آدم‌هایم توهین می‌کرد؟

متاسفم... اما خوب کاری کردم. باید در ٣٢ سالگی یاد می‌گرفتم که از خودم دفاع کنم. من دارم مادر می‌شوم و اگر نتوانم این کار را بکنم، نمی‌توانم از دخترکم حمایت کنم.

( این را هم بگویم که لال از دنیا نروم: مادرش وقتی این حرف‌ها را می‌شنید، می‌گفت خوب کرد پسرم... دستش درد نکند... بعد هم به من گفت آخر تو خوشگل خوبی بودی، مه‌پاره بودی...چی...

خواستم بگم همچین مادرهایی داریم ما!)

شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و اخلاق
← صفحه بعد صفحه قبل →

من داستان قدیمی مشهوری دارم از تجاوز یک آدم به حریمم ، زمانی که کودکی ۵ ساله بودم. این داستان را چند بار برای دوستانم تعریف کرده‌ام. این‌که روزی در ۵ سالگی، وقتی داشتم می‌رفتم بقالی برای خودم خوراکی بخرم- همان بقالی سرکوچه- مردی با یک ماشین زرد که من به خاطر بچگی نمی‌فهمیدم مدلش چیست، الکی به من گفت بروم و سر سیم ضبطش را نگه دارم...

دوستانم به من کلی خندیده‌اند همیشه... خودم هم پابه پایشان که من چقدر احمق بوده‌ام بابت نگه داشتن سر سیم! همیشه دعا کرده‌ام به جان خانم پیری که خانه‌اش همان سر کوچه بود و اگر نمی‌رسید، معلوم نبود من خام، تا کی سر سیم را نگه‌می‌داشتم...

از این داستان‌ها در کودکی آدم‌ها کم نیست. گاهی به دوستانم که مادر شده‌اند، می‌گویم مطمئن نباشید دنیای کودکی فرزندتان همان‌قدر امن است که شما خیال می‌کنید. همیشه دور و برتان آدم‌های به‌ظاهر قابل اعتمادی هستند که معلوم نیست چه در گوش فرزندتان زمزمه می‌کنند. راه دور نروید. آن آدم ممکن است شوهر خواهرتان باشد... یا برادر خودتان... یا یکی از همین مردهای بچه‌دوست فامیل...یا یکی از پسربچه‌های گوگولی مگولی دور و بر.

نمی‌خواهم تعمیم بدهم... نمی‌خواهم شادی صدر بازی در بیاورم.... اما قضیه پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. آدم‌ها ممکن است برادر و پدر ما باشند، اما برای دیگران مرد غریبه‌اند (همین جا برای این‌که سوء تفاهم نشود برای آقایان محترم، عرض می‌کنم که داستان‌هایی هم از پسربچه‌ها شنیده‌ام درباره‌ی مزاحمت زنان اما خب، تعداد و نسبتش کم بوده است).

القصه... زمانی که من کودک بودم، از شانس بد، از این اتفاق‌ها چندین بار برایم افتاده است. من آنها را مانند رازی در دل حفظ کرده‌ام؛ شاید چون فکر می‌کردم اخلاق چنین حکم می‌کند. اما از این دلیل محکم‌تر، این بوده که می‌دانسته‌ام ممکن است چون بچه‌ام کسی باورم نکند، یا دعوایم کند.

به هر حال، زمانی که کودک بودم، مدام مورد آزار یکی از پسرهای فامیل قرار می‌گرفتم. او مرا تنها گیر می‌آورد و در آن تنهایی، با حرف‌ها و حرکاتش شکنجه می‌داد. خودش را لخت می‌کرد، وقتی من می‌رفتم دست‌شویی در را باز می‌کرد و از زمانی که هنوز ١٠ سالش هم نشده‌بود، عکس‌های پورنو در اختیار داشت که از دور نشانم می‌داد و می‌خندید. چند بار هم به من نزدیک شد.

 من می‌ترسیدم. می‌ترسیدم چون می‌دانستم این کارها بد و تابو است و نباید درباره‌اش حرف زد. بعدها بزرگ شدم و در سنین اید‌ه‌ال گرایی جوانی و خوش بینی، همه‌ی آن اتفاق ها را گذاشتم به حساب کنجکاوی‌های کودکانه و سن بلوغ و ... این‌طوری فکر می‌کردم می‌توانم آن پسرک را ببخشم.

اما قضیه به همین‌جا ختم نشد. در بزرگ‌سالی، او که تبدیل به مرد جوانی شده بود، بارها برای من مزاحمت ایجاد کرد. عکس‌هایم را دزدید و دست‌کاری کرد... برایم ای‌میل‌های مستهجن حاوی درخواست‌های بی‌شرمانه فرستاد... و جالب این‌که در آن ای‌میل ها مرا هم مثل خودش پایه‌ی جریان تصویر می‌کرد. برایم پیامک می‌فرستاد و خلاصه امانم را بریده بود. در همان فواصل ازدواج هم کرد، اما خنده‌دار است اگر این را به عنوان یک عامل بازدانده در زندگی‌اش عنوان کنم.

پمن هم‌چنان آدم ترسویی ماندم. ای‌میل ها را دیلیت کردم، پیامک‌ها را پاک کردم، و هرگز جوابش را ندادم؛ حتا به فحش و نفرین. فکر می‌کردم بی‌آبرویی است. تنها، نوشته‌هایش را به چند نفر آدم نزدیک- در حد دوست- نشان دادم و متاسف شدیم و خندیدیم. اما فکر کردم این چیزی نیست که بشود بلند گفت، که بشود با آن برخورد کرد. پشت همه‌ی این‌ها اما دلیل اصلی این بود که من حامی درست و حسابی نداشتم. تنها بودم در یک جامعه‌ی مردسالار... جایی که مردان نزدیک آدم ممکن است به محض شنیدن چنین حرف‌هایی، اول تیغ اتهام را به سمت خود آدم بگیرند. جایی که ممکن است زنان دور و برت تو را متهم به ریگی در کفش داشتن و اغواگری کنند... آدم ها آنقدر محافظه کارند که تو را به هیس هیس و زبان گزیدن وا می‌دارند...

حالا مدت‌هاست که فکر می‌کنم مقصرم... از این‌که سکوت کرده‌ام... از این‌که کودکی‌ام را با کابوس‌های تلخ گذرانده‌ام در حالی که مامانم توی آشپزخانه داشته کتلت سرخ می‌کرده( درست یکی از همان بارها مامانم داشت برای آن‌ها کتلت سرخ می‌کرد) من می‌لرزیدم، در حالی که توی خانه‌ای تنها بوده‌ام، از فکر این‌که مزاحم درس خانه‌ام را پیدا کند، یخ می‌کردم ...

چرا وقتی مساله را سربسته مطرح کردم، دست‌تان را روی لب‌تان گذاشتید؟ چرا آنقدر به من نزدیک نبودید که من ۵ ساله رازم را پیش شما فاش کنم؟ چرا فکر می‌کنید آدم بدها، غریبه‌هایت وی فیلم‌ها هستند؟

حقیقت این است که ما زن‌ها بارها مورد تجاور قرار می‌گیریم. حریم امنی نداریم. اگر به هر دلیلی تنها زندگی کنیم، متهمیم. و اولین کسانی که به خودشان اجازه می‌دهند حرمت شکنی کنند، نه غریبه‌ها که آشنایان‌اند.

این را برای مادرها می‌نویسم تا یادشان باشد بچه‌ها دنیا امنی ندارند. تا یادشان باشد بچه بزرگ کردن مسوولیت بزرگی است، نه این قدر که این جمله کلیشه‌ای و ساده به نظر می‌رسد. به شما هم می‌گویم که فکر نکنید آدم‌های نزدیک خودتان لزوما مردمان پاک و گل و بلبلی هستند. این مردهایی که پیش پای من و شما بوق می‌زنند، این زن‌های کنار بلوار میرداماد...

چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

فال بگیرید گاهی در زندگی‌تان. همین جوری الکی فال نگیرید... به حرف‌های یارو خوب دقت کنید. مخصوصا اگر یک جای حرف‌هایش گفت یک زنی هست توی زندگیت، که شر راه می‌اندازد، اگر گفت فلانی که الف دارد و میم دارد و ه دارد حسود است و بدخواه، اخم‌هایتان را نکشید توی هم که برو بابا، من اصلا آدم ه دار و م دار و الف دار نمی‌شناسم. خوب فکر کنید. اگر همان‌جا یادتان نیامد، یک جایی ه و م و الف را یادداشت کنید تا بعد که طرف حسابی رخ نشان داد، بفهمید فال‌گیر بیراه نگفته...

اصلا اگر پیش فال‌گیر هم نمی‌روید مهم نیست. حواس‌تان به این ه دارها و میم دارها و الف دارا باشد توی زندگی که ممکن است همین بغل گوش‌تان باشند و زیر نقاب دختر مهربون خاله فی فی و چی چی جون، برینند به تمام هیکل‌تان... خوب دقت کنید؛ همین بغل گوش‌تان.

اصلا اگر فال‌گیر پیشنهاد کرد اسم فلانی ها را روی یک کاغذ بنویسید و بعد توی توالت رویش بشاشید، حتما این کار را بکنید. هیچ تاثیری که نداشته باشد، دست کم شاشیده‌اید رویشان. کم لذتی نیست.

دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و فال و آدم‌ها
← صفحه بعد صفحه قبل →

آن‌ها به خاطر تو به من احترام می‌گذارند. آن‌ها، تمام زنان ساده‌ی کاملی که زنبیل به دست در خیابان راه می‌روند و به محض دیدن تو، به من لبخند می‌زنند.

حالا دیگر از نگاه‌های خریدار خبری نیست. مردها در خیابان با ناامیدی به من نگاه می‌کنند. من یک مهره‌ی سوخته‌ام که هر چه چهره‌ام درخشان باشد و گونه‌هایم سرخ، به دردشان نمی‌خورم! زن‌ها اما جایشان را به من می‌دهند؛ چون می‌دانند ایستادن همیشه کار ساده‌ای نیست. یکی‌شان به جای من خم شد، یکی‌شان به جای من ایستاد، یکی‌شان به جای من ترسید.

من به خاطر تو عزیز زن‌ها شده‌ام؛ چون فقط آن‌ها هستند که می‌دانند چطور وقتی ساقه‌ای جوانه می‌زند، آب در رگ‌های آدم جاری می‌شود. چون فقط ‌آن‌ها هستند که می‌دانند زندگی به معنای درست و دقیق کلمه، یعنی چه.

پ.ن:زن‌های «حالا بیچاره می‌شی»،« خودتو نابود کردی»، «خداحافظ آزادی» هم هستند البته!

(خیلی سعی می‌کنم فراموش کنم داری چی کار می‌کنی با این روزهای من...)

یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی
← صفحه بعد صفحه قبل →

معجره‌های بزرگی هست؛ زیر پلک‌مان، کنار دست‌مان، کنار همه‌ی نامرادی‌های روزگار که به یادمان می‌آورد زندگی هنوز ارزش ادامه دادن را دارد.

شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی
← صفحه بعد صفحه قبل →

 

بعضی‌ها بزرگ نمی‌شوند؛نه از آن جور بزرگ نشدن‌هایی که صداقت بچگی و طراوت نوجوانی را در وجودشان نگه دارد؛ بزرگ نمی‌شوند چون کودک لج‌بازی در ‌آن‌ها هست که جز پا کوبیدن کاری بلد نیست.

از این ‌آدم بزرگ‌ها زیاد دیده‌ام؛ آن‌‌هایی که با جوان‌تر از خودشان شوخی‌های بی‌ربط می‌کنند و خودشان ظرفیت رفتار مشابه را ندارند‌؛

آدم بزرگ‌هایی که ادای جوان‌ترها را در می‌آورند و در حالی که در هال روزنامه می‌خوانند،گوش‌شان توی اتاق بغلی است که حرف ها را برای روز مبادا ثبت و ضبط کنند؛

آدم بزرگ‌هایی که به خودشان اجازه می‌دهند به توجیه بزرگ‌تری، هرچه دل‌شان می‌خواهد بگویند و توقع ادب اضافه‌ی متقابل هم دارند؛

آدم‌بزرگ‌هایی که فکر می‌کنند کوچک‌ترها همیشه کوچک می‌مانند و با آن‌ها مثل ۵ سالگی‌شان رفتار می‌کنند( غافل از این‌که آن بچه‌ی ۵ ساله حالا یک زن یا مرد بالغ و مستقل است) و...

این آدم‌بزرگ‌ها فقط یک چیز را یادشان می‌رود؛ این‌که خیلی چیزها هست که آن بچه‌های کوچک می‌دانند و به حرمت همان بزرگ‌تری رازش را حفظ کرده‌اند و وای از روزی که پرده‌ها بیفتد... بهتر است هر کسی خودش حرمت خودش را نگه دارد.

دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی
← صفحه بعد صفحه قبل →

یک چیزی می‌خواهم و تا آن یک چیز را می‌خواهم زندگی‌ام در یک ایستگاه قطار می‌گذرد... .

غیر از آن یک چیز، فقط یک چیز دیگر می‌خواهم و آن این است که زندگی‌ام در ایستگاه قطار تمام شود.

یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی
← صفحه بعد صفحه قبل →

مدت‌‌هاست از مردمی که در شهر راه می‌روند، همان‌‌ها که تند تند پیاده‌روها را گز می‌‌کنند و کیسه‌های پر خرید در دست دارند، آن‌هایی که توی پارک بساط‌شان را پهن کرده‌اند و کودک‌شان از پله‌های سرسره بالا می‌رود، از آن‌هایی که درگیر مراسم عروسی و ختم و حاملگی و مدرسه‌ی بچه‌شان هستند، از آن‌هایی که روی فرمان ماشین ضرب می‌گیرند و دود سیگارشان را از پنجره‌ی ماشین بیرون می‌دهند، از همین مردم عادی عادی، که از نگاه‌شان چیزی نمی‌شود فهمید، سوال می‌کنم: آیا شما هم به همان چیزهایی که من فکر می‌کنم، فکر می‌کنید؟

بعد از فکر این‌که «نکند فکر نکنند؟»، دلم بدجور می‌گیرد... دلم می‌خواهد شبیه هم باشیم.

سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و مردم
← صفحه بعد صفحه قبل →

زندگی درست همان چیزهایی را ازت می‌گیرد، که با تمام وجود می‌خواهی. یک روایت دیگر هم این است که هر چه بیش‌تر عاشق زندگی باشی، خودش را از تو دریغ می‌کند. هرچه بیش‌تر عاشق شادی باشی، غم بهت می دهد. زندگی اصلا مصداق «از هرچی بدت می‌یاد، سرت می‌یاد» است.

خب من دوست داشتم آدم شادی باشم، اما هیچ‌وقت نیستم. حالم از غم‌گین بودم به هم می‌خورد اما غم‌گینم. از اضطراب، ترس، تنهایی بدم می‌آید و همه‌شان را دارم. این قانون جذب خرده‌گیر هم مدام منتظر است که آدم یک جمله‌ای خلاف میلش بگوید...مثلا همین جمله‌های مرا می‌گیرد و می‌گوید به جایش باید می‌گفتی من عاشق آرامش، شجاعت و در جمع بودنم... اما حالا به کتفم هم نیست که می‌خواهد چه فکری بکند. من اصلا خوشم نمی‌آید که قربانی باشم در زندگی خودم، اما می‌بینم که هی قربانی می‌شوم. هزار بار هم به خود م گفته‌ام که چه موهبت‌های فراوانی در زندگی‌ام هست که هست، اما این که می‌بینم اراده‌ی شخصی‌ام هی مقهور اراده‌های دیگر می‌شود، حالم را بد می‌کند. این‌که مجبورم به صبر و مجبورم اسمش را بگذارم بردباری و این‌که مجبورم شجاع باشم در حالی که گاهی اصلا نیستم، این‌که مجبورم به ماندن، در حالی که می‌خواهم بروم، این‌که مجبورم بخندم در حالی که دلم گریه‌ای است، این‌که مجبورم کارهایی را بکنم که دلم نمی‌خواهد و درباره‌ی چیزهایی حرف بزنم که دلم نمی‌خواهد، مرا از خودم متنفر می‌کند.

حالا این آدم‌های موفق چطوری از جبری که زندگی و اجتماع و خانواده و خود به آن‌ها تحمیل می‌کند عبور می‌کنند، چیزی است که من نمی‌فهمم. به خودم می‌گویم خدایا یعنی چه جوری این‌ها قرار است به رشد من کمک کنند و سعی می‌کنم باور کنم چند سال در مجموع عمر آدم خیلی زیاد نیست، اما راستی اگر این سال‌‌هایی که این‌طور گذشتند نبودند، من الان آدم مزخرفی بودم و حالا خیلی آدم فوق‌العاده‌ای‌ام؟

پ.ن: من دارم مادر می‌شوم. الان پانزدهمین هفته‌ی زندگی جنینی‌اش در من آغاز شده است. دوست داشتم این را با کلی هیجان و شادی بگویم، اما نمی‌‌توانم...

دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی
← صفحه بعد صفحه قبل →

من در بی‌زمانی‌ام. این روزها مرخصی کامل دارم. اهل هیچ جا نیستم. خانه ندارم. لباس ندارم. موقتی‌ام. شغلم الکی است. می‌روم تئاتر. چیزی دربا‌ره‌‌اش نمی نویسم چون نظرم موقتی است. می‌روم جنس‌ های بنتون را نگاه می‌کنم. چیزی نمی‌خرم. چون سایز فعلی‌ام موقتی است؛ بهتر است چیزی نخرم.

حالا شده‌ام یک موجود بی‌زمان و بی‌مکان... یک آدم موقتی برای خودم و دیگران.

همین.

جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: شخصی و زندگی
← صفحه بعد صفحه قبل →

 

حالا فکر کن دلت برای خیلی چیزها تنگ باشد... چیزهایی که فقط فرصت هست در فاصله‌ی بیدارشدن از خواب تا بیرون آمدن از رخت‌خواب بهشان فکر کنی. چیزهایی که حال گفتن‌شان را هم دیگر نداری از ترس روزگار که همین را هم ازت بگیرد. ممکن است آن چیز، رخت‌خواب خودت باشد؛ بالش خودت، روتختی خودت که وقتی عوضش می‌کردی کل اتاق تازه می‌شد. ممکن است چراغ آبی بالای سرت باشد که با عشق از میلادنور خریده بودی در روزگار دور عاشقی. ممکن است کمد لباس‌هایت باشد با لباس‌های تنگ و گشاد و ردیف جعبه‌های کفش و کیف‌های روی سر و کول هم. شاید آن چیز شمع کنار تختت باشد، خاکی که می نشست روی شیشه‌ی پاتختی...

ممکن است دلت برای توالت خانه تنگ شده باشد، برای صدای سیفونش، برای سطلی که مدام از دستمال توالت پر می‌شد. شاید دلت برای کشوی قاشق چنگال‌ها؛ برای ماکروفر، برای دستمال‌های آشپزخانه و قابلمه‌ها تنگ باشد. دلت شاید لک زده برای آن صبح‌های خنک با بوی کولر، که ضبط را روشن کنی و موسیقی همه جای خانه را بگیرد. دلت شاید لک زده برای آن زمستان‌های سرد، چسبیده به شوفاژ، زیر پتو که از فاصله‌ی پایه‌های صندلی، زل می‌زدی به صفحه‌ی تلویزیون و خوابت می‌برد. دلت پر می‌کشد برای آن شب‌ها که خسته از سرکار برمی‌گشتی؛ توی تاریکی نور یخچال می‌افتاد توی صورتت، می‌گشتی دنبال یک تکه نان و تند تند برای خودت اسنک درست می‌کردی... دلت برای پیچیدن از سرکوچه، پارکینگ خلوت و حاج خانم که دعوتت می‌کرد بالا، تنگ شده.

حالا همه‌ی عادت‌هایت سرکوب شده، غذاخوردنت،بیدار شدنت،‌خوابیدنت.

حالا تو یک نفر دیگری که کسی را برای گدرینگ دعوت نمی‌کنی.

حالا تو یک نفری که به حداقل اکتفا کرده‌ای.

حالا تو یک نفر تازه‌ای که دندان‌هایت را فشار می‌دهی و می‌گویی خوبم.

حالا تو یک نفری که دلت می‌خواهد این روزهای مهم زندگی‌ات، روبه‌روی آیینه‌ی خودت بایستی، دور از همه.

حالا تو یک نفری که از همیشه‌ی عمرت تنهاتر و دورتر شده‌ای.

سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: دلتنگی و زندگی
← صفحه بعد صفحه قبل →

 از وقتی که محکم کوبیدم به عقب ماشین آن علی زبل جای پارک دزد، خیلی خوشحالم!

یکی از کوپن‌های بیمه‌ام را با ضمیری آرام دادم دستش تا برود و بدود دنبال بیمه و تعمیر ماشین و زرنگ بازی را با « کی به این زن‌ها گواهی‌نامه داده» اشتباه نگیرد.

حالا فکر می‌کنم کاش آن هزاران باری که خشمم را فروخوردم، در حالی که قلبم تند تند می‌زد و دهانم خشک شده  بود و هزار تا فحش آب نکشیده در  گلویم گیر کرده بود، همین جوری با ماشین عصبانیتم کوبیده بودم پشت آدم‌هایی که اعصابم را خرد کرده بودند! ارزشش را دارد.

 

چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و عصبانیت
← صفحه بعد صفحه قبل →

دست‌های کوچولویش را می‌اندازد توی موهای مادرش، سرش را می‌گذارد روی شانه‌ی او. هزار دور هم که بابایش بچرخاندش دور اتاق، باز تا سایه‌ی مادرش را می‌بیند ٢ تا دستش را دراز می‌کند به طرف او و با التمس نگاهش می‌کند. توی بغل مامانش آرام می‌شود و می‌خوابد.

بهش حسودی می‌کنم. او تنها کسی است که یک تکیه‌گاه امن دارد. با بوی مادر، آغوش مادر، نگاه مادر آرام می‌شود. مطمئن است که هیچ چیز نمی‌تواند به او آسیب بزند.

فقط وقتی هم سن و سال او باشی می‌توانی این قدر به مادرت مطمئن باشی. به محض این‌که بزرگ شوی، می‌فهمی مامان هم نقطه‌ضعف‌هایی دارد. مهم‌ترینش هم این‌که مادر است. می‌دانی اگر چهره‌ات درهم باشد، اگر تنت داغ‌تر از همیشه باشد، اگر حتا فقط حوصله نداشته باشی، رنگش می‌پرد. می‌دانی اگر شستش خبردار شود که دعوا کرده‌ای، شکست عشقی خورده‌ای، پول نداری، مریضی، افسرده‌ای و تنهایی، از خواب و خوراک می‌افتد. کم کم سنش هم بالا می‌رود و ضعیف‌تر می‌شود. می‌دانی ممکن است قند خونش بالاتر برود، ممکن است از آن سردردهای بی دلیل بگیرد. ممکن است بترسد.

کم کم تو مامان مامانت می‌شوی. هنوز ١٠ سالت بیش‌تر نیست که از زیر لحاف شکمش را چک می‌کنی که بالا و پایین می‌رود یا نه. ١۵ سالت است که رازهایت را برای خودت نگه می‌داری. ٢٠ سالت است که همه‌ی بعض‌هایت را تنهایی می‌شکنی. ٢۵ سالت است که هر وقت ازت می‌پرسد خوبی، یک لبخند گنده می‌نشانی روی لب‌‌هایت. ٣٠ سالت است و مامان هنوز نمی‌داند در این ٣٠ سال چه‌ها بر تو گذشته و او خبردار نشده است.

در تمام سال‌های زندگی‌ات، به کرم‌های جوان‌کننده و ضدچروک، به باشگاهی که مامان بتواند برود و دردهایش کم‌تر شود، به روسری‌های خوش‌رنگ و سفرهای نرفته فکر کرده‌ای و  مامان دیگر آن آغوش بی‌دغدغه‌ی بچگی‌هایت نیست.

این تلخ‌ترین کشف بزرگ شدن آدم‌هاست؛ این‌که می‌فهمند مادر با همه‌ی خوبی‌اش، با همه‌ی مهربانی‌اش، با همه‌ی فداکاری‌اش، نمی‌تواند از آن‌ها دربرابر بی‌رحمی زندگی دفاع کند.

سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: نیلا و مادر و زندگی
← صفحه بعد صفحه قبل →

مشکل بزرگی برایم پیش آمده بود؛از آن مشکل‌هایی که واقعا می‌شود اسم‌شان را بزرگ گذاشت. برای خیلی ها ممکن است اصلا پیش نیاید و خدا کند نیاید.

من در آن ایام فکر می کردم که وقتی همه چیز حل شود، حتما سراغ فلانی و فلانی می‌روم برای دیدارشان. می‌گفتم دنیا ارزش این دلخوری‌های مسخره را ندارد. در آن روزگار, به همه‌ی آدم های آشنا و غریبه، به همه‌ی آن‌هایی که روزگاری با هم خوش یا ناخوش بودیم، فکر کردم.

یادم هست یک بار که به مامانم زنگ زدم، به من گفت که فلانی و فلانی- از دوستانم- به او زنگ زده اند و دلداری‌اش داده‌اند. چقدر خوشحال شدم و اصلا تصویرشان در نگاهم عوض شد.

بعد دور و بری‌هایم را بهتر شناختم. رضا و مامان و ریحانه برایم گفتند که فلانی و فلانی چند بار تماس گرفته‌اند، فلانی چقدر غصه‌دار بوده و فلانی چه کارهایی تا حد توانش برایم کرده است.

بعضی‌ها را خودم دیدم. برایم گفتند که چطور دنبال نشانی و تلفنی از من بوده‌اند یا تا کجاها پی‌ام را گرفته‌اند.

اما از بعضی‌ها خبری نبود.

از آن فلانی و فلانی که می‌خواستم حتما بروم ببینم‌شان که اصلا. من هم نرفتم؛ نه به خاطر این‌که نمی‌دانستم زندگی چقدر بی‌ارزش است؛ بیش‌تر به خاطر این‌که دانستم آن‌ها ارزشش را نمی‌دانند.

بعضی از فلانی و فلانی‌ها هم بودند که به‌رغم توقع شاید بی‌جای من، اصلا خبری ازشان نشد و هرگز حالم را هم نپرسیدند. چند وقتی را گذاشتم به حساب مشکلات‌شان؛ بعد هم به حساب بی معرفتی‌شان. آدم باید بمیرد تا کسانی فکر کنند که دیگر وقتش است؟

می‌خواستم بگویم دنیا خیلی بی‌ارزش است اما بهتر دیدم بگویم دنیا خیلی ارزش دارد و دست‌کم ارزشش بیش‌تر از مردن آدم‌هاست که خودی و ناخودی سرو کله‌شان پیدا می‌شود برای فاتحه خواندن بر مزار آدم... می‌خواستم بگویم از شما که تلفن زدید، شما که اشک توی چشم‌تان جمع شد، شمایی که جمله‌ای و خطی برایم نوشتید و خانواده‌ی نگرانم را تسلی دادید ممنونم و از شمایی که ریشه‌های آدم بودن‌تان هم خشکیده، توقع دارم بر مزار من و عزیزانم هم نیایید!

چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و دوستی