← صفحه بعد صفحه قبل →

بار اول، از میدولی که می‌]خواستیم برگردیم خانه، سوار تاکسی‌اش شدیم. تاکسی‌اش زرد است و مثل بیش‌تر تاکسی‌های این‌جا، پروتون ویرا. سیاه است و هندی‌الاصل. هندی مالزی. کله‌اش را تراشیده و هانا وقتی پشت نشسته بود، دستش را کشید روی سرش که صاف و براق بود. انگلیسی‌اش از بقیه‌ی راننده‌ها بهتر است. درباره‌ی ماشین خریدن با او حرف زدیم. شماره‌اش را داد تا ماشین‌هایی را که می شناخت بهمان معرفی کند. 

بعد چند بار تماس گرفتیم با او. یکی دوبار آمد دنبال رضا برای دیدن ماشین. یک بار هم که همه با هم رفتیم. سفرمان چند ساعت طول کشید. اول بردمان بانک. توی ماشین که منتظر رضا نشسته بودیم تا از بانک برگردد به من گفت که چند سال پیش زن‌ها این قدر در خیابان سیگار نمی‌کشیدند اما حالا خیلی از رن‌ها سیگار دست‌شان است. خودش سیگاری است. از فرصت استفاده کرد و رفت بیرون سیگار کشید.

توی راه، برایش گفتیم که بالاخره رفتیم باتو کیو. پرسیدیم آیا به معبدهای باتو کیو مرتبط است؟ گفت آره و خودش هم هندو ست، اما می‌خواهد مسلمان شود. استادی دارد که راه ور سم مسلمانی را دارد یادش می‌دهد. دیروز هم رفته بوده پیشش تا تمرینی نماز بخواند.

گفت که از پرافت محمد خوشش می‌آید؛ خیلی انسان جالبی بوده. از این‌همه خدایی که توی دین خودش هست خوشش نمی‌آید. گفت این‌ها همه پیامبر بوده‌اند اما حالا مردم آن‌ها را کرده‌اند خدا و می‌پرستند. اگر تحقیقاتش تمام بشود تا چند وقت دیگر مسلمان می‌شود. ما پرسیدیم که اگر دینش را تغییر بدهد، کسی کاری‌ش ندارد؟ گفت نه. تغییر دین آزاد است. ما گفتیم که اما توی اسلام از این خبرها نیست. توی ایران که اصلن! گفت که می‌داند. احمدی‌نژاد را می‌شناسد crazy  است. راننده‌های ایرانی را هم می‌گفت‌ crazy هستند. 

وقتی رسیدیم محل قرار، ماشین فروش نیامده بود. رفتیم  OLD Town white coffee. اول یک جای کر و کثیف نشان‌مان داد. وقتی دید خوش‌مان نمی‌آید بردمان آن جا. منتظر غذا که بودیم اولین بار صورتش را از روبه‌رو دیدیم. سیاه سیاه با جای جوش‌های عمیق روی گونه. یک جور مودبی نشسته بود. یک نوشیدنی سفارش داد و گفت ناهار خورده است. تعریف کرد که می‌]‌خواهد یک شرکت تاکسی راه بیندازد. الان دیگر چم و خم این کار رایاد گرفته. رویایش این است. گفت که در 34 سالگی دیگر باید کار خودش را راه بیندازد. دانشگاه را که در جوانی ول کرده... آی‌تی می‌خوانده اما خورده به تور دوست‌های بد. چند سالی را صرف کارهای بد کرده اما نگفت چه کاری. درسش را ول کرده اما همه‌ی خواهرها و برادرش مستر دارند. فقط او این جوری شده. بابش راننده‌ی یک داتو بوده الان بارنشسته است و مادرش خانه‌دار. خانه‌ی خودشان را دارند و وضع‌شان معمولی است. او هم با چند نفر یک خانه اجاره کرده و آخر هفته‌ها به پدر و مادرش سر می‌زند.

ازدواج... نکرده. هنوز وقتش نرسیده. گفت وقتش که برسد ازدواج می‌کند، هرچند که این‌جا همه زود ازدواج می‌کنند اما مهم این است که وقتش برسد.

برد ماشین را نشان‌مان داد و یک دوری هم با ماشین زدیم. توی راه برگشت گفت اگر این ماشین را بخریم 200 رینگت از طرف فروشنده گیرش می‌آید. گفت تا حالا با ایرانی‌ها دوست نشده چون بی‌ادب هستند و یک بار هم یک ایرانی توی ماشینش تف کرده و گفته دلم می‌خواهد چون پولش را داده‌ام.

آخر شب قرار فردا را باهاش کنسل کردیم و گفتیم که ماشین را نمی‌]‌خواهیم. آخر شب یک اس‌ام‌اس اسلامی برایمان فرستاد درباره‌ی خدا و خواستش و این‌که باز هم دنبال ماشین می‌گردد برایمان. 

جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

چیزهایی هست که حسش، در آن جغرافیا معنا دارد. چیزهایی مثل نوروز.

ما ایرانی‌ها به شکل رقت‌انگیزی عید نوروز را جشن می‌گیریم. یعنی برای من همیشه بخشی از برگزاری این مراسم رقت‌انگیز به نظر رسیده... از آخر بهمن و اول اسفند خیلی‌ها در حال محاسبه‌ی عیدی و حقوق آخر سال‌اند تا برای خرج‌های سرسام‌آور آخر سال منبعی پیدا کنند. حاجی فیروزهای ژنده در خیابان روان‌اند. فلاکت‌شان در آن لبخندهای خسته و آن چهره‌های زغال مالی شده‌ی بی‌سلیقه، در آن لباس‌های قرمز بی‌ربط پیداست. دایره می‌زنند اما غم را در شهر پخش می‌کنند. مردم سرما زده توی ترافیک و از پشت شیشه‌های بخار گرفته‌ی ماشین‌هایشان حاجی‌فیروزها را نگاه می‌کنند و تردید دارند که به این شادی‌آوران تصنعی پولی بدهند یا نه. خیابان‌ها شلوغ است و همه می‌خواهند سهمی از این خرید آخر سال داشته باشند. اما آدم‌هایی مثل مامان عشی سیمین خانم کم‌اند که نوروزشان افسانه‌ای و باشکوه باشد. بازارهای عیدانه‌ای راه می‌افتد که مردم تا آخرین لحظات سال کهنه، جنس‌ها را از کف خیابان جمع می‌کنند، لباس‌های بدشکل، اسباب‌بازی‌های پلاستیکی، پرده و اسباب خانه. همه چیز در آن حراجی‌ها هست. چهارشنبه سوری و انفجار انرژی سرکوب شده‌ی مردم، اغراق در شادی و تلاش برای درک خوشبختی... بعد هم نوروز با همه ی مختصاتش... سبزه و گل و ماهی و حیات که هر طور شده مهمان خانه‌های ایرانی می‌شود با توپ بی‌رمقی که تلویزیون ایران در می‌کند و پیام‌های تبریک رسمی که هیچ‌کس گوش‌شان نمی‌کند و بوسه‌هایی و تبریک‌هایی و ... در کنار معجزه‌ای که طبیعت ناگهان عرضه می‌کند، با برگ‌هایی که کسی نفهمیده کی سبز شده‌اند و جوانه‌هایی که معلوم نیست چطور ناگهان پوست سخت‌ گیاه‌شان را ترکانده‌اند، دوباره همه چیز در دوری از تکرار می‌افتد. چند روز بعد چهره‌های خواب‌‌آلود، خمیازه‌کشان به سر کار و مدرسه و دانشگاه می‌روند و زندگی رقت انگیز ایرانی ادامه پیدا می‌کند.

من اما عاشق نوروزم. عاشق این خوشی زودگذر که خودش را به زندگی تحمیل می‌کند و ایرانی‌ها هیچ‌جور نگذاشته‌اند بحران و بی‌پولی و نبودن آزادی و شادی آن را ازشان بگیرد. تا پارسال، من دلم تاپ تاپ می‌زد برای عیدی خریدن...برای روزها سرگردان خیابان شدن تا برای چند عضو اندک خانواده‌ام هدیه‌ای بگیرم... هیجان پنهان کردن عیدی‌ها و آن لحظه‌ى شاد که کم‌کم قبلز از اولین وعده‌ی غذای سال جدید به خانه‌ی پدری می‌رسیدیم و بوی سبزی‌پلویی که مادر با دست‌های مهربانش سبزی‌اش را با دقت و وسواس خرد کرده بود و بوی ماهی سفیدی که برای این روز نگه داشته بود و هدیه‌هایی که به محض رسیدن در میان خانه تقسیم می‌شدند و شادی چند ساعته‌ای که باعث می‌شد فکر کنم شاید زندگی چیر بهتری است.

من عاشق روزهای ترقه و آتش بازی‌ام، وقتی مردم ناگهان از تمام قیدهای رسمی و تحمیلی خودشان را نجات می‌دهند و سرخوشانه تنه به جمعیت می‌زنند. عاشق روان شدن در جاده‌های پرترافیک با همان مردم رقت‌انگیز که گوشه گوشه چادر زده‌اند، تنها به انگیزه‌ى خوردن یک وعده کباب ترش، زیر سایه‌ی شیطان کوه و در رستوران مهتاب... 

عاشق شهرکتاب نیاورانم در آخرین روز سال، لابه‌لای بوی کتاب‌های نو نفس کشیدن، انتخاب یک زمان ناب برای روزهای تعطیل. عاشق کاکتوس‌های ردیف چیده شده، کاغدکادوهای هیجان‌انگیز، موسیقی روان در فضا و هوای روشن لبخند آدم‌ها.

بوی عیدی

بوی توپ

بوی کاغذ رنگی...

چقدر این شعر را کم می فهمیدم تا امروز... حالا می‌دانم «با اینا زمستونو سر می‌کنم/ با اینا خستگی‌مو در می‌کنم» یعنی چه... که چطور یک عمری همراه این ملت، به خاطر «بوی تند ماهی دودی وسط سفره‌ی نو» چهر‌ه‌ی سیلی خورده از سیلی سرد زمستان‌شان را پنهان کردند و در انتظار بهار ماندند.

می‌خواستم چیزی پر از نفرت بنویسم... نفرت از حقارت تحمیل‌شده به زندگی ایرانی، نفرت از رنج سالیان طولانی زندگی در سایه‌ی فشار و تهدید، نفرت از رابطه‌های ریاکارانه و فراموش‌کار.

اما زندگی در سرزمینی که هیچ‌وقت شکوفه زدن را تجربه نمی‌کند و دوری از آن خوشی‌های کوتاه و زودگذر، رقیقم کرده و انگار حالا می‌توانم با تسامح بیش‌تری به همه‌ی آن نفرت‌انگیزها نگاه کنم. 

این پست را تقدیم می‌کنم به مادرم و خواهرم و برادرم و پدرم و نیلا و اسماعیل و ماندیس که می‌توانند امسال هم سبزی پلو بخورند و به هم عیدی بدهند.

تقدیم می‌کنم به آذر که می‌رود و در جمعیت میدان تجریش غرق می‌شود.

تقدیم می‌کنم به مستوره که در جاده‌های شمال جوانه‌های تازه درآمده را می‌بیند.

یاد می‌کنم از سیمین بانوی عزیزم که نوروز در آدم‌های قصه‌هایش طراوت و معنای دیگری دارد و امسال دیگر بهار را نمی‌بیند.

دعا می‌کنم این زمستان تمام شود.

چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

بی‌عمل‌ها همان بی‌مسوولیت‌ها هستند. همان‌هایی که در مورد هیچ بخشی از زندگی مسوولیتی نمی‌پذیرند و در حوزه‌ی شخصی یا اجتماعی، تماشاگرانی بی‌خاصیت و حتا مضرند.

بی‌عمل‌ها آدم هاب کم‌هوش و خودخواهی هستند. پرتوقع‌اند؛ چون فکر می‌کنند دنیا یک بستر آماده است تا آن‌ها در آن لم بدهند و به ریش بقیه بخندند. آدم‌هایی هستند که نه تنها از خودشان هیچ کنشی سر نمی‌زند، بلکه دیگران را هم تشویق به سکوت و بی‌خاصیتی می‌کنند. خود را در سرنوشت کسی شریک نمی‌دانند غافل از این‌که به جبر زندگی، اصلن شریک در سرنوشت جامعه آفریده شده‌اند.

نمی‌دانم این بی‌عملی چه‌قدر در دنیا شایع است؛ اما من فقط تجربه‌ی ایرانی‌اش را دارم. همه‌ی ماها، این جور آدم ‌ها را دیده‌ایم. فرض کنید معلم ریاضی بد درس می‌دهد. جواب مساله‌های ساده را هم غلط می‌دهد. چند تایی از بچه‌ها، توی زنگ تفریح بقیه را جمع می کنند و درباره‌ی عواقب حضور این معلم ریاضی توضیح می‌دهند. امتحان آخر سال را یادآوری می‌کنند و این را که سال بعد این بی‌توجهی دامن‌شان را خواهد گرفت. اما پدر و مادر بی‌عمل‌ها به آن‌ها یاد داده‌اند سکوت کنند و خودشان را «قاطی» نکنند. آن‌ها از عواقب هر نوع قاطی شدنی می‌ترسند. نمی‌خواهند هزینه‌ای بدهند. اگر همه چیز خوب بود که  هیچ. اگر نه در آن بدی غوطه می‌خورند.

این بچه‌ها بعدها سرازیر می‌شوند توی جامعه. می‌شوند بله‌قربان‌گوها. می‌شوند غرغروهای راضی. در تاکسی غر می‌زنند در خیابان لبخند. از فرهنگ پایین مردم و جامعه ناراضی‌اند. ملیت‌شان را تحقیر می‌کنند. اما توی همان کثافت و حقارت همراه بقیه غرق‌اند. توقع دارند دستی، از جایی نجات‌شان بدهد. راهی برایشان باز کند. آن‌ها هم بدون هیچ هزینه‌ای قدم بگذارند روی تخم چشم کسانی که هزینه داده‌اند، از منافع مادی و معنوی بهره‌مند شوند. لقمه‌ی آماده می‌خورند.

چقدر در تمام عمرم این بی‌عمل‌ها را دیده‌ام... چقدر خود من تاوان بی‌عملی‌شان را داده‌ام. چقدر دیگران به جایشان حرف زده‌اند، برایشان حرف زده‌اند، به خاطرشان حرف زده‌اند و آن‌ها جز آیه‌ی یاس نخوانده‌اند. 

بی عمل‌ها همان‌هایی هستند که وقتی توی تاکسی مردی زنی را انگولک می‌کند سرشان را برمی‌گردانند و به روی خودشان نمی‌آورند.

همان‌هایی هستند که توی خیابان زباله می‌ریزند و توی دریا می‌شاشند.

بی‌عمل‌ها همان‌هایی هستند که وقتی مردم توی خیابان کتک می‌خورند، پرده‌ی خانه‌شان را محکم می‌کشند و صدای موسیقی را بلند می‌کنند.

همان‌هایی که وقتی جنگ می‌شود بچه‌هایشان را فراری می‌دهند.

وقتی پای کمبود پیش می‌آید، برای چند روز ناقابل احتکار می‌کنند.

بدترین ویژگی‌شان این است که به عمل‌گرا ها انتقاد می‌کنند. چرا فلانی 30 سال پیش اعتراض کرد؟ 

حالا هم دارند توی کثافت دست و پا می‌زنند اما می‌گویند من نمی‌]خواهم بچه‌ام بهم بگوید چرا 30 سال قبل فلان کار را کردی! 

آقا جان! خانم جان! این پدر و مادر تو نبودند که 30 سال پیش فلان کار را کردند. احتمالن پدر و مادر من بودند. پدر و مادر تو همان موقع هم پرده‌ی خانه را کشیده بودند... درست مثل تو که الان پرده‌ی گوشت را کشیده‌ای!

چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

نه. نمی‌شود یک ملت را کشت، در خانه محبوسش کرد، راه نفسش را گرفت و خنده‌اش را خشکاند. در کوتاه مدت می‌شود. می‌شود با حبس و حصر و باتوم نفس جماعتی را تنگ کرد... ممکن است بشود به مردمی القا کرد وطن مرده است، حس ناسیونالیستی پشیزی نمی‌ارزد، گور بابای هرچه بوی خاک و خاطره‌ی ملی، وقتی سهم ما از آن همه تنها رنج و اندوه است. اما زیاد نمی‌گذرد که مردم همدیگر را پیدا می‌کنند. حرف‌های مشترک شان را، غم‌های مشترک‌شان را و از همه مهم‌تر شادی مشترک‌شان را. 

حالا اصغر فرهادی گلدن گلوب را برده است. ایرانی‌های زیادی نیمه شب نشسته‌اند تا لحظه‌های نفس‌گیر بگذرند و نام او را بشنوند. در این دلمردگی‌، در این هجوم ترس از تحریم و جنگ، در اوج بدنامی دولت‌مردان در جهان، ایرانی‌های زیادی نشستند تا نام خودشان را از بلندگوهای مراسم بشنوند. نامی که فرهادی به زبان آورد. می‌دانست چشم‌های زیادی به او خیره‌اند، می‌دانست این مردم بی‌گناه‌اند، دل‌شان یک ذره شادی می‌‌خواهد، کمی افتخار، کمی غرور... دل‌شان تصویر واقعی خودشان را می‌خواهد، ملتی که تهدیدی برای دنیا نیست، شعار «انرژی هسته‌ای، حق مسلم ماست» نمی‌دهد؛ می‌دانست همه‌ی این‌ها ازشان دریغ شده؛ نام‌شان را آورد به بزرگی و احترام.

دل‌های زیادی در سراسر دنیا از این خبر لرزیده. اشک‌های زیادی چکیده... مردمی احساس کرده‌اند جزوی از جامعه ی جهانی اند، تصویری ازشان دیده شده، تصویری از سردرگمی‌ها، تناقض‌ها و حتا ضعف‌هایشان؛ اما این تصویر واقعی است. خودشان هستند در قاب تصویر که تابع همین شرایطی که در آن زندگی می‌کنند، دروغ می‌گویند. اما این تصویر فرق دارد با تصویری که تلویزیون کشورشان نشان می‌دهد. فرق دارد با امت همیشه در صحنه، ملت قهرمان. 

من هی یادم افتاد روزهای قبل از انتخابات را؛ ه باز مردم خودشان شده بودند؛ مهربان‌تر، شادتر، امیدوارتر. پنجره‌ی ماشین‌شان را باز می کردند، بوق می‌زدند، می‌خندیدند و آن تصویر ریاکار و دروغ‌گو را با شعار «دروغ ممنوع» کنار گذاشته بودند. بعدها، در تمام ماه‌های سرکوب، دیگر شادی عمیقی ندیدم. پنجره‌های ماشین‌ها بالا کشیده، سرها در گریبان، درست مثل زمستان اخوان.

ما، بخش زیادی از جامعه،(نمی‌گویم همه)، دیگر روی خوشی ندیدیم. هر روز خبرهای

تلخ خواندیم. هر روز با اضطراب در جمع‌های کوچک‌مان از هم پرسیدیم: «فردا چه می‌شود؟» ترور و اعدام و حکم و گرانی و ترس.

بعد از مدت‌ها، این تنها خبر خوبی بود که ما را به هم پیوند داد. که باعث شد لبخند بزنیم. که شادی‌مان را تقسیم کنیم. برای من حتا مفهوم وطن را یادآوری کرد؛ چیزی که مدت‌ها بود فکر می‌کردم در من مرده است.

ما ملت مظلوم، کمی اعتماد، کمی امید و مقداری شادی می خواهیم. ما ملت غمگینی هستیم و از فرهادی ممنونیم که چهره‌ی دروغ‌گو اما مظلوم‌مان را به دنیا نشان داد.

دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

این ویژگی را دارم که پشیمان نباشم از راه‌هایی که رفته‌ام و کارهایی که کرده‌ام. تا حالا همیشه احساسم این بوده که همه‌ی زندگی‌ام به هر حال در راهی بوده که باید باشد؛ به صلاحی که خودم نمی‌دانم شاید.

اما چند روزی هست که حس می‌کنم بابت چیزهایی پشیمانم. ..این‌که برهه‌ای از زندگی‌ام را تلف کردم به این گمان که آن‌جا که هستم، لابد باید باشم و خیری هست در آن.

در تمام آن روزها، می‌دانستم جایم اشتباه است. می‌دانستم دارم تقلا می‌کنم خودم را جابه‌جا کنم یا در شرایظی که هست تغییری به وجود بیارم آن‌چنان که به آن‌چه مناسب من است شبیه باشد... اما اشتباه بود.

در همان ایام بودند کسانی که مثل من فکر می‌کردند راه را اشتباه آمده‌اند. شجاعت داشتند و نماندند. هرکدام به راهی رفتند مناسب احوال‌شان. دنبال کار، تحصیل، شول یا هر چیزی دیگری. بعضی‌ها هم بودند که همزمان خودشان را جلو می‌بردند. این من بودم که احمقانه سعی می‌کردم همه را نگه دارم. از رفتن‌شان می رنجیدم و لج می‌کردم. شاید چون من یک جوری پایم گیر بود و آن‌ها نه... من، تنها، سعی می‌کردم ساختاری را عوض کنم که اصلا تغییر را نمی‌طلبید. مدت‌ها دست و پا زدم. چیزها و مفاهیمی را به میان جمعی بردم که اصلا نیازشان آن نبود... دغدغه‌شان نبود. میان هیاهوی حاجت‌طلبی و شفاعت‌خواهی، من درگیر پیام  و محتوایی بودم که خریداری نداشت. هر روز جنگ اعصاب با دیگران که چرا شما این‌طورید و من آن‌طور. راه‌مان جدا بود. روح‌مان جدا بود. نگاه و ایدئولوِژی و دنیایمان جدا بود.

بعدها خیلی از این فرصت‌سوزی لطمه خوردم. خودم را فراموش کرده بودم و در ایام خودفراموشی، دیگران پیش افتاده بودند از من. بعد یک جایی دیگر نماندم و کندم و راه خودم را رفتم. تجربه‌ی گران‌سنگی بود شاید؛ اما برای من حسرت‌ها به جا گذاشت.

بعدها از این اشتباه‌ها باز هم کردم. وقتم را برای آدم‌ها و رابطه‌‌ها وکارهایی تلف کردم که اثری در رشدم نداشتند(یا داشتند و من بیش از زمان لازم برایشان وقت گذاشتم). یم وقتی هم به خودم آمدم که حس می‌کردم عقب افتاده‌ام. این روزها خیلی پشیمانی به سراغم می‌آید. بابت این‌که در آن روزها وسال‌ها، چه اتفاق‌ها که در اطرافم در حال وقوع بود و من می‌توانستم موثرتر باشم در واکنش نشان دادن به آن‌ها؛ مسایلی انسانی‌تر، جهانی‌تر؛ با اهمیت‌تر دست کم برای من و متناسب‌تر با ساختار ذهنی‌ام. 

در همان ایام چه می‌گذشت در کشورم؟ در اطرافم؟ بر زنان و مردان؟ من چرا خودم را محدود کردم؛ ذهنم را، دنیایم را...؟

حالا که آدم‌هایی را می‌بینم هم‌سن و سال آن روزهای خودم، از خودم بدم می‌آید...ستایش می‌کنم این دانشجوها را، این دخترها و پسرهای جوان را که آرمان‌خواهند؛ در زندان یا آزاد؛ در ایران یا در گوشه‌ای دیگر از دنیا. 

من چقدر از خوم بدم می‌آید و چقدر پشیمانم...!

شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: ایران و من
← صفحه بعد صفحه قبل →

مواضعم روشن است...راهم روشن است. نیازی به تظاهر ندارم.

از جایی که هستم؛ نقطه‌ای که زندگی‌ام در آن است و از سبک زندگی‌ام راضی‌ام.

حوصله‌ی شنیدن مواضع تلویریونی ایران و بحث درباره‌ی گوهر و صدف و این حرف‌ها را ندارم. مفهوم وطن، آزادی و آینده‌ی بچه‌ها هم برایم مشخص  است.

هر وقت احساس کنم در این زمینه‌ها حرفی دارم که در چهارچوب وبلاگ نویسی می‌گنجد این‌جا می‌نویسم. باقی حرف‌هایم در گزارش‌ها و مطالبی که از من منتشر می‌شوند وجود دارد. هر کس علاقه‌مند است می‌تواند بخواند.

در سایر شرایط از هرگونه بحث اضافه معذورم.

یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و من و ایران و آزادی
← صفحه بعد صفحه قبل →

ما جزیره‌ای جدا افتاده‌ایم از دنیا که ربطی به جهان واقعی و آدم‌‌هایش نداریم. عده‌ی معدودی هستند البته که انگار از توی سفینه‌ای در کره‌ای دیگر، اوضاع دنیا را رصد می‌کنند؛ باقی مردم سرزمین مان اما به خودشان مشغول‌اند. در تجربه‌های مشترک جهانی، مردم ما سهمی ندارند. با بقیه‌ی مردم دنیا خاطره ی مشترکی ندارند. سهمی در ساختن خاطره‌های مشترک هم ندارند. در حالی که مردم دنیا به موسیقی‌های مشترکی گوش می کنند، طعم‌های خاصی را می شناسند، شکل لباس پوشیدن و خرید کردن و لذت بردن‌شان به هم شبیه است، مردم ما تنها تماشاگر این نمایش جهانی هستند.

می‌دانم حسی هست که مردم جهان را به هم پیوند می‌دهد؛ از آدم‌های مشترکی که دوست دارند؛ اسطوره‌ها، قهرمان‌های ورزشی، هنرپیشه‌ها، کارآفرین‌ها، نویسنده‌ها، خواننده‌ها و ... از دشمن‌های مشترک، از مارک‌های محبوب، از کافه‌ها و رستوران‌ های مشترک، از کاسه و بشقاب و لوازم زندگی و جشن‌ها و سوگ‌های مشترک، که فارغ از ملیت و قومیت و تعصب و ... آن‌ها را به هم شبیه می‌کند؛ چیزی شبیه نشستن دور یک میز بزرگ و غذا خوردن، نه تماشاگر غذا خوردن دیگران بودن.

ما ملت جدا افتاده‌ی محرومی هستیم؛ که گاهی به خاطر تعصب بیهوده درباره‌ی داشته‌‌های خودمان، با دیگران درافتاده‌ایم و  حکومت‌مان هم روی خر همین تعصب سوار، همه‌ی درها را به رویمان بسته است و در حالی که قطار دنیا خیلی وقت است از کنارمان گذشته، ما جامانده و فراموش شده، روی پله‌های ایستگاهی متروک ایستاده‌ایم و برای تصویر جا مانده از قطار رفته و خیال مسافرانی که لبخند می‌زنند، دست تکان می‌دهیم و خو‌ش‌حالیم!

جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

نمی دانم چه دیده بود در ما- صاحب خانه ی چینی- که گفت: «احساس می کنم شما از کشورتان فرار کرده اید.» چمدان های عجول مان را که ندیده بود. گفتیم: «فرار که نه...»

چیزی شبیه فرار.

 

چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

هیچ درکی از فردا نداشتم. همه چیز در یک حالت گنگ اتفاق می‌افتاد. ما داشتیم تندتند دور می‌شدیم. اصلا از همان شب کذایی ما هی دورتر شدیم. می‌دانستم اگر یک لحظه بایستم و پایم شل شود ممکن است بازی را خراب کنم. می‌دانستم فقط باید تندتند حرکت کنم و بروم جلو. ممکن بود پروازمان را از دست بدهیم.

شب آخر رفتم از مامان شادی سیم‌کارت بگیرم. تمام راه را گریه کرده بودم. تا مامانش در را باز کرد، زدم زیر گریه. او هم گریه کرد. گفتم سخت است...گفت خودت انتخاب کردی دیگر... صبحش تا چشم باز کردم شروع کردم به اشک ریختن. مامانم که از در آمد تو، گریه می‌کرد.

زیاد وقت نداشتیم. تندتند بارها را می‌گذاشتم توی صندوق عقب تا وقت نکنم برای عزاداری. همه داشتند گریه می‌کردند. توی دل‌شان.

بعد پرواز کردیم و بارها آن‌قدر سنگین بود و بچه توی بغلم وول می‌خورد و آن‌قدر استرس ممنوع‌الخروجی و مامورهای لباس سبز را داشتم که نشد گریه کنم. قلبم مثل گنجشک می‌زد اما باید هانا را رد می‌کردم از همه‌ی درهایی که بسته به نظرم می‌رسیدند.

رسیدیم به شهر برج‌های بلند. نمی‌دانم آفتاب تند بود یا چشم‌های من دودو می‌زد. خوب نمی‌دیدم دور و برم را. تندتند از بین برج‌های بلند رد می‌شدیم. من و رضا با هم حرف نمی‌زدیم. هانا توی بغلم خواب بود. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم از آن روز به بعد زیاد با هم حرف نزده‌ایم. توی سکوتی نانوشته، فقط داریم تندتند حرکت می‌کنیم.

بعد دیگر همه چیز افتاد توی دور دویدن و از راهروها رد شدن. راهروها ته نداشتند. روی پله‌های برقی می‌دویدیم. چمدان‌ها روی دو‌ش‌مان، توی آسانسورها بالا و پایین می‌‌شدیم. از فرط تندی، اشیا و آدم‌ها دیده نمی‌شدند. شب توی رخت‌‌خوابی که هانا بین‌مان بود به این فکر می‌کردیم که یک‌وقت دست و پایش زیرمان نماند. تا صبح خواب‌های عجیب می‌دیدیم و برای هم تعریف نمی‌کردیم. 

×××

برنامه‌‌ها هیچ‌وقت آن‌طوری که فکر می‌کنی پیش نمی‌روند. نمی‌دانم باید چه کسی را به خاطر به هم ریختن همه چیز متهم کنم؛ یا دست‌کم گله کنم که اگر راهی بود برای من ناگشوده ماند.

روزهای زندگی بین برج‌های بلندمان تمام شد. تصمیم گرفتن سخت بود. وجود هانا تصمیم‌گیری را سخت‌تر می‌کرد. مجبور شدیم تندتند چمدان‌ها را بار ماشین کنیم و راه بیفتیم به طرف یک جایی که چند وقتی جایمان بدهد. دیر رسیدیم فرودگاه. هانا و چمدان‌ها را می کشیدم. به نفس نفس افتاده بودیم. سرم گیج می‌رفت. کارت پرواز گم شد. مسیر خروجی را اشتباه می‌رفتیم. توی هواپیما چند بار جایمان را عوض کردیم. هیچ تصوری از 7‌ساعت پرواز روی اقیانوس نداشتم. داشتیم می‌رفتیم یک جایی که هیچ‌وقت حتا عکس‌هایش را در گوگل نگاه نکرده‌ بودم. حتا تا قبل از حرکت هم دلم نمی‌‌خواست آن‌جا را ببینم. می‌خواستم مثل کورها باشم- اصلا زندگی‌ام شده زندگی کورها... چرا باید ببینم آن‌جا کجاست؟ 

7‌ساعت هانا را روی بازوهایم نگه‌داشتم. به مرد و کودکی نگاه می‌کردم که دنبال من آواره‌ی آسمان و زمین شده بودند. نشستن روی صندلی برایم مثل یک بازی ترسناک در شهربازی بود. دست و پایم را تکان نمی‌دادم. وقتی رسیدیم کمی تکان خوردم. باز داشتیم توی سالن‌های تمام نشدنی می‌دویدیم.

این‌جا از پشت پنجره‌ی فرودگاه قشنگ بود. سبزی‌اش توی چشم می‌زد. شهرش را دوست ندارم. جایی را که آدم‌ها آشغال می‌ریزند دوست ندارم. این‌جا یک جای موقتی است. من هنوز دارم با چمدانم، هانا به بغل دنبال رضا می‌دوم و چمدان‌هایم خیلی سنگین است. چمدان‌ها تمام زندگی‌ام هستند و تمام زندگی‌ام چیز سنگینی از آب درآمده....

فردا می‌روم به خانه‌ی جدید موقتی. توی‌‌ آسانسورها می‌دوم. هانا عرق می‌کند. با التماس نگاهم می‌کند. رضا جلو می‌رود. ممکن است باران بیاید و من مثل این چند روز اصلا نفهمم. حواسم به این‌جا نیست. حواسم به جاهای موقتی نیست. توی دلم به هانا می‌گویم: «مرا ببخش. اما واقعا نمی‌توانستم اجازه بدهم جایی زندگی کنی که به مادرت چشم‌بند زدند و ریدند توی زندگی‌اش.»

تولد رضا مبارک! امسال هیچ چیز برایش نخریدم. حتا نتوانستیم شمعی روشن کنیم... 

شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

... واقعا این جوری بود که من دچار یک جور توهم شده بودم. هیچ چیز نتوانست در یک سال و نیم گذشته توهم مرا کم کند. تصویر آدم‌ها برایم عوض شده بود، دیگر ماشین‌های پژوی 405 سیاه، دخترهای چادری لبخند به لب، آدم‌هایی که نشسته بودند توی ماشین‌شان و با موبایل حرف می‌زدند، کسانی که از سر کوچه رد می‌شدند، صدای زنگ در، تلفن، بوق ماشین و...، برایم ماشین و دختر و آدم و موبایل و بوق نبودند. همیشه انتظار داشتم تلفنم که زنگ می‌خورد رویش نوشته باشد no number یا call. همیشه منتظر یک private caller بودم.

روزی که رفته بودم از داروخانه‌ی سرکوچه بی‌بی چک بخرم، یک نفر با قیافه‌ی تیپیکال نشسته بود توی ماشینی نزدیک خانه‌مان، کیف پولم توی دستم عرق کرده بود. تا تهش رفتم، تا آن‌جا که مجبورم بی‌بی چکم را تحویل بدهم، که شلوارم را بکشم پایین، که خم شوم، لخت، تا چیزی جا نمانده باشد. در تمام ماه‌های مانده تا به دنیا آمدن هانا، خودم را می‌دیدم که روی آن موکت‌های لبریز از کثافت نشسته‌ام و شکم برآمده‌ام را چسبانده‌ام به میله‌هایی که به شوفاژ سلول می‌رسند. فکر می‌کردم کجا باید بچه‌ام را به دنیا بیاورم، کجا باید بزرگش کنم...

به دنیا هم که آمد، فکر می‌کردم نقشه است. می‌خواهند بگذارند وقتی زاییدمش، مرا ببرند. خودم را می دیدم که بچه‌ام را دنبال خودم می‌کشم و می‌خواهم توی زندان بزرگش کنم. با خودم فکر می‌کردم او را می‌دهند دست کی؟ پدرش؟ مادربزرگش؟ خاله‌اش؟

هربار که تلویزیون روشن بود،حس می‌کردم دارم دیده می‌شوم در حال دیدن یک میزگرد سیاسی. با هر کسی حرف می زدم فکر می‌کردم الان است که از پشت بام و بالای سر و زیر میز، کسانی بیرون بپرند. بدون اغراق هر شب خواب بازداشت شدن و بازجویی پس دادن دیدم. خبرها را که می خواندم قلبم تندتر می‌زد. فکر می‌کردم کسی مرا در حال خواندن آن خبرها می‌پاید.

زیاد از این چیزها با دیگران حرف نمی‌زدم. مثل آدم‌هایی شده بودم که توی ذهن‌شان یک زندگی دیگر دارند. ذهن من همیشه داشت توی یک برگه‌ی سفید که بالایش نوشته شده بود «النجاة فی الصدق» توضیح می‌نوشت. سناریوهای مختلفی را می‌نوشتم. برای همه چیز جوابی آماده می‌کردم؛ این‌که چرا الان در این خیابان هستم، چرا شیر و ماست و پنیر خریده‌ام، دارم کجا می روم، از کجا می‌آیم، به چی فکر می‌کنم.

یک سال و نیم تمام دچار این توهم شده بودم که کسی، ذهنم را هم می‌خواند و برای همین از فکر کردن هم می‌ترسیدم.

برای اتفاق‌های روزمره و پیش پا افتاده هم داستانی سر هم می‌کردم و دلیل می‌آوردم. ذهنم مریض شده بود و همه چیز را توضیح می‌داد. سعی می‌‌کردم از اتوبان یادگار امام که رد می‌شوم، تنها به جلویم نگاه کنم. دلم می‌خواست از دیدن تمام آن چهر‌ه‌های عادی و غیر تیپیکال خلاص شوم. به کسی اعتماد نداشتم. یاد حرف بازجویم می‌افتادم که می گفت:«ما شاید بیرون این‌جا همسایه‌ی هم باشیم.» قیافه‌ی تمام آدم‌ها به نظرم مشکوک بود. به خیلی از آدم‌ها بدبین شدم. دیگر به خیلی‌ها زنگ نزدم.

×××

دلم تنها چیزی که می‌خواست این بود که دور شوم. می‌خواستم خاکی را که امید و پیشرفت را از من گرفت فراموش کنم. می‌خواستم از چهارراه‌هایی که به هیچ خانه‌ای نمی‌رسیدند دور شوم. می‌خواستم کابوس‌های واقعی‌تری داشته باشم.

حالا هم کابوس می‌بینم؛ کابوس تنهایی و دوری.

یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: ایران و زندان
← صفحه بعد صفحه قبل →

در سلولی که ما چند صباحی را در آن گذراندیم، گذشتگان و رفته‌گان یادگاری‌هایی به جا گذاشته بودند.یکی از اولین جمله‌هایی که به دادم رسید انی بود که "قرآن بخوان." من و سهیلا این توصیه را جدی گرفتیم. صبح مان به خواندن قرآن می‌گذشت تا چند روز. بعد یکی از دوردست‌‌ها جرات کرد و آوازی سر داد. ترانه‌ی "ظاقت بیار رفیق" سیاوش را می‌خواند. بعد من شجاع شدم. خواننده‌ی بند شدم. هرچه در حافظه داشتیم روی دستمال کاغذی نوشتیم تا یادمان نرود. عاشقانه و وطنی و بند تنبانی می خواندیم. یکی از ترانه هایی که حسابی طرفدار داشت و از اطراف و اکناف برایمان سوت و کف به ارمغان می آورد، "وطن" با صدای سالار عقیلی بود. وطنم وطنم وطنم وطنم را فریاد می زدیم و اشک در چشم مان جمع می شد. هنوز آن دستمال کاغذی را دارم.

***

یک روزی در زندگی‌مان رسید که کشورمان شد " آن خراب شده" و "سگدونی". یک روزی رسید که هرکدام‌مان ترجیح دادیم آواره و بی‌وطن و تنها و سرگردان باشیم؛اما تحقیر نشویم. یک روزی رسید که پا گذاشتیم روی دل پاره‌مان و توی دل‌مان " وطن ای هستی من/ شور و سرمستی من.." را خواندیم و به این فکر کردیم که "همه‌ى جان و تنم/وطنم وطنم وطنم وطنم" چه بیت ناآشنایی است.

دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: ایران
← صفحه بعد صفحه قبل →

 شاید از همه چیز مهم تر بود... اینکه من بخواهم آن نصفه کمد خاک گرفته را بیرون بریزم و تمام عمرم را مرور کنم. حاصلش شده چند تا جعبه و کیسه دورریختنی از دوره های مختلف عمرم، مجله های محبویم، سررسیدهای سالیان گذشته و یادداشت‌ها و کارت ها.

صبح را با هق هقی طولانی شروع کردم. یک پوشه بود پر از آخرین نامه ها... نامه ها را در کنار یادداشت های خودم که می گذاشتم می دیدم هیچ ربطی یه هم نداشته اند انگار. من افسرده ترین روزهای عمرم را می گذرانده ام و آن وعده که «هرگز پس از من آینده ای نخواهد بود»، دروغ از آب در آمده بود. هنوز آن پوشه را دور نینداخته ام. میانش نامه ای از پدرم بود با سوز فراوان که از من می خواست صبورتر باشم و نبودم.

کلی شعر و داستان منتشر نشده و فراموش نشده پیدا کردم. دست خط های بچه‌گانه‌ام... عکس های جوانی ام؛ مال دورانی که چشم هایم عجیب برق می زد و به شکل محسوسی لاغرتر بودم. شب خداحافظی با سارا توی پارک قیطریه، عکس های شمال، آخرین عکس هایی که با دوربین غیردیجیتال گرفته ایم.

اما در میان همه کارت هایی که در یک جعبه نگاه داشته بودم، کارت های غزال را پیدا کردم، با آن جمله ها که بارها خوانده بودم و جایی در ناخودآگاهم  خاک می خورد. اولین کارت ها تلاش کرده بود سنگ تمام بگذارد در ادیبانه بودن؛ جمله هایی از آندره ژید، درباره ی جانشین ناپذیرترین هستی ها و اشک. در یکی برایم شعری سروده بود. در یکی به اوج رسیده بود، با آن مداد پررنگ ( که عاشقش بود)نوشته بود:

می خواهیم بمانیم

برای هم

 و سبز بمانیم.

...این اعترافی ست به پاس مهربانی هایت( من مهربان بوده ام هرگز؟)

و پی نوشت گذاشته بود:

ف اعترافم توخالی نشد ببخشید. خودت که می دونی جریان «مداد» و ایناست! ولی همه کار می کنم که توخالی نباشه ( توخالی شد؟)

و همان صورتک خندان که امضایش بود. خودش هم باور نمی کند که امضای کارت مال سال 81 است، یک شب که اولین برف زمستانی آمد و تولدم بود.  این کارت ها را با خودم می برم با چند تا یادداشت دیگر از ریحانه، یکی دو تا نوشته ی پراکنده از دوستانم و اعتراف می کنم که هنوز با خواندنش قلبم جیغ می کشد ( کاش می شد دست کم با تو خداحافظی کنم).

اما در میان بسیار نوشته ها که همراه مهربانم برایم نوشته است، چند کاغذ هست با نوشته هایی به رنگ نارنجی، برآمده از دل، و آنقدر راست که من شرمنده ی خواندنشان هستم. روزی که عطرم تمام شده بود، روزی که گفته بود به دوست داشتنم افتخار می کند، روزی که برایم نوشته بود جاست دو ایت!، روزهای فراوانی که قلبم را فشرده بود در هجوم کلماتش...

یک شعر پیدا کردم که برای ریحانه سروده بودم سال ها پیش...

 

دور انداختن نوشته ها سخت است.

چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

 

می خندی

و ما فکر می کنیم خنده ات فردا را عوض می کند

و هر سلولت که با عشق آزادی تقسیم شده

نفس زورگوها را بند می آورد

و وقتی گریه می کنی

فکر می کنیم تن زخم خورده ی خورشید می لرزد

 

می خندیم و گریه می کنیم

و دنیا بر مدار نفس هایت می چرخد

تو یعنی هنوز ممکن است فردا روز دیگری باشد 

 

دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: نیلا و شعر و ایران
← صفحه بعد صفحه قبل →

چایی ام را که بخورم

-با یک تکه شکلات تلخ-

می روم

تمامش یک مهمانی عصرانه ی کوتاه بود

که ٣٢ سال طول کشید!

چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: شعر و ایران
← صفحه بعد صفحه قبل →

هنوز وقتی خیلی سرم گرم کار می شود، مقنعه ام زیر چانه ام می چرخد و می چرخد. موهایم را دسته دسته بیرون می آورم و چشم هایم را می مالم و آرایش صبحگاهی ام در تمام صورتم پخش می شود. روزهای مدرسه هم همین طور بودم.

یادم هست از کلاس که بیرون می آمدم، آنقدر داد زده بودم سر بچه ها که حنجره ام خراش برداشته بود. روزهایی بود که مثل آنها دلم می خواست زنگ زودتر بخورد اما با کمال ناجوانمردی تا لحظه ی آخر درس می‌دادم و نمی‌گذاشتم با هم حرف بزنند. همه‌اش تقصیر دوربین هایی بود که خانم مدیر در کلاس ها کار گذاشته بود. چقدر درباره‌ی چیزهای ممنوع حرف زده بودیم در کلاس...چه خوب که دوربین ها صدا را ضبط نمی‌کردند.

دلم برای شیطان ترین شاگردهایم تنگ شده است؛ آنهایی که در مرکز خریدها، در سالن انتظار تئاتر شهر و پشت فرمان ماشین های مدل بالا می بینم و بیشترشان جلو می‌آیند و سلام می کنند و بعضی ها زیر چشمی مرا می کاوند و نگاه شان را می دزدند.

اما از بین ده ها کلاسی که در ۶ سال تحصیلی داشته ام، هرگز بچه های آن مدرسه غیرانتفاعی را در منطقه‌ِی ١٢ تهران فراموش نمی کنم... بچه هایی پیش دانشگاهی رشته های ریاضی  و تجربی که خیلی جدی در آزمون های قلم چی شرکت می کردند و می‌خواستند دکتر یا مهندس شوند. در مدرسه‌ی مذهبی آنها که با دیوارهای بلند چشم هر نامحرمی را از رخسارشان پوشانده بود، هرگز مقنعه ام دور سرم نچرخید و موهایم بیرون نیامد. در مدرسه ی اسلامی آنها همه چیز آرام بود. بچه های مودبی بودند که با سرویس های خصوصی به خانه می رفتند و به هیچ چیز اعتراضی نداشتند.

هیچ وقت هیچ کدام شان را هیچ جا ندیدم. نه اهل خرید بودند، نه علاقه مند به تئاتر و سینما نه در خیال رانندگی. بیشترشان حتما شوهر کرده اند و متخصص زنان و زایمان یا مهندس بیکار شده اند.

بعضی آدم ها همین جور نامرئی اند. حتی باعث نمی‌شوند قیافه ات به هم بریزد و گلویت خراش بردارد. من آن بچه های معمولی را که هیچ وقت یاد نگرفتند کتاب بخوانند و خوب بنویسند به آن بچه های سربه زیر ساکن خیابان ایران ترجیح می دهم انگار...

چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: ایران
← صفحه بعد صفحه قبل →

« ما در این سرزمین توریستیم. جایی استخدام نیستیم... کسی ما را بیمه نکرده است... چیزی به نام مان نیست؛ خانه ای، زمینی، ملکی...»

هر  وقت بخواهند اخراج مان می کنند؛ با خیال راحت، بدون هیچ حق و حقوقی.

مملکت ملک طلق شان است. پشت قباله ی مادرشان. ما بچه ی زن پدریم.

(آن جمله که داخل گیومه است، گفته ی فرهود است که خودش یک توریست تمام عیار بود.)

دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: ایران و سیاسی
← صفحه بعد صفحه قبل →

بچه که بودم، گاهی به خانه‌ی دوستانی می‌رفتیم که بسیار متدین بودند و نشانه‌ی تدین شان این که در تمام خانه حتی یک صندلی و چهارپایه نداشتند و در تمام اتاق‌ها قالی و قالیچه‌ای، اعم از ماشینی و دست بافت دیده نمی‌شد. کل اثاث خانه آن‌ها را چند دیگ و دیگچه در آشپزخانه تشکیل می‌داد، با اتاق‌های موکت شده و چند تا بالش به عنوان پشتی. به هم ریختگی و لختی خانه شان حالم را بد می‌کرد و دوست نداشتم آن‌جا برویم. یک دوست دیگر هم داشتیم که در خانه آن‌ها هم البته با تفاوت‌هایی همین وضعیت حاکم بود. آن‌ها البته چند تکه فرش داشتند و زن و شوهر روی تخت می‌خوابیدند، اما در اتاق پذیرایی که کسی را جز آقای خانه در آن راهی نبود و بیشتر اوقات روز را در آن به مطالعه و تفکر می‌گذراند( تا جایی که الان شنیده‌ام یک پا استاد اخلاق است و دارای شاگردان بسیار) چیزی یافت نمی‌شد. بچه‌ها باید به جای بابا می‌گفتند «پدر» و از پدر جز سایه ای سرد در خانه اثری نبود که آن هم ما بچه‌ها را می‌ترساند. تا مدت‌ها فکر می‌کردم کسی که در خانه اش مبل و فرش و صندلی داشته باشد و روی تخت بخوابد، آدم بدی است و آن‌هایی که به جای پدر می‌گویند بابا، آدم‌های بی دینی هستند. این آشنایان البته همین طور هم فکر می‌کردند. نگاه‌شان پر از تفاخر و برتری بود: ما انسان‌های ساده زیست، ما مسلمانان پاکیزه دین، ما انسان‌های کامل در مقابل شما تجمل جویان زیاده خواه، شما ظاهرگرایان بی دین!

هرگزنتوانستم استدلال شان را در ذهن تبیین کنم. آیا چون در زمانه پیامبر مبل و صندلی نبود آنها از مبل بیزارند؟( البته در فیلم‌ها دیده بودم که در آن دوران هم مردم بر سکویی و جای بلندی می‌نشستند) آیا آدم‌های دیندار چون کم درآمدند مبل ندارند و در نتیجه آن‌ها که درآمدشان بیشتر است و مبل دارند، آدم‌های بدی هستند؟

بعدها البته با همین مظاهر کفرمان رانده شدیم: چرا مادر من برایم چادر عربی خریده که مثل قرتی‌ها سرم کنم؟ چرا مادر من در جلسات درسی اش از مولانا و عرفان می‌گوید؟ چرا شعرهای عرفانی می‌خواند؟ چرا به موسیقی علاقه مندیم؟ چرا در خانه مان مبل و فرش و پرده داریم و مادرم از ظرف‌های زیبا و لیوان‌های براق  استفاده می‌کند؟ مادرم البته مثل خاله لواشکی مدام در حال تسبیح انداختم و سین سوت دار زدن نبود. ما هم هیچ وقت به بابایمان نگفتیم پدر و او هم در اتاقی به کسب مدارج عرفانی مشغول نبود. حتی همان ‌آقای پدر، باعث شد مادرم در مصاحبه فوق لیسانس پذیرفته نشود، چون ایشان از صلاحیت مادرم که او را به عنوان معرف معرفی کرده بود اطمینان نداشتند.

سال‌ها از آن روزها گذشته است. امروز تصادفی به وبلاگی برخوردم که نویسنده اش مرد جوانی متولد 1360، دارای قریحه و ذوق ادبی و مولف چند کتاب بود. گویا پست‌هایی هم در نهادهای مختلف داشته که ذکر نمی‌کنم. این آقا گله‌مند بود از جامعه تجمل‌گرای امروز. این‌که چرا خانه‌ها لامپ ‌هالوژن دارند و کف‌شان سنگ و سرامیک است. از این‌که آیفون‌ها تصویری شده اند و کابینت‌ها ام‌دی‌اف و آشپزخانه‌ها اپن، بسیار گله‌ها داشت و نوشته بود که بسیار راضی است از این‌که 8 سال در خانه‌ای زندگی می‌کند که هیچ‌کدام از این‌ها را نداشته و اصلا احساس نیاز هم نمی‌کند به این چیزها. می‌گفت چرا حالا که رفته خانه‌اش را اجاره بدهد، بنگاهی رو ترش می‌کند و می‌گوید خانه اجاره نمی‌رود؟

پست‌های دیگری هم از او خواندم و نظرش را درباره مسایل روز فهمیدم. تلقی اش را از دینداری، سادگی و سیاست و جامعه گفته بود. اما جایی به حیف و میل شدن ثروت‌های این مملکت، به اوضاع نابسامان اقتصادی، به هدر رفتن استعداد جوان‌ها، به پامال شدن حقوق انسانی، به عدالت و آزادی و پیشرفت اشاره نکرده بود. گفته بود بعد از فتنه 18 تیر، رسالت به دانشگاه رفتن را احساس کرده و اصولا همه چیز را بر اساس رسالتی دنبال می‌کرد. در نوشته‌هایش می‌بالید به این‌که در شهرک ... زندگی می‌کند؛ درست پشت همان حصارهایی که ذهن و روحش را بسته بودند، درست زیر همان فیلترهایی که نمی‌گذاشتند روحش تنفس کند، آن هم با ایمان راسخ و ادعای فراوان که شب را روز و روز را شب جلوه می‌دهد.

یاد خاطراتی افتادم که نوشتم و یاد یک کتاب که وقتی تازه خواندن را یاد گرفته بودم، خوانده بودم؛ کتابی که گویا یادگار روزگار مبارزه مردم علیه رژیم شاه بود، داستان مردی که عینکی زده بود و شهر را با آن عینک می‌دید و به نظرش همه چیز رنگی و زیبا و قشنگ بود و وقتی عینک را از چشمش برداشت، دید که دنیا بدون عینک چقدر متفاوت است.

 

 

جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: ایران و مذهب
← صفحه بعد صفحه قبل →

- از گیت رد شدی؟

رد شد. حالا آن ور گیت که نه، رسیده زیر یک آسمان دیگر. خیالم راحت شد.

داستان ما برای خیلی ها تکراری است؛ روزی در 15 سالگی من، در اتاقی که دور تا دورش را صندلی چیده بودند، معارفه‌ی ما در مدرسه‌ی فرهنگ بدون حضور او، انجام شد. خانمی‌ که همه‌اش می‌خندید، روبه روی من و پدر و مادرم نشسته بود. از بین دانش آموزها فقط من رفته بودم. اسمم را گفتند و آن خانم خنده رو جلو آمد و گفت:« من هم اسمم نعمیه است. یک دختر دارم که اسمش شادی است. همکلاس توست.» چند روز بعد اول مهر بود و آن خانم خنده رو با دخترش که او هم می‌خندید آمدند جلو. مادرش او را به من معرفی کرد و او را به من سپرد. و این طوری دوستی 17 ساله‌ی ما شروع شد.

تلخ و شیرین های بسیار از سرمان گذشته است. با هم بزرگ شدیم. فقط یک بار با هم برای مدت کوتاهی قهر کردیم و غیر از آن این رابطه همیشه بوده است. روزهایی که من و او عروس های کوچکی بودیم؛ با خانه هایی کوچک که در آنها مهمانی های کوچک می‌گرفتیم؛ روزهایی که شکم او بزرگ می‌شد و من خاله‌ی الکی زینب می‌شدم؛ روزهایی که از غم‌هایمان به هم چیزی نمی‌گفتیم.

یک روز با هم در رستوران نایب قرار گذاشتیم. تازه فوق لیسانس قبول شده بودیم. من از قضاوت او می‌ترسیدم و سعی کردم همه‌ی دلایلیم را برای کنارگذاشتن چادر توضیح بدهم، اما او باز هم خندید و قضاوتی نکرد. من قضاوت نکردن و آزاد گذاشتن یک دوست را حتی در تصمیم های اشتباهی که می‌گیرد، از او یاد گرفتم. آن روز به هم نزدیک تر شدیم. سر راه او اعتراف کوچکی کرد و رفت.

تلخ و شیرین ها... روزهای زیادی افسرده بودیم و در ماشین هایمان از این سر شهر به آن شهر رفتیم. ماموریت های عجیب انجام دادیم. گاهی شاد بودیم و به سفرهایی رفتیم که او مستبدانه ترتیب می‌داد! شب های زیادی در رستوران، منتظر ماندیم تا موفق شود قبض غذا را تقسیم کند و سهم هر کس را بگوید و آبرویمان را ببرد! من شاهد مادر شدن او بودم و وسواس عجیبی که در مورد زینب داشت. مدل خرید کردنش، به کلاس و مهد بردن زینب، تلاش فراوانش برای درست کردن و ساختن زندگی و کنار آمدن، دیده نشدنش، عشق های تبدارش، خنگ بازی درآوردن و هوش فراوانش، اعتماد به نفس و گیر دادنش به یک عادت تازه، کشف های بی پایانش و شکل رانندگی و عادت های غذا خوردن و خوابیدن و آرایش کردنش. عجله‌ی همیشگی اش و کاغذی که رویش کارهایی را که باید انجام می‌داد می‌نوشت...

 کارهایش را با سر و صدای زیادی انجام می‌داد؛ حتی وقتی که می‌خواست کسی نفهمد، آنقدر با هیجان درگیر کار می‌شد که من هم احساس می‌کردم مثل او امتحان آیلس دارم یا قرار است مدارکم را ببرم فلان جا یا در جلسه دادگاه و کلاس فلان شرکت کنم! هزار بار اعصابم را به خاطر غیب شدن ها و نبودن هایش که بعد معلوم می‌شد داشته کارهای عجیب و غریب می‌کرده، خرد کرد.

روزهای زیادی را با هم گذراندیم، روزهای مدرسه و شیشه‌ی کوچک ماستی که بدون آن غذا نمی‌خورد. روزهای زن شدن و احمق بودن. روزهای عاقل شدن و درس عبرت گرفتن. تمام روزهای  جوانی مان... روزهایی که اومشغول «ترجمه» بود و دلم شور می‌زد. روزهایی که من حال بد بود و بوی عود خانه‌‌‌ی او و نور آبی چراغ خوابش حالم را بدتر می‌کرد. روزهای دور هم جمع شدن و این آخری ها، روزهای مبارزه و «امتحان» ی که آخرش نشد بدهیم.

شب های زیادی کنار هم روی تخت دونفره‌ِ‌‌ِی کوچکش خوابیدیم و پچ پچ کردیم. با هم نقشه‌های فراوان کشیدیم. من شاهد بودم که چطور برای حضانت دخترش تلاش کرد و برای ایجاد شرایط تازه در زندگی اش این در و آن در زد. آخرین شبی که کنارهم بودیم، هنوز داشت چمدان های سنگینش را پر می‌کرد؛ خانه پر بود از چمدان های بزرگ وکوچک که تمام زندگی شادی را در خود جا داده بودند و زندگی اش تمام نمی‌شد. من به او و مادرش نگاه می‌کردم که آخرین وسایل زینب را در ساک بزرگی می‌گذاشتند. بالش ها و عروسک ها و مدادرنگی ها. تنها بچه‌ای که هر سال تولدش را جشن گرفته بودیم و دوستش داشتم، داشت لاک قرمز می‌زد. آرام بودم.

وقتی سارا می‌رفت، چند روز گریه کردم. تمام راه برگشت از فرودگاه را گریه کردم و ته دلم دوست داشتم به عادت همیشه ام بگویم:«نرو!» اما تمام این روزها آرزو کرده بودم شادی برود و زودتر برود و هرگز برنگردد.

آخرین شبی که باز هم روی همان تخت دونفره‌ی کوچک کنار هم خوابیدیم، نمی‌دانستیم کی ممکن است دوباره همدیگر را ببینیم، اما من تخت خوابیدم و صبح که می‌رفتم سر کار، فقط به این فکر کردم که این احتمالا آخرین باری است که از مسیر نارمک عبور می‌کنم و همه‌ی بهانه‌ی من برای رفتن به شرق تهران تمام شده‌است. اما حتی یک لحظه دلم نخواست یک شب دیگر، در این شرایط روی آن تخت بخوابیم.

حالا او از آن گیت پر دردسر عبور کرده است. موفق شده تمام آن چمدان های سنگین را با خودش ببرد و از همه مهم تر اینکه دخترش همراهش است. من خوشحالم که دیگر هرگز او را زیر آسمان دودگرفته‌‌ی تهران نخواهم دید، خوشحالم که او فصل تازه‌ای را در زندگی‌اش شروع می‌کند که دیگر آمیخته به ایدئوژلوِی های احمقانه‌ی این سرزمین نیست، خوشحالم که زینب جای دیگری به مدرسه می‌رود، خوشحالم که او از این قفس تنگ که هوش، استعداد و توانایی‌هایش را محدود کرده بود و احساسات و هیجان‌هایش را سرکوب می‌کرد، آزاد شده و مطمئنم اگر باز هم گرفتار تنگی قفسی شود، به قول زینب،« چند روزی در خانه می‌ماند تا انرژی اش را جمع کند، بعد جنگ تازه‌اش را آغاز می‌کند.»

دوست خوب من، شادی جهان بین، دانش‌آموز خوب مدرسه‌ی فرهنگ، برگزیده‌ی المپیاد ادبی، رتبه‌ی 20 کنکور و فارغ‌التحصیل مقطع کارشناسی ارشد در رشته‌ی حقوق بین الملل دانشگاه علامه طباطبایی، پس از سال‌ها سر و کله زدن با این جامعه‌ی زبان نفهم که او را درگیر متغیرهای حقیر خود کرده بود، از گیت گذشت و آرزو می‌کنم افق‌های تازه‌ای به رویش گشوده شود.

 

چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

باید خفه شوم. باید خفه شویم. باید مطیع و رام گوش بسپاریم به دروغ که وقیحانه در آسمان وزیدن گرفته است. باید از ترس جان مان ادای ایمان آورندگان به سوره های رسولان سرشکسته را در بیاوربم.

باید خفه شوم. باید خفه شویم. باید چیزی نگوییم، ننویسیم، نشنویم. باید به فکر جان بی ارزش مان باشیم که به بهانه ی از دست مان نگیرند. باید به همین جان بی رمق اکتفا کنیم شاید روزی، جایی، فرصتی برای حرف زدن پیدا کنیم.

من شعری ندارم. قصه ای ندارم. برایم فستیوال ها و تابلوهای نقاشی و عروسی پسرخاله مهم نیست. نمی توانم مثل آقای میرفتاح فکر کنم کار و زندگی داریم، بله بران همسایه و ختنه سوران نوه ی عمو.... نمی توانم داستان های سوزناک عاشقانه ویلاگ دختر ترشیده ها را بخوانم!

شجاع نیستم به اندازه ی کافی... پس خفه می شوم. همان طور که شما فرمودید!

سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: ایران و سانسور
← صفحه بعد صفحه قبل →

خون

کنسرت جیرجیرک ها

درحاشیه ی سبز شهر

روی مسیر باریک پیشانی ام

برگزار می شود

چند چشمه قورباغه

سنتور می زنند

دماغم بوی شالی می گیرد

دستم طعم ماهی دود زده

دلم اما

پر از بوی خون است

حشکیده روی داغی آسفالت...

*

نفسم روی بام

به چهره ی ماه می خورد

همسایه ام ستاره می کند از شاخه

در پناه تاریکی

خدا روی سقف خانه ها

هبوط می کند

دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: شعر و ایران
← صفحه بعد صفحه قبل →

 

با کیانوش عیاری مصاحبه می کردیم. گفت و گوی ما لایه ی دومی هم داشت که خوشبختانه منتشرش نکردیم.( اصولا بهترین نوشته های ما، آن هایی هستند که منتشر نمی شوند. ما آنها را نمی نویسیم؛ نه به خاطر آن که از سطح درک مخاطب بالاتر است، نمی نویسیم چون  کسانی که به عنوان ارشد خواننده ی این نوشته ها هستند، اصولا درکی از آن ها ندارند.)

در بخش دوم مصاحبه که ضبطش هم نکردیم، حرف درباره ی حسرت ها بود. کیانوش عیاری درباره ی ٢ فرصت در زندگی اش حرف زد که آن ها را از دست داده بود. یکی را به خاطر عزت نفس یا غرورش، یکی را به خاطر یک تعهد؛ تعهد به آدمی که هرگز نمی داند باعث از دست رفتن آن فرصت شده است.

من هم فرصت های زیادی را از دست داده ام. برخی را به خاطر فداکاری های کوچک( مثل یک فرصت بزرگ که این اواخر داشتم و همه چیز را در زندگی ام زیر و رو می کرد) و برخی را به خاطر  ناتوانی ام در تظاهر.

بارها خودم را به خاطر  این فرصت سوزی ها محاکمه کرده ام و تبرئه شده ام. من هیچ موقعیت و فرصتی را با چادر و مقتعه به دست نیاورده ام. از سلام و علیکی که با آدم های بسیار داشته ام سودی نبرده ام، چیزی را در پستوی خانه ام پنهان نکرده ام، عقیده ای را سانسور نکرده ام، فکری را در نهان دلم انبار نکرده ام، به خاطر رابطه ای از پله ای بالا نرفته ام و بنا بر خوشامد کسی زندگی نکرده ام؛ در حالی که خیلی اوقات موقعیتش را هم داشته ام.

البته اطراف ما همه پر است از آدم هایی که با حداقل استعداد، کمترین توانایی و بهره ی هوشی و با نهایت کج سلیقگی، دل خوش عنوان اجتماعی و حقوق مادی شان است؛ درست در همان زمانی که آدم های مستعد بسیاری، با داشتن توانایی های بسیار، خانه نشین و گوشه گیرند.

در دبیرستان فرهنگ، ٢ تا دبیر خوب داشتم؛ یکی مجهز به سلاح فرصت طلبی و یکی استاد فرصت سوزی. حالا  دومی رییس یک دانشگاه است، اولی معاون بخش در یک دانشکده. کسی نمی تواند انکار کند که رییس دانشگاه موقعیت فعلی اش را مدیون ازدواجش با یکی از پله های ترقی است و وارد شدن در نظام قدرت و آن دیگری بی بهره از قابلیت هایش، از حداقل ظرفیت هایش استفاده می کند.

مدت ها هم در کنار کسی بودم که تا دید آدم های جدیدی سر کار آمده اند، زیرآب رییس قبلی را که از مهم ترین چهره های فرهنگی سال های گذشته ی ایران بود، در حضور خودش زد و در دوران جدید با یک فترت موقتی؛ تا حد معاون آن سازمان بزرگ هم پیشرفت کرد. او هم از آن آدم هایی بود که از ساعت ١١:٣٠ آستین هایش را بالا می زد و کنار در دستشویی منتظر اذان می ایستاد!

بعدها در رادیو که بودیم، یکی از دوستان نزدیک که کمی بعد فامیل نسبی مان هم شد، موهای بلندش را کوتاه کرد و به ته ریش ملبس شد و در حالی که در مسیر پخش شبکه تا ساختمان شبکه ی خبر، همه ی مدارک شغلی مرا «گم» کرد، در کوتاه ترین مدت و در حالی که با افتخار درباره ی خودشیرینی هایش برای مدیرکل حرف می زد، به درجه ی  سردبیر ارشد هم رسید!

بعدها خبرنگاران کم سابقه ی بسیاری را دیدم که یک شبه سردبیر شدند و زنان خانه‌نشین فراوانی را که به مدد صدای نازک و پلک های افتاده شان، مناصب فرمایشی و فرمالیته را اشغال کردند. آقایی را که به خاطر فرق کج مومنی و فعالیت در ستاد انتخاباتی فلان کاندیدا و مداحی در مجالس اهل بیت و ... با کمترین سواد مطبوعاتی، روز به روز صدر نشین تر می شود!

یادم هم هست که چندین بار دوستان عزیزتر از جان و شفیق، توصیه کردند که برای طی طریق در این نردبان رو به آسمان، روسری ام را کمی جلوتر بکشم، حرف هایی را نزنم ولایف استایلم را کمی (به اقتضای حال و مقام!) تغییر دهم...

کیانوش عیاری در گفت و گویش از ٢ فرصت پرده بر داشت؛ که فکر می کنم خودش هم باور دارد که یکی را به خاطر یک فداکاری ارزشمند از دست داده، یکی را به خاطر حفظ شان انسانی اش و دور ماندن از مظان وابستگی به قدرت.

من آدم های معمولی زیادی را می شناسم که قابل ترند، با هوش ترند، مدیرترند و همیشه فرصت ها را می سوزانند! در حالی که می گویند آمریکا سرزمین فرصت هاست، جایی که می شود هیچ چیز را به مدد نظام اجتماعی و توانایی های فردی تبدیل به فرصت کرد،سرزمین ما سرزمینی است که در  آن فرصت سوزی به انسان آبرو و اعتبار می بخشد؛ هر جور که وابسته به قدرت نباشی، محترمانه تر است.

شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()