﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>ققنوس</title>
    <description>ghoghnoos56's description</description>
    <link>http://ghoghnoos56.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>نعیمه دوستدار</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 09 Apr 2012 05:58:26 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>اسباب کشی</title>
      <description>&lt;p&gt;من از این خانه رفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرا می&amp;zwnj;توانید در نشانی جدیدم پیدا کنید. هرچند که نشانی جدید در ایران کلن فیلتر است اما شاید بتوانید مرا از طریق ای&amp;zwnj;میل یا ریدر یا... پیدا کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نشانی جدید من این است:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://naeimehdoustdar.wordpress.com/"&gt;http://naeimehdoustdar.wordpress.com&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghoghnoos56.persianblog.ir/post/491</link>
      <author>نعیمه دوستدار</author>
      <comments>http://ghoghnoos56.persianblog.ir/comments/4142/9240454/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4142.post-9240454</guid>
      <pubDate>Mon, 09 Apr 2012 05:58:26 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>به پیغامی نمی‌سازم</title>
      <description>&lt;p&gt;گاهی - خیلی اوقات- دلم می&amp;zwnj;خواست زنی بودم در یک سرزمین سبز، در سبزه&amp;zwnj;زاری دنبال دخترکم می&amp;zwnj;دویدم و می&amp;zwnj;شد مثل این مادرهایی که دور و برم می&amp;zwnj;بینم، کنار استخر ساعت&amp;zwnj;ها بنشینم و به صورتش آب بپاشم... دلم می&amp;zwnj;خواست ساعت&amp;zwnj;های بی کاری و فراغتی داشته باشم که برایشان برنامه&amp;zwnj;ریزی کنم؛ چیزی شبیه تعطیلات آخر هفته...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه مثل حالا، همیشه ذهنم مشغول کار، به فکر کار، دنبال کار، زل زده به مونیتور، در حال سابمیت کردن و رجیستر کردن و خواندن جاب دیسکریپشن و اپلیکیشن فرمز و ... بی&amp;zwnj;آن&amp;zwnj;که در نهایت کاری کرده باشم...چیزی که به حساب آید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی 15 ساله بودم چه آرمان&amp;zwnj;ها داشتم برای امروزهایم و فکر می&amp;zwnj;کردم در 34 سالگی، کاری نخواهم داشت جز این&amp;zwnj;که بنشینم و در مسیر رودی آرام پیش بروم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من نپذیرفته&amp;zwnj;ام- و نمی&amp;zwnj;پذیرم- که زندگی همین است که هست و ریاضت کش به بادامی بسازد...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;خواهم بروم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghoghnoos56.persianblog.ir/post/490</link>
      <author>نعیمه دوستدار</author>
      <comments>http://ghoghnoos56.persianblog.ir/comments/4142/9224466/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4142.post-9224466</guid>
      <pubDate>Fri, 06 Apr 2012 07:11:12 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آدم‌ها- 1</title>
      <description>&lt;p&gt;بار اول، از میدولی که می&amp;zwnj;]خواستیم برگردیم خانه، سوار تاکسی&amp;zwnj;اش شدیم. تاکسی&amp;zwnj;اش زرد است و مثل بیش&amp;zwnj;تر تاکسی&amp;zwnj;های این&amp;zwnj;جا، پروتون ویرا. سیاه است و هندی&amp;zwnj;الاصل. هندی مالزی. کله&amp;zwnj;اش را تراشیده و هانا وقتی پشت نشسته بود، دستش را کشید روی سرش که صاف و براق بود. انگلیسی&amp;zwnj;اش از بقیه&amp;zwnj;ی راننده&amp;zwnj;ها بهتر است. درباره&amp;zwnj;ی ماشین خریدن با او حرف زدیم. شماره&amp;zwnj;اش را داد تا ماشین&amp;zwnj;هایی را که می شناخت بهمان معرفی کند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد چند بار تماس گرفتیم با او. یکی دوبار آمد دنبال رضا برای دیدن ماشین. یک بار هم که همه با هم رفتیم. سفرمان چند ساعت طول کشید. اول بردمان بانک. توی ماشین که منتظر رضا نشسته بودیم تا از بانک برگردد به من گفت که چند سال پیش زن&amp;zwnj;ها این قدر در خیابان سیگار نمی&amp;zwnj;کشیدند اما حالا خیلی از رن&amp;zwnj;ها سیگار دست&amp;zwnj;شان است. خودش سیگاری است. از فرصت استفاده کرد و رفت بیرون سیگار کشید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توی راه، برایش گفتیم که بالاخره رفتیم باتو کیو. پرسیدیم آیا به معبدهای باتو کیو مرتبط است؟ گفت آره و خودش هم هندو ست، اما می&amp;zwnj;خواهد مسلمان شود. استادی دارد که راه ور سم مسلمانی را دارد یادش می&amp;zwnj;دهد. دیروز هم رفته بوده پیشش تا تمرینی نماز بخواند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت که از پرافت محمد خوشش می&amp;zwnj;آید؛ خیلی انسان جالبی بوده. از این&amp;zwnj;همه خدایی که توی دین خودش هست خوشش نمی&amp;zwnj;آید. گفت این&amp;zwnj;ها همه پیامبر بوده&amp;zwnj;اند اما حالا مردم آن&amp;zwnj;ها را کرده&amp;zwnj;اند خدا و می&amp;zwnj;پرستند. اگر تحقیقاتش تمام بشود تا چند وقت دیگر مسلمان می&amp;zwnj;شود. ما پرسیدیم که اگر دینش را تغییر بدهد، کسی کاری&amp;zwnj;ش ندارد؟ گفت نه. تغییر دین آزاد است. ما گفتیم که اما توی اسلام از این خبرها نیست. توی ایران که اصلن! گفت که می&amp;zwnj;داند. احمدی&amp;zwnj;نژاد را می&amp;zwnj;شناسد crazy &amp;nbsp;است. راننده&amp;zwnj;های ایرانی را هم می&amp;zwnj;گفت&amp;zwnj; crazy هستند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی رسیدیم محل قرار، ماشین فروش نیامده بود. رفتیم &amp;nbsp;OLD Town white coffee. اول یک جای کر و کثیف نشان&amp;zwnj;مان داد. وقتی دید خوش&amp;zwnj;مان نمی&amp;zwnj;آید بردمان آن جا. منتظر غذا که بودیم اولین بار صورتش را از روبه&amp;zwnj;رو دیدیم. سیاه سیاه با جای جوش&amp;zwnj;های عمیق روی گونه. یک جور مودبی نشسته بود. یک نوشیدنی سفارش داد و گفت ناهار خورده است. تعریف کرد که می&amp;zwnj;]&amp;zwnj;خواهد یک شرکت تاکسی راه بیندازد. الان دیگر چم و خم این کار رایاد گرفته. رویایش این است. گفت که در 34 سالگی دیگر باید کار خودش را راه بیندازد. دانشگاه را که در جوانی ول کرده... آی&amp;zwnj;تی می&amp;zwnj;خوانده اما خورده به تور دوست&amp;zwnj;های بد. چند سالی را صرف کارهای بد کرده اما نگفت چه کاری. درسش را ول کرده اما همه&amp;zwnj;ی خواهرها و برادرش مستر دارند. فقط او این جوری شده. بابش راننده&amp;zwnj;ی یک داتو بوده الان بارنشسته است و مادرش خانه&amp;zwnj;دار. خانه&amp;zwnj;ی خودشان را دارند و وضع&amp;zwnj;شان معمولی است. او هم با چند نفر یک خانه اجاره کرده و آخر هفته&amp;zwnj;ها به پدر و مادرش سر می&amp;zwnj;زند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ازدواج... نکرده. هنوز وقتش نرسیده. گفت وقتش که برسد ازدواج می&amp;zwnj;کند، هرچند که این&amp;zwnj;جا همه زود ازدواج می&amp;zwnj;کنند اما مهم این است که وقتش برسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برد ماشین را نشان&amp;zwnj;مان داد و یک دوری هم با ماشین زدیم. توی راه برگشت گفت اگر این ماشین را بخریم 200 رینگت از طرف فروشنده گیرش می&amp;zwnj;آید. گفت تا حالا با ایرانی&amp;zwnj;ها دوست نشده چون بی&amp;zwnj;ادب هستند و یک بار هم یک ایرانی توی ماشینش تف کرده و گفته دلم می&amp;zwnj;خواهد چون پولش را داده&amp;zwnj;ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخر شب قرار فردا را باهاش کنسل کردیم و گفتیم که ماشین را نمی&amp;zwnj;]&amp;zwnj;خواهیم. آخر شب یک اس&amp;zwnj;ام&amp;zwnj;اس اسلامی برایمان فرستاد درباره&amp;zwnj;ی خدا و خواستش و این&amp;zwnj;که باز هم دنبال ماشین می&amp;zwnj;گردد برایمان.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghoghnoos56.persianblog.ir/post/489</link>
      <author>نعیمه دوستدار</author>
      <comments>http://ghoghnoos56.persianblog.ir/comments/4142/9158103/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4142.post-9158103</guid>
      <pubDate>Fri, 23 Mar 2012 05:10:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سال 90 این جوری بود...</title>
      <description>&lt;p&gt;کندم. بالاخره کنده شدم از همه&amp;zwnj;ی بندها و رها شدم در یک فضای نامعلوم. من اصولن عادت دارم به ناگهان پریدن و تجربه کردن چیزی که قبلن آن را امتحان نکرده&amp;zwnj;ام. معتقدم باید با خیلی چیزها ناگهان مواجه شد بدون آمادگی قبلی...از آن&amp;zwnj;هایی نیستم که قبل از رفتن به جایی، تمام کتاب&amp;zwnj;های راهنما را می&amp;zwnj;]&amp;zwnj;خوانند و قبل از خوردن یک غذا اول کمی می&amp;zwnj;چشند و قبل از پریدن در آب اول کمی خودشان را خیس می&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناگهان پریدم در فضایی لایتناهی به معنای دقیق کلمه. الان که فکر می&amp;zwnj;کنم می&amp;zwnj;بینم عجب کاری کردم! قبل از آمدن، احتمال می&amp;zwnj;دادم چنین شود... که مجبور شوم خلاف برنامه&amp;zwnj;ریزی&amp;zwnj;هایم زندگی کنم اما تا این&amp;zwnj;جایش را نخوانده بودم... خب البته اتفاقی که افتاد نامردی بود، بی&amp;zwnj;معرفتی بود، ظلم بود... اما من دیگر راهی نداشتم و به خاطر همین زدم به قلب آسمان...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال 91 سال مادر بودن هم بود؛ سال تجربه&amp;zwnj;های عجیب و غریب با دخترک و دیدن این&amp;zwnj;که چه طور مستقل می&amp;zwnj;شود و شخصیت منحصربه فردش را به رخ می&amp;zwnj;کشد. سال 90 همراه دخترک و رضا، مدام در حال معلق زدن در فضاهای ناشناخته بودیم...خیابان&amp;zwnj;های ناشناخته، غذاهای ناشناخته، صداهای ناشناخته و آینده&amp;zwnj;ی ناشناخته.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از سال&amp;zwnj;های قبل حجم زیادی خودسانسوری و سکوت برایم مانده که دارد تبدیل می&amp;zwnj;شود به نوعی تنبلی در نوشتن. نمی&amp;zwnj;دانم چرا حال بازگفتن این همه جزییات را ندارم؛ همیشه دیگرانی هستند که حالش را دارند. عادت تن دادن به رابطه&amp;zwnj;های اجباری و پس کشیدن از خواسته&amp;zwnj;های خودم هم که یادگار یک عمر رابطه است هنوز در من مانده و همیشه حسرتی به جا می&amp;zwnj;گذارد برایم از وقت&amp;zwnj;هایی که صرف کردم و پول&amp;zwnj;هایی که خرج کردم تا دیگران لذت ببرند... این هم از عواقب تنهایی است و ضعفی که نمی&amp;zwnj;گذارد در لحظه حرفم را بزنم و خلاص.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال 91 جان بیا و مدد کن امسال را سال به بار نشستن این مزرعه قرار بده که مردیم از بس محصول&amp;zwnj;مان را ملخ&amp;zwnj;ها خوردند و درو نکرده رفتیم سر خط! جان من بیا و سال نابودی دیکتاتورها باش که بدجوری اعصابم را خرد می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کنند و سال آزادی باش و سال &amp;nbsp;دموکراسی و بی&amp;zwnj;خیال جنگ و خون&amp;zwnj;ریزی شو و پول خوب هم برسان و بگذار ما هم مثل بقیه به جای خبر خواندن و حرص خوردن، لب استخر بنشینیم و آب پرتقال بخوریم و هی غم این خفته&amp;zwnj;ی چند را نداشته باشیم!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghoghnoos56.persianblog.ir/post/488</link>
      <author>نعیمه دوستدار</author>
      <comments>http://ghoghnoos56.persianblog.ir/comments/4142/9150680/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4142.post-9150680</guid>
      <pubDate>Wed, 21 Mar 2012 05:00:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دعا می‌کنم این زمستان تمام شود</title>
      <description>&lt;p&gt;چیزهایی هست که حسش، در آن جغرافیا معنا دارد. چیزهایی مثل نوروز.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما ایرانی&amp;zwnj;ها به شکل رقت&amp;zwnj;انگیزی عید نوروز را جشن می&amp;zwnj;گیریم. یعنی برای من همیشه بخشی از برگزاری این مراسم رقت&amp;zwnj;انگیز به نظر رسیده... از آخر بهمن و اول اسفند خیلی&amp;zwnj;ها در حال محاسبه&amp;zwnj;ی عیدی و حقوق آخر سال&amp;zwnj;اند تا برای خرج&amp;zwnj;های سرسام&amp;zwnj;آور آخر سال منبعی پیدا کنند. حاجی فیروزهای ژنده در خیابان روان&amp;zwnj;اند. فلاکت&amp;zwnj;شان در آن لبخندهای خسته و آن چهره&amp;zwnj;های زغال مالی شده&amp;zwnj;ی بی&amp;zwnj;سلیقه، در آن لباس&amp;zwnj;های قرمز بی&amp;zwnj;ربط پیداست. دایره می&amp;zwnj;زنند اما غم را در شهر پخش می&amp;zwnj;کنند. مردم سرما زده توی ترافیک و از پشت شیشه&amp;zwnj;های بخار گرفته&amp;zwnj;ی ماشین&amp;zwnj;هایشان حاجی&amp;zwnj;فیروزها را نگاه می&amp;zwnj;کنند و تردید دارند که به این شادی&amp;zwnj;آوران تصنعی پولی بدهند یا نه. خیابان&amp;zwnj;ها شلوغ است و همه می&amp;zwnj;خواهند سهمی از این خرید آخر سال داشته باشند. اما آدم&amp;zwnj;هایی مثل مامان عشی سیمین خانم کم&amp;zwnj;اند که نوروزشان افسانه&amp;zwnj;ای و باشکوه باشد. بازارهای عیدانه&amp;zwnj;ای راه می&amp;zwnj;افتد که مردم تا آخرین لحظات سال کهنه، جنس&amp;zwnj;ها را از کف خیابان جمع می&amp;zwnj;کنند، لباس&amp;zwnj;های بدشکل، اسباب&amp;zwnj;بازی&amp;zwnj;های پلاستیکی، پرده و اسباب خانه. همه چیز در آن حراجی&amp;zwnj;ها هست. چهارشنبه سوری و انفجار انرژی سرکوب شده&amp;zwnj;ی مردم، اغراق در شادی و تلاش برای درک خوشبختی... بعد هم نوروز با همه ی مختصاتش... سبزه و گل و ماهی و حیات که هر طور شده مهمان خانه&amp;zwnj;های ایرانی می&amp;zwnj;شود با توپ بی&amp;zwnj;رمقی که تلویزیون ایران در می&amp;zwnj;کند و پیام&amp;zwnj;های تبریک رسمی که هیچ&amp;zwnj;کس گوش&amp;zwnj;شان نمی&amp;zwnj;کند و بوسه&amp;zwnj;هایی و تبریک&amp;zwnj;هایی و ... در کنار معجزه&amp;zwnj;ای که طبیعت ناگهان عرضه می&amp;zwnj;کند، با برگ&amp;zwnj;هایی که کسی نفهمیده کی سبز شده&amp;zwnj;اند و جوانه&amp;zwnj;هایی که معلوم نیست چطور ناگهان پوست سخت&amp;zwnj; گیاه&amp;zwnj;شان را ترکانده&amp;zwnj;اند، دوباره همه چیز در دوری از تکرار می&amp;zwnj;افتد. چند روز بعد چهره&amp;zwnj;های خواب&amp;zwnj;&amp;zwnj;آلود، خمیازه&amp;zwnj;کشان به سر کار و مدرسه و دانشگاه می&amp;zwnj;روند و زندگی رقت انگیز ایرانی ادامه پیدا می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من اما عاشق نوروزم. عاشق این خوشی زودگذر که خودش را به زندگی تحمیل می&amp;zwnj;کند و ایرانی&amp;zwnj;ها هیچ&amp;zwnj;جور نگذاشته&amp;zwnj;اند بحران و بی&amp;zwnj;پولی و نبودن آزادی و شادی آن را ازشان بگیرد. تا پارسال، من دلم تاپ تاپ می&amp;zwnj;زد برای عیدی خریدن...برای روزها سرگردان خیابان شدن تا برای چند عضو اندک خانواده&amp;zwnj;ام هدیه&amp;zwnj;ای بگیرم... هیجان پنهان کردن عیدی&amp;zwnj;ها و آن لحظه&amp;zwnj;ى شاد که کم&amp;zwnj;کم قبلز از اولین وعده&amp;zwnj;ی غذای سال جدید به خانه&amp;zwnj;ی پدری می&amp;zwnj;رسیدیم و بوی سبزی&amp;zwnj;پلویی که مادر با دست&amp;zwnj;های مهربانش سبزی&amp;zwnj;اش را با دقت و وسواس خرد کرده بود و بوی ماهی سفیدی که برای این روز نگه داشته بود و هدیه&amp;zwnj;هایی که به محض رسیدن در میان خانه تقسیم می&amp;zwnj;شدند و شادی چند ساعته&amp;zwnj;ای که باعث می&amp;zwnj;شد فکر کنم شاید زندگی چیر بهتری است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من عاشق روزهای ترقه و آتش بازی&amp;zwnj;ام، وقتی مردم ناگهان از تمام قیدهای رسمی و تحمیلی خودشان را نجات می&amp;zwnj;دهند و سرخوشانه تنه به جمعیت می&amp;zwnj;زنند. عاشق روان شدن در جاده&amp;zwnj;های پرترافیک با همان مردم رقت&amp;zwnj;انگیز که گوشه گوشه چادر زده&amp;zwnj;اند، تنها به انگیزه&amp;zwnj;ى خوردن یک وعده کباب ترش، زیر سایه&amp;zwnj;ی شیطان کوه و در رستوران مهتاب...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عاشق شهرکتاب نیاورانم در آخرین روز سال، لابه&amp;zwnj;لای بوی کتاب&amp;zwnj;های نو نفس کشیدن، انتخاب یک زمان ناب برای روزهای تعطیل. عاشق کاکتوس&amp;zwnj;های ردیف چیده شده، کاغدکادوهای هیجان&amp;zwnj;انگیز، موسیقی روان در فضا و هوای روشن لبخند آدم&amp;zwnj;ها.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بوی عیدی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بوی توپ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بوی کاغذ رنگی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چقدر این شعر را کم می فهمیدم تا امروز... حالا می&amp;zwnj;دانم &amp;laquo;با اینا زمستونو سر می&amp;zwnj;کنم/ با اینا خستگی&amp;zwnj;مو در می&amp;zwnj;کنم&amp;raquo; یعنی چه... که چطور یک عمری همراه این ملت، به خاطر &amp;laquo;بوی تند ماهی دودی وسط سفره&amp;zwnj;ی نو&amp;raquo; چهر&amp;zwnj;ه&amp;zwnj;ی سیلی خورده از سیلی سرد زمستان&amp;zwnj;شان را پنهان کردند و در انتظار بهار ماندند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;خواستم چیزی پر از نفرت بنویسم... نفرت از حقارت تحمیل&amp;zwnj;شده به زندگی ایرانی، نفرت از رنج سالیان طولانی زندگی در سایه&amp;zwnj;ی فشار و تهدید، نفرت از رابطه&amp;zwnj;های ریاکارانه و فراموش&amp;zwnj;کار.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما زندگی در سرزمینی که هیچ&amp;zwnj;وقت شکوفه زدن را تجربه نمی&amp;zwnj;کند و دوری از آن خوشی&amp;zwnj;های کوتاه و زودگذر، رقیقم کرده و انگار حالا می&amp;zwnj;توانم با تسامح بیش&amp;zwnj;تری به همه&amp;zwnj;ی آن نفرت&amp;zwnj;انگیزها نگاه کنم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این پست را تقدیم می&amp;zwnj;کنم به &lt;strong&gt;مادرم و خواهرم و برادرم و پدرم و نیلا و اسماعیل و ماندیس&lt;/strong&gt; که می&amp;zwnj;توانند امسال هم سبزی پلو بخورند و به هم عیدی بدهند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تقدیم می&amp;zwnj;کنم به &lt;strong&gt;آذر&lt;/strong&gt; که می&amp;zwnj;رود و در جمعیت میدان تجریش غرق می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تقدیم می&amp;zwnj;کنم به &lt;strong&gt;مستوره&lt;/strong&gt; که در جاده&amp;zwnj;های شمال جوانه&amp;zwnj;های تازه درآمده را می&amp;zwnj;بیند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یاد می&amp;zwnj;کنم از &lt;strong&gt;سیمین بانو&lt;/strong&gt;ی عزیزم که نوروز در آدم&amp;zwnj;های قصه&amp;zwnj;هایش طراوت و معنای دیگری دارد و امسال دیگر بهار را نمی&amp;zwnj;بیند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دعا می&amp;zwnj;کنم این زمستان تمام شود.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghoghnoos56.persianblog.ir/post/487</link>
      <author>نعیمه دوستدار</author>
      <comments>http://ghoghnoos56.persianblog.ir/comments/4142/9113068/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4142.post-9113068</guid>
      <pubDate>Wed, 14 Mar 2012 00:20:30 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کم</title>
      <description>&lt;p&gt;راضی نیستم از خودم... از مادر بودنم، زن بودنم، روزنامه&amp;zwnj;نگار بودنم. از هیچ کدام راضی نیستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم چیزی بیش&amp;zwnj;ترـ بهتر می&amp;zwnj;خواهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یعنی هنوز وقتش نشده؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghoghnoos56.persianblog.ir/post/486</link>
      <author>نعیمه دوستدار</author>
      <comments>http://ghoghnoos56.persianblog.ir/comments/4142/9013178/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4142.post-9013178</guid>
      <pubDate>Tue, 28 Feb 2012 11:22:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نزدیکی</title>
      <description>&lt;p&gt;همان ستاره&amp;zwnj;ها بالای سر من است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همان&amp;zwnj;ها که اگر سر بلند کنی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در چشم&amp;zwnj;هایت می&amp;zwnj;خندند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همان ماه نقره می&amp;zwnj;ریزد به روی پلک&amp;zwnj;هایت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که من می&amp;zwnj;بینمش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-شب&amp;zwnj;ها که خوابم نمی&amp;zwnj;برد-&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همان لحاف تیره&amp;zwnj;ی آسمان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روی&amp;zwnj;تن&amp;zwnj;هایمان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دور....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید تویی که می&amp;zwnj;خندی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در &amp;zwnj;خانه&amp;zwnj;ی همسایه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بوی غذای توست که ظهر می&amp;zwnj;پیچد در خانه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدای&amp;nbsp;کلیدت که در قفل می&amp;zwnj;چرخد&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی دور...خیلی نزدیک.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghoghnoos56.persianblog.ir/post/485</link>
      <author>نعیمه دوستدار</author>
      <comments>http://ghoghnoos56.persianblog.ir/comments/4142/8931866/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4142.post-8931866</guid>
      <pubDate>Thu, 16 Feb 2012 02:50:41 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گر تو بهتر می‌زنی بستان بزن!</title>
      <description>&lt;p&gt;بی&amp;zwnj;عمل&amp;zwnj;ها همان بی&amp;zwnj;مسوولیت&amp;zwnj;ها هستند. همان&amp;zwnj;هایی که در مورد هیچ بخشی از زندگی مسوولیتی نمی&amp;zwnj;پذیرند و در حوزه&amp;zwnj;ی شخصی یا اجتماعی، تماشاگرانی بی&amp;zwnj;خاصیت و حتا مضرند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بی&amp;zwnj;عمل&amp;zwnj;ها آدم هاب کم&amp;zwnj;هوش و خودخواهی هستند. پرتوقع&amp;zwnj;اند؛ چون فکر می&amp;zwnj;کنند دنیا یک بستر آماده است تا آن&amp;zwnj;ها در آن لم بدهند و به ریش بقیه بخندند. آدم&amp;zwnj;هایی هستند که نه تنها از خودشان هیچ کنشی سر نمی&amp;zwnj;زند، بلکه دیگران را هم تشویق به سکوت و بی&amp;zwnj;خاصیتی می&amp;zwnj;کنند. خود را در سرنوشت کسی شریک نمی&amp;zwnj;دانند غافل از این&amp;zwnj;که به جبر زندگی، اصلن شریک در سرنوشت جامعه آفریده شده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی&amp;zwnj;دانم این بی&amp;zwnj;عملی چه&amp;zwnj;قدر در دنیا شایع است؛ اما من فقط تجربه&amp;zwnj;ی ایرانی&amp;zwnj;اش را دارم. همه&amp;zwnj;ی ماها، این جور آدم&amp;nbsp;&amp;zwnj;ها را دیده&amp;zwnj;ایم. فرض کنید معلم ریاضی بد درس می&amp;zwnj;دهد. جواب مساله&amp;zwnj;های ساده را هم غلط می&amp;zwnj;دهد. چند تایی از بچه&amp;zwnj;ها، توی زنگ تفریح بقیه را جمع می کنند و درباره&amp;zwnj;ی عواقب حضور این معلم ریاضی توضیح می&amp;zwnj;دهند. امتحان آخر سال را یادآوری می&amp;zwnj;کنند و این را که سال بعد این بی&amp;zwnj;توجهی دامن&amp;zwnj;شان را خواهد گرفت. اما پدر و مادر بی&amp;zwnj;عمل&amp;zwnj;ها به آن&amp;zwnj;ها یاد داده&amp;zwnj;اند سکوت کنند و خودشان را &amp;laquo;قاطی&amp;raquo; نکنند. آن&amp;zwnj;ها از عواقب هر نوع قاطی شدنی می&amp;zwnj;ترسند. نمی&amp;zwnj;خواهند هزینه&amp;zwnj;ای بدهند. اگر همه چیز خوب بود که &amp;nbsp;هیچ. اگر نه در آن بدی غوطه می&amp;zwnj;خورند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این بچه&amp;zwnj;ها بعدها سرازیر می&amp;zwnj;شوند توی جامعه. می&amp;zwnj;شوند بله&amp;zwnj;قربان&amp;zwnj;گوها. می&amp;zwnj;شوند غرغروهای راضی. در تاکسی غر می&amp;zwnj;زنند در خیابان لبخند. از فرهنگ پایین مردم و جامعه ناراضی&amp;zwnj;اند. ملیت&amp;zwnj;شان را تحقیر می&amp;zwnj;کنند. اما توی همان کثافت و حقارت همراه بقیه غرق&amp;zwnj;اند. توقع دارند دستی، از جایی نجات&amp;zwnj;شان بدهد. راهی برایشان باز کند. آن&amp;zwnj;ها هم بدون هیچ هزینه&amp;zwnj;ای قدم بگذارند روی تخم چشم کسانی که هزینه داده&amp;zwnj;اند، از منافع مادی و معنوی بهره&amp;zwnj;مند شوند. لقمه&amp;zwnj;ی آماده می&amp;zwnj;خورند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چقدر در تمام عمرم این بی&amp;zwnj;عمل&amp;zwnj;ها را دیده&amp;zwnj;ام... چقدر خود من تاوان بی&amp;zwnj;عملی&amp;zwnj;شان را داده&amp;zwnj;ام. چقدر دیگران به جایشان حرف زده&amp;zwnj;اند، برایشان حرف زده&amp;zwnj;اند، به خاطرشان حرف زده&amp;zwnj;اند و آن&amp;zwnj;ها جز آیه&amp;zwnj;ی یاس نخوانده&amp;zwnj;اند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بی عمل&amp;zwnj;ها همان&amp;zwnj;هایی هستند که وقتی توی تاکسی مردی زنی را انگولک می&amp;zwnj;کند سرشان را برمی&amp;zwnj;گردانند و به روی خودشان نمی&amp;zwnj;آورند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همان&amp;zwnj;هایی هستند که توی خیابان زباله می&amp;zwnj;ریزند و توی دریا می&amp;zwnj;شاشند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بی&amp;zwnj;عمل&amp;zwnj;ها همان&amp;zwnj;هایی هستند که وقتی مردم توی خیابان کتک می&amp;zwnj;خورند، پرده&amp;zwnj;ی خانه&amp;zwnj;شان را محکم می&amp;zwnj;کشند و صدای موسیقی را بلند می&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همان&amp;zwnj;هایی که وقتی جنگ می&amp;zwnj;شود بچه&amp;zwnj;هایشان را فراری می&amp;zwnj;دهند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی پای کمبود پیش می&amp;zwnj;آید، برای چند روز ناقابل احتکار می&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بدترین ویژگی&amp;zwnj;شان این است که به عمل&amp;zwnj;گرا ها انتقاد می&amp;zwnj;کنند. چرا فلانی 30 سال پیش اعتراض کرد؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا هم دارند توی کثافت دست و پا می&amp;zwnj;زنند اما می&amp;zwnj;گویند من نمی&amp;zwnj;]خواهم بچه&amp;zwnj;ام بهم بگوید چرا 30 سال قبل فلان کار را کردی!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقا جان! خانم جان! این پدر و مادر تو نبودند که 30 سال پیش فلان کار را کردند. احتمالن پدر و مادر من بودند. پدر و مادر تو همان موقع هم پرده&amp;zwnj;ی خانه را کشیده بودند... درست مثل تو که الان پرده&amp;zwnj;ی گوشت را کشیده&amp;zwnj;ای!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghoghnoos56.persianblog.ir/post/484</link>
      <author>نعیمه دوستدار</author>
      <comments>http://ghoghnoos56.persianblog.ir/comments/4142/8885820/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4142.post-8885820</guid>
      <pubDate>Wed, 08 Feb 2012 08:55:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خاطره‌ای که سیاسی نیست</title>
      <description>&lt;p&gt;همیشه بخشی از حقیقت پنهان است. در واقع هیچ&amp;zwnj;کدام ما آن&amp;zwnj;قدر قدرت نداریم که همه چیز را آن طور که واقعن هست ببینیم. آن بخشی را می&amp;zwnj;بینیم که در دیدرس&amp;zwnj;مان است یا گذاشته&amp;zwnj;اند ببینیم. خیلی وقت است این را فهمیده&amp;zwnj;ام و به خاطر همین توانسته&amp;zwnj;ام برای خیلی از دل&amp;zwnj;خوری&amp;zwnj;هایم تسکین قابل قبولی پیدا کنم. من فقط بخشی را دیده&amp;zwnj;ام که در آن حضور داشته&amp;zwnj;ام؛ نه قبل و بعدش را...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال 1388 در حالی که می&amp;zwnj;خواستم از کشور خارج شوم ممنوع&amp;zwnj;الخروج شدم. از تمام کارهایم استعفا داده بودم، خانه&amp;zwnj;ام را به صاحب&amp;zwnj;خانه برگردانده بودم، ماشین و وسایلم را فروخته بودم، خیلی چیزها را بخشیده بودم و تقریبا دو&amp;zwnj;سوم کتاب&amp;zwnj;های کتاب&amp;zwnj;خانه&amp;zwnj;ام را به ثمن بخس داده بودم به مردی که کتاب&amp;zwnj;خانه می&amp;zwnj;خرید.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد، با دست&amp;zwnj;های کاملن خالی برگشتم خانه. تمام برنامه&amp;zwnj;هایم درست در چند دقیقه دود شده بود و رفته بود هوا. هیچ هویتی نداشتم. بی&amp;zwnj;کار...بی&amp;zwnj;خانه...بی&amp;zwnj;زندگی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خودم و همه می&amp;zwnj;دانستیم که در روزهای آینده می&amp;zwnj;آیند سراغم.اما در میانه&amp;zwnj;ی آن آتشی که همه&amp;zwnj;چیزم را سوزاند، این دیگر فقط یک شعله&amp;zwnj;ی کوچک بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند روزی گیج و سرگردان این&amp;zwnj;ور و آن ور افتادم. برای تمدید روحیه رفتیم شمال.یک شب ماندیم در هتل بزرگ رامسر که خلوتی و بزرگی&amp;zwnj;اش مرا دچار این توهم کرده بود که در اتاق روبه&amp;zwnj;رویی، برادرانی روز و شب در حال کنترلم هستند. بعد راه افتادیم سمت لاهیجان؛ مقصد نهایی همه&amp;zwnj;ی سفرهای شمالی مان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن&amp;zwnj;جا، دلم هوای درگذشتگانم را کرد. یک ماهی بود که عمویم از دنیا رفته بود. به رضا گفتم به قبرستانی برویم که مادربزرگ و عمویم آن&amp;zwnj;جا بودند. حالم آن&amp;zwnj;قدر بد بود که می&amp;zwnj;خواستم از روح آن&amp;zwnj;ها کمک بگیرم. وارد که شدیم، خواستم اول بروم سر مزار عمویم... آن عمو را به شکل ویژه&amp;zwnj;ای دوست داشتم. مردی اهل ذوق، هنرمند، مهربان. دخترعمویم روز خاک&amp;zwnj;سپاری&amp;zwnj;اش به من گفته بود او تو را طور دیگری دوست داشت. حس می&amp;zwnj;کردم روح کسی که دوستم داشته، شاید آرامم کند با دعای خیری... چند قدم که رفتیم جلو، دیدم زن&amp;zwnj;عمویم و یکی از دخترعمه&amp;zwnj;ها، از روبه&amp;zwnj;رو می&amp;zwnj;آیند. پنج&amp;zwnj;شنبه بود. قبرستان شلوغ بود. به یک دلیل ساده، زود چرخیدیم و مسیر عوض کردیم: &lt;strong&gt;نمی&amp;zwnj;خواستم آن&amp;zwnj;ها مرا با رضا ببینند.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ازدواج ما آن زمان هنوز یک راز بود. آن&amp;zwnj;جا ایران بود. فامیل خودم را هم که می&amp;zwnj;شناختم. دلیلی نداشت بروم جلو. مسیرم را عوض کردم و اول رفتیم سر مزار مادربزرگم که او هم به گمانم مرا به طرز ویژه&amp;zwnj;ای دوست داشت و می&amp;zwnj;خواستم از روحش مدد بگیرم. آخرش، رفتیم سر مزار عمو. آن موقع دیگر کسی آن&amp;zwnj;جا نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این داستان ساده را وقتی رسیدم تهران در همین وبلاگ نوشتم؛ البته بدون توضیح&amp;zwnj;های اضافه. فردا صبحش، رفتم اوین.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توی مدت بازداشت خیلی به آخرین پست وبلاگم فکر می&amp;zwnj;کردم. به حسی که داشتم موقع نوشتنش... تصویر لاهیجان، چهارپادشاه، بازار روز، ماهی فروش&amp;zwnj;ها، مسجد جامع و بوی نم آن سفر در تمام مدت بازداشت همراهم بود. تک تک چهره&amp;zwnj;های روستایی را می&amp;zwnj;دیدم و با خودم فکر می کردم چقدر دلم می&amp;zwnj;خواهد مثل آن&amp;zwnj;ها دور، ناشناس و آزاد باشم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد که آزاد شدم، تا وصل شدم به اینترنت و نگاه کردم ببینم برادران عزیر پس&amp;zwnj;وردم را عوض کرده&amp;zwnj;اند یا نه، رفتم سراغ نظرها... شوکه شدم. کسی برایم نوشته بود عمو به فاتحه&amp;zwnj;خوانی تو نیازی ندارد... که چرا مثلن مسیرت را کج کرده&amp;zwnj;ای... حالم خیلی بد شد. چطور کسی می&amp;zwnj;توانست آن حالی را که من موقع نوشتن آن یادداشت داشتم نبیند و نفهمد؟ بدم آمد از خودم که چیزی نوشته&amp;zwnj;ام که مخاطب حتا نفهمیده... که چنین دچار سوء برداشت شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خواستم جوابی بنویسم. ننوشتم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بارها فکر کردم چه کسی ممکن است آن نظر را نوشته باشد... آیا یکی از دخترعموها که رنجیده و فکر کرده منظورم از کج کردن راه نرفتن بر مزار عمو بوده؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وای خدایا! من فقط می خواستم آن&amp;zwnj;ها رضا را نبینند!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا کسی باز خاطره&amp;zwnj;هایی را برایم شخم زده از یک کتاب. &amp;laquo;سنگر و قمقمه&amp;zwnj;های خالی&amp;raquo;... روایتی که می&amp;zwnj;گوید، اصلن در خاطرم نیست. گویا پدرم رفته و این کتاب را که نایاب بوده از عمویم برای من به امانت گرفته است و من آن کتاب را هرگز برنگردانده&amp;zwnj;ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ذهنم را می&amp;zwnj;کاوم. تنها چیزی که احتمال می&amp;zwnj;دهم این است:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;13- 14 ساله بودم. در سروش نوجوان کلاس&amp;zwnj;های داستان&amp;zwnj;نویسی فریدون عموزاده خلیلی برگزار می&amp;zwnj;شد. آقای خلیلی فهرستی داده بود &amp;nbsp;از باید بخوانیم&amp;zwnj;ها... حتمن این کتاب هم جزوش بوده است. من کتاب را پیدا نکرده&amp;zwnj;ام... بابا این کتاب را از عمو گرفته که گنجینه&amp;zwnj;ی با ارزشی داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب اعتراف می&amp;zwnj;کنم من الان هیچ چیز از کتاب سنگر و قمقمه&amp;zwnj;های خالی یادم نیست. دوران پرشکوهی که من توانستم بسیاری از آثار مهم داستانی را بخوانم همان زمان بود، یعنی بیشتر از 18 سال قبل. سرنوشت کتاب هم یادم نیست. من این کتاب را در کتاب&amp;zwnj;خانه&amp;zwnj;ام نداشته&amp;zwnj;ام... اصلن نمی&amp;zwnj;دانم چه کرده&amp;zwnj;ام...آیا همان زمان آن را به کسی دیگری قرض دادم؟ نمی&amp;zwnj;دانم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا این غریبه&amp;zwnj;ی آشنا، که حتمن کسی است بیش&amp;zwnj;تر از شاگرد خوش&amp;zwnj;نویسی عمویم، (وگرنه دلیلی نداشت بداند عمویم کتاب را به برادرزاده&amp;zwnj;اش داده)، مرا متهم می&amp;zwnj;کند به چیزهایی بیش&amp;zwnj;تر از پس ندادن کتاب. داستان مزار عمو، فاتحه، عوض کردن مسیر، عکسی که من خواسته بودم از عمویم (و خیلی&amp;zwnj;ها لابد یادشان هست که تا آخرین روزهای قبل از آن سفر شوم، قبل از این&amp;zwnj;که عکس قاب شده به من برسد، روی در یخچال چسبانده بودم و &amp;nbsp;قاب فرستاده شده هم&amp;zwnj;چنان روی شومینه&amp;zwnj;ی خانه&amp;zwnj;ی پدری است)، داستان فامیل بد، خیانت در امانت و گله&amp;zwnj;هایی که من اصلن نمی&amp;zwnj;فهمم از کجا می&amp;zwnj;آیند و ریشه می&amp;zwnj;گیرند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن نویسنده&amp;zwnj;ی گله&amp;zwnj;مند، البته در تمام روایت خشم&amp;zwnj;آلودش، سهمی برای من قرار نداده... اصل داستان چیست؟ چند روز قبل و چند روز بعد از آن سفر که نه، یک ساعت قبل و یک ساعت بعدش چه اتفاق&amp;zwnj;هایی در زندگی من افتاده، در ذهن من نسبت به عمویم چه می&amp;zwnj;گذشته، احساس من به این ماجراها چیست... من برای او یک متهمم که نمی&amp;zwnj;دانم جرمم چیست.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخرین تصویری که مرا وصل می&amp;zwnj;کند به همه&amp;zwnj;ی این&amp;zwnj;اتفاق&amp;zwnj;ها در ایران، برمی&amp;zwnj;گردد به یک عروسی که درست یک هفته مانده به پروازم از ایران در شمال دعوت شده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من به آن سفر رفتم تا با فامیلم وداع کنم. می&amp;zwnj;دانستم به احتمال زیاد، بیش&amp;zwnj;ترشان را دیگر نخواهم دید. اما حاصل آن سفر چیزی نبود جر نگاه&amp;zwnj;های سنگین عده&amp;zwnj;ای که هنوز نمی&amp;zwnj;دانم از چه و برای چه ناراحت بودند. در حالی که هانا را شیر می&amp;zwnj;دادم از خودم می&amp;zwnj;پرسیدم ماها واقعن با هم چه نسبتی داریم؟ این نگاه&amp;zwnj;های سنگین برای چیست؟ و سعی کردم با به یاد آوردن آن نگاه&amp;zwnj;ها رنج خداحافظی با وطن را هم برای خودم آسان&amp;zwnj;تر کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا در هزارتوی ذهنم می&amp;zwnj;گردم دنبال کتاب سنگر و قمقمه&amp;zwnj;های خالی... آن کتاب کجاست؟ آیا داستانی دارد درباره&amp;zwnj;ی آدم&amp;zwnj;ها تا توضیح بدهد داستان&amp;zwnj;های دنیا را دانای کل روایت نمی&amp;zwnj;کند، بیش&amp;zwnj;تر&amp;zwnj;شان روای&amp;zwnj;های محدود به شخص دارند و متاسفانه زندگی یک رمان با روایت دانای کل نیست....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghoghnoos56.persianblog.ir/post/483</link>
      <author>نعیمه دوستدار</author>
      <comments>http://ghoghnoos56.persianblog.ir/comments/4142/8823378/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4142.post-8823378</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Jan 2012 09:09:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ارزش کلمات</title>
      <description>&lt;p&gt;چه&amp;zwnj;م است؟ هی رفرش کردن صفحه&amp;zwnj;ها، بعد اسکرول کردن. سرسری خواندن بعضی نوشته&amp;zwnj;ها. گوگل کردن همه چیز. خواندن لینک&amp;zwnj;های بیهوده.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;استرس داشتن. ساعت&amp;zwnj;ها که می&amp;zwnj;گذرند بدتر می&amp;zwnj;شوم. اگر کار نکنم، بی&amp;zwnj;پولم. هیچ&amp;zwnj; ساعتی از روز بی&amp;zwnj;کار نیستم.&amp;zwnj;آزاد نیستم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی&amp;zwnj;توانم تمرکز کنم. اگر مریض شوم، بی&amp;zwnj;حوصله شوم، خسته شوم، نمی&amp;zwnj;توانم به خودم مرخصی بدهم. ذهنم آف نمی&amp;zwnj;شود. همین&amp;zwnj;جور دارد صفحه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ها را رفرش می&amp;zwnj;کند. دارد گوگل می&amp;zwnj;کند. دارد لایک می&amp;zwnj;دهد. دارد می&amp;zwnj;شمرد چند کلمه ننوشته؛ چند کلمه باید بنویسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه&amp;zwnj;م است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند کلمه، چند هزار کلمه، چند میلیون کلمه من باید بنویسم در زندگی&amp;zwnj;ام؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghoghnoos56.persianblog.ir/post/482</link>
      <author>نعیمه دوستدار</author>
      <comments>http://ghoghnoos56.persianblog.ir/comments/4142/8746040/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4142.post-8746040</guid>
      <pubDate>Tue, 17 Jan 2012 09:00:54 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
