← صفحه بعد صفحه قبل →

 

اين قصه يه کم قديميه....اما چون ابراز دل تنگی کردين(!)فعلا تا من يه چيز جديد بنويسم بخونينش.

 

مانيكور                                                                            نعيمه دوستدار

 

    نشسته بودم روي صندلي , روبه روي آيينه. دخي ,  قيچي را فرو مي برد لاي موهايم. موهايم , دسته دسته  مي ريختند روي زمين. زير چشمي نگاه مي كردم به سياهي شان كه سفيدي سراميك ها را خراب مي كرد .   " مهشيد جان "  نشسته بود رو ي مبل وسط سالن , مجله ي مدل مو را ورق مي زد. يك زن ميان سال كنارش بود. از توي آيينه مي توانستم ببينمشان . زن هي انگشت هايش را توي هوا تكان مي داد كه لاك ناخن هايش خشك بشود. مهشيد جان پرسيد:" پيش كي مانيكور كردي؟" زن, دختر جواني را نشانش داد كه پشت ميز سمت راست من ناخن هاي زني را مانيكور مي كرد. مهشيد جان نگاهش كرد. گفت:" اين چرا ماسك نزده؟ خفه نمي شه از بوي مواد؟ " بعد صدايش را بلند تر كرد:" تو چرا ماسك نمي زني؟" سرم را كمي چرخاندم. دخي زير چانه ام را گرفت و گفت:" سرتو تكون نده." باز نگاه كردم توي آيينه. دخترك لبخند زد:" گفت:" عادت ندارم." مهشيد جان شروع كرد به تكان دادن سر و دست هايش. گفت:" يعني چي عادت ندارم؟ خب عادت كن. ريه ت داغون مي شه. " دخترك دوباره خنديد. مهشيد جان رو كرد به زني كه كنارش بود. گفت:" اين جوونا چرا اين جوري ان؟ : زن جواب نداد. مهشيد جان گفت:" خوب كردي مانيكور كردي. معلومه ناخن خات خيلي زشت بودن." زن گفت:" قبلا ناخن داشتم. چند سال. افسرده كه شدم همه شونو كندم. " مهشيد جان زل زه بود به ناخن هاي زن. گردنم كج شده بود. دخي سرم را صاف كرد . ناخن هاي زن بلند و خوش تركيب بودند اما معلوم بود كه مصنوعي اند. مهشيد جان گفت:" من 10 سال ناخن داشتم . تازه شش ماهه كه برشون داشتم . " دستهايش را بلند كرده بود و تكان مي داد , جوري كه زن ناخن هايش را ببيند. نگاه كردم به ناخن هاي مهشيد جان . كوتا ه و زشت بودند. زيرشان هم سياه شده بود. دستش چروكيده و بد فرم بود. رگ هايش زده بودند بيرون . به زن گفت:" اين لكه ها رو مي بيني؟ تازه در اومدن. دستم اين طوري نبود كه. " زن نگاه كرد به دست هاي مهشيد جان. سر تكان داد. مهشيد جان گفت:" من اينجا ناخن نذاشتم كه. تو فرانسه گذاشتم. وقتي اومدم ايران يه جايي پيدا كردم تو شهرك . مي رفتم براي ترميم ." زن همين طور نگاه مي كرد به ناخن هاي مهشيد جان. . مهشيد جان جا به جا شد. پايش را انداخت روي پايش. دامن لنگي بلند پوشيده بود با صندل سفيد. پاهايش از چاك دامن معلوم بود. رگ هاي پايش كبود و تيره بودند. ساق هايش دراز ولاغر بودن د اما مو نداشتند. مهشيد جان به زن گفت:" واي چه شكمي داري! طبقه طبقه. آپارتمانه! " زن گردنش را خم كرد. خيره شد به شكمش. گفت :" ارثيه. " مهشيد جان گفت:" سينه هات كوچيكه. باسنتم كه پهن نيست اون شكم چيه؟"

    دخي تيغ را بر داشت انداخت لاي موهايم. تند تند موهايم را مي زد. از توي آيينه مهشيد جان را نگاه كردم. گفت:" آخييي! بسه تو رو خدا! چه قدر كوتاه مي كني!" داشت يقه اش را از روي شانه پايين مي كشيد. گفت:" من شكم ندارم. اما صورتم خيلي پره . قبلا چاق تر هم بود. عكسمو قاب كرده بودم توي خونه. هر كي مي ديد مي گفت عكس هايده س. " زن سرش را كان مي داد. دستش را گذاشته بود روي پاهايش . لاكش خشك شده بود. به مهشيد جان گفت:" قيافه تون خيلي برام آشناست." مهشيد جان دست برد لاي موهاي زردش. كش سرش را شل كرد. گفت:" همه همينو بهم مي گن . فكر مي كنن يا بازيگرم يا خواننده . يه خانمي كه تفسير قرآن مي كرد  مي گفت آدمايي كه دلشون پاكه ؛ به نظر بقيه آشنا مي آن. نمي دونم والا. " زن  خنديد. دخي پشت سرم را با برس پاك كرد. پيش بندم را تكاند. گفت:" تموم شد."  بلند شدم. سرم سبك شده بود. رفتم طرف مهشيد جان.  گفتم:" بريم ديگه ." مهشيد جان دستم را كشيد. به زن گفت:" اين نوه مه. 22 سالشه. " لبخند زدم.  مهشيد جان گفت: " من همسن اين بودم اين ريختي نبودم كه. " انگشتهايم را نشان زن داد:" به نظرت اين نبايد ناخن بكاره؟" زن شانه بالا انداخت. نگاه كرد به من . مهشيد جان گفت:" خيلي هم لاغره. نه سينه داره نه باسن. " تنم داغ شده بود. نگاه كرده به آيينه ي شت سرم. مهشيد جان و كرد به دختر خدمتكار:" پالتوي منو بدين لطفا." زن گفت:" خوشحال شدم." مهشيد جان خنديد. گفت:" چرا پالتو تو نپوشیدي؟ بازم مقنعه سرت كردي؟ " دكمه ي مانتوام را بستم. زن لبخند زد.

چهارشنبه ٢ آذر ۱۳۸٤ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: