← صفحه بعد صفحه قبل →

     تو هنگامه ی رفتن  اونم رفتنی که اين طور که بوش می ياد يه رفتن ابديه واقعا يه ليوان شير قهوه می چسبه. همه چيز داره می ره به اون سمتی که بايد.

 

    نوشا جان يادته می گفتم برای اين ملت دل نسوزون؟ حالا که اتفاقا دارم يه گزارش می نويسم درباره ی متکديان بازم مثل ميشه به اين نتيجه رسيدم که فقر از اون دسته چيزايی که به لياقت خود آدما بر می گرده. دلت نسوزه برای اون آدمايی که تا می تونن بچه درست می کنن و درس نمی خونن و همچين ميل به کارم ندارن و بعد که می بينن زندگی سخته تازه می رن دنبال موادی چيزی که اوضاعو بدتر هم بکنن و خلاصه هی گندو همش می زنن. اون ادمايی که به حق شايسته ی دلسوزی ان طبقه ی متوسط ان که تو اين شلم شوربای اقتصادی هر چه هم که بدون به جايی نمی رسن.

    حالا زيادم دلت برای اين ملت نسوزه. آدمايی که فکر ميکردن تمام دغدغه هاشون تو کمی پول بيشتر خلاصه می شه و احمدی نژاد هم می آد و تو حسابشون پول می ريزه حالا بايد تاوون پس بدن. اينکه اوضاع سياسی و اقتصادی و اجتماعی هی بدتر و بدتر می شه اصلا مهم نيست. اينکه فضاهای اجتماعی هی بسته تر می شن مهم نيست. اينکه ديگه بايد فاتحه ی هنر و سينما و فرهنگو بخونی هم مهم نيست. راستشو بخوای من که فکر نمی کنم اين آدما خيلی هم از تو سری خوردن بدشون بياد.ملوک  هميشه ی شايسته  ی هموم مردمی بودن که بهشون حکومت می کردن و توقع زيادی هم بهتره نداشته باشيم.

   اما من ديشب يه خواب جالب ديدم!‌خواب سيد محمد خاتمی رو که به دليلی که نفهميدم چی بود؛ اومده بود خونه ی من. يادمه شعر می خوند. بعضی از شعرای خودمو (محض خودشيفتگی عرض کردم!) با هم درباره ی کتاب و ادبيات و نوشتن حرف می زديم و من احساس می کردم مدت هاست همچين مکالمه ی لذت بخشی نداشتم....باور کن ديشب شام هم نخورده بودما!

سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٤ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: