← صفحه بعد صفحه قبل →

     پارسال همين موقع ها بود که هانی مون يه جفت ميل بافتنی خريد با چند تا گلوله کاموا و يك بسته قرص پروزاک و آمد خانه مان. بالای ظرف شويی يك کاغذ چسبانده بود که قراراست با ميل بافتنی و پروزاک و کلاس قصه ی شيوا ارسطويی برويم به جنگ افسردگی.

    پارسال همين روزها بود (کمی اين ور و آن ور ) که هانی مون شب آمد پيشم و فيلم"ريونج"را آورد ببينيم... رفتيم كلاس قصه ؛ پروزاك را يكی در ميان خوردم و بافتنی ام ماند توی خانه ؛‌چون چند وقت بعدش از آن خانه آمدم بيرون.

     هفته ی پيش بود كه دوباره ميل ها را در آوردم و شروع كردم به بافتن. توی دوروز جلويش را تمام كرده بودم. افسردگی ام زده بود بالا ( و ادامه دارد) و هانی مون همه اش را شكافت چون زيادی گشاد درآمده بود. تمام هفته با صدای بلند گريه كردم ؛ تا جايی كه ياد آن روايت حضرت زهرا افتادم و اينكه خانم همسايه برود و بقيه را جمع كند و بيايند بگويند ما از دست تو آرامش نداريم .... يا شب گريه كن يا روز!

    جمعه ی پيش بود كه با همه ی بد حالی ام به خاطر يك لقمه نان شروع كردم به نوشتن گزارش جشنواره ی قند پارسی تا شبانه ببرم روزنامه و امروز هرچه توی مطالب ارشيوی گشتم پيدايش نكردم... بعد دستم يخ كرد و حالم به هم خورد و دوباره همه ی دنيا فشار آورد بهم. گشتم دنبال گزارش شهر كتاب؛‌آن هم نبود. اين يعنی هرچه اين هفته كار كرده ای ماليده و از پول خبری نيست.

  بعد پشيمان شدم كه چرا پيشنهاد كار دماوند را رد كرده ام و مفتی مفتی ۲۵۰ تومانی را كه می توانستم از دو روز كار به دست بياورم از دست داده ام.

    شب ها كه از زور فشار از خواب می پرم به خودم می گويم نترس... آخرش می روی مسافر كشی ......... يا توی مطبی ؛ شركتی ؛جايی منشی می شوي... مدرك تحصيلی ات را هم می گذاری در كوزه. هر بار هم كه دوستم زنگ می زند و از مراحل كار بورس اش تعريف می كند باز حالم بد می شود و دلم می سوزد از اينكه او دارد می رود و من بعد از ۴-۵ سال زبان خواندن و آماده شدن ؛ حالا حتی نمی توانم مدرك تحصيلی ام را آزاد كنم ...

   اين تازه سرنوشت من است كه از ۱۸ سالگی كار كرده ام و ادعای روشنفكری و فمنيستی داشته ام. دلم برای خودم می سوزد كه هيچ چيز ندارم و با اين روند هرگز هم هيچ چيز نخواهم داشت.

    حالا دوباره قرار است برويم كلاس شيوا. پروزاك نمی خورم .بافتنی را دوباره سر انداخته ام كه توی زمستان از لرزيدن نجاتم دهد. وسط همه ی تلخی ها و گرفتگی ها ؛ می روم فيزيوتراپی و می گويم خانمه درجه اش را زياد كند و تنم را له كند. سعی می كنم به سوژه های فرهنگی و اجتماعی فكر كنم... و به گزارشی كه قول داده ام فردا تحويل بدهم...

جمعه ۱٥ مهر ۱۳۸٤ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: