← صفحه بعد صفحه قبل →

قصه:

دست انداز

 

 

    خاك نشسته روي تخم مرغ ها.  پنجره را باز مي كنم . هوا گرم است  . دو تا تخم مرغ   بر مي دارم و پنجره را مي بندم و مي گيرمشان زير شير . تخم مرغ ها خنك مي شوند. توي كاسه مي شكنمشان و بو مي كشم. تخم مرغ ها را مي اندازم توي روغن داغ.

    دو تا قلب مي افتد روي صفحه ي موبايل و تلفن زنگ مي زند. صداي زنگش از توي اتاق هاي خالي رد مي شود و مي رسد به من. دلم تند تند مي زند. گوشي را روشن مي كنم : "بيا پيش ما ناهار بخور." صدايش خيلي قرص و محكم نيست . جز صداي قاشق و چنگال ها كه به ظرف مي خورند، صداي ديگري نمي آيد . پيچ گاز را مي چرخانم . شالم را مي اندازم روي سرم . تخم مرغ ها  را   مي گذلرم توي يك ظرف. زنگ را فشار مي دهم. در را كه باز مي كنند لبخند نمي زنند. مي خواهند بگويند خيلي متاسفند. من بد كاري كرده ام كه اين راه را انتخاب كرده ام . آخر و عاقبتم همين است. لبخندم را قورت مي دهم. غذا به نيمه رسيده. صندلي نيست. مي گردم دنبال صندلي. بلند مي شود. بشقابش را بر مي دارد ، مي گذارد توي ظرف شويي. مي رود بيرون. صداي در مي آيد كه محكم مي خورد به هم و بعد صداي موسيقي. مي خواهد بگويد او هم موافق است . من كار بدي كرده ام . اين هم نتيجه اش . غذا گرم است ، آب سرد  . دارند  غذا مي خورند ، در سكوت. پلك هايشان رو به پايين  است. مرتب آه مي كشند ، از ته سينه. ميل ندارم. كسي اصرار نمي كند .

   مي دوم سمت اتاق هاي خالي. سمت سرما. مي دوم سمت سكوت ، جايي كه موسيقي نباشد. روي تخت خيره مي شوم به سپيدي سقف. مي دانم چند تا دايره وسط سقف هست و چند تا سيم از سوراخش بيرون زده. سپيدي كه چشم هايم را تار مي كند ، بالش را بو مي كنم. صداي زنگ تلفن از توي راهرو رد مي شود و مي رسد به من. مي گويم:" خوب نيستم ." آن طرف هواست . سكوت است. مي گويي :" بميرم برات."  بغضم مي گيرد . مي روم مي چسبم به ديوار سمت چپ ،  گردنم  را  كج مي كنم به طرف جايي كه صداي تو قطع و صل نمي شود.

-         چي كار كنم؟

-         هيچ چي.

    يك چيزي به دو طرف شقيقه هايم مي كوبد . زنگ مي زنم به دو تا قلب ، يك بسته قرص روي يك دستمال كاغذي با آسانسور مي آيد پايين . آب شير مزه ي نفت مي دهد. قرص ها  ، وسط راه معده ام گير كرده اند. سه تا صورتك خندان مي افتد روي صفحه ي تلفن . " شين "  مي گويد:" بيا پيش من . " حجم هوا هو هو كنان مي افتد دنبالم. خانه خالي است. منم و لباس هايم و دمپايي. راه مي روم . دمپايي لخ لخ مي كند . مي دوم . فرار مي كنم از هواي خالي و   مي روم سمت شرق  . شقيقه هايم مي كوبند. اتوبان ها كش مي آيند و نور چراغ ها حالم را به هم مي زند. با يك دست شقيقه هايم را فشار مي دهم و با دست ديگر ترمز دستي را مي كشم. دستم را مي گذارم روي زنگ دوم. تو مي گويي:" از شين بدش مي آيد. " مي روم بالا. شوهرش سه تا ضربه ي آرام مي زند پشتم. مي خندد:" چه طوري؟ " مي افتم روي تخت بچه. شوهرش مي آيد بالاي سرم. دكتر است ، از نوع سنتي اش. عصاره ي نعنا مي مالد به پيشاني ام. گلويم مي سوزد و پيشاني ام داغ مي شود. چشم هايم بسته است . بعد دعا مي خواند و تمركز مي كند. انرژي هايش را برمي گردانم. "شين"  لگن سفيد را مي گذارد پهلويم روي زمين . سه تا قرص مي اندازد توي ليوان آب . قاشق صدا مي كند. آب سفيد مي شود. ليوان را سرازير مي كند توي حلقم.

    صدايت اين بار كه زنگ مي زني دورتر شده. همان قدر كه خانه ي "شين" از عالم و آدم دور است. قلبم سنگيم مي زند. "شين" لگن را خالي مي كند توي توالت. مي پرسي: " چه طوري؟

-         خوب نيستم .

صدايت آرام است. يك قطره اشك از چشم هايم مي افتد و مي رود توي گوشم.

خبري از دو تا قلب نيست. حجم هوا دنبالم مي كند . حتي مي آيد تو ي دستشويي كه كوچك است و در بسته. هو هو مي كند. مي بري ام درمانگاه حوالي خانه. ملافه هايش سرد است و زني كه دنبال رگم مي گردد، به صورت تو لبخند مي زند. مي نشيني كنارم روي صندلي ، دست هايت را مي گذاري روي لبه ي تخت. هي صداي در مي آيد كه مي خورد به هم و هي صداي موسيقي.

    آنجا همه چيز مرتب است. ظرف ها را شسته اند و همه چيز را تميز كرده اند. نور زرد آشپزخانه افتاده روي ظرف ها. من وسط قاليچه ي كج كنار ستون مي ايستم. كمي اين طرف ، كمي آن طرف نگاه مي كنم . در اتاق ها بسته است و دود مي آيد بيرون و موسيقي. راديوي آشپز خانه روشن است با صداي كم. كليدم را مي گذارم لبه ي شومينه ، كنار تلفنم. مي نشينم توي هال . روزنامه ها را ورق مي زنم. تا ته مي خوانمشان .يك دور مي زنم توي پذيرايي. قاب ها را نگاه مي كنم ، انگار كه گالري است. كليدم را بر مي دارم از كنار تلفنم . دوباره مي ايستم روي قاليچه ي كج كنار ستون. يك نگاه به در ها و يك نگاه به نور زرد آشپز خانه. در را مي بندم و  مي دوم سمت اتاق هاي خالي ، بدون آسانسور. مي گردم دنبال روسري ام.

    هيچ كس خانه نيست جز خود "غين" .  همه جا ساكت است . من كه مي نشينم روي مبل ،  يك موسيقي ملايم پخش مي كند . برايم تعريف مي كند كه خواننده اش كيست  و عكسش را  نشانم   مي دهد. مي گويد:" چرا آرايش نكردي؟" هلم مي دهد سمت دستشويي:" صورتتو بشور. پاهاتو بشور." توي كمد  حمام مي گردد دنبال يك شامپوي مخصوص :" اين زرده ي تخم مرغ داره . "  و به اندازه ي يك فشار توي دستم مي ريزد  . خم مي شوم توي وان. دوش دستي را   مي گيرد روي موهايم  . شامپو كف مي كند  . آب داغ مي رود توي يقه ام . موهايم را خشك  مي كند و مي گويد ديگر نگدارم موهايم بچسبند به كله ام و توضيح مي دهد كه چه جوری .  مي رود سمت آيينه و رژگونه مي آورد.  مي مالد به گونه هايم، اين طرف و آن طرف . من نشسته ام لبه ي تلخ . برايم نسكافه مي آورد و شكلات تلخ سوئيسي. حرف مي زند ، يك بند. وسط حرف هايش تو زنگ مي زني خوب نيستم .ساعت 12 توي تخت "غين" خوابم مي برد.

    مي آيي دنبالم. حجم هوا افتاده دنبالمان. دو تا قلب پشت سرش است و صداي موسيقي و  دود هم عقبشان است . صتدلي ماشين را مي خوابانم . ماشين مي افتد توي  بزرگراه ها  و شلوغي ها .  دور  مي شويم. از اتاق هاي خالي و آسانسور و تخم مرغ ها. ضبط را روشن مي كني. صداي همان زني است كه "غين" برايم تعريف مي كرد. مي رويم سمت كوه ها. مي گويي:" از شين  بدش مي آمد. " مي پرسي :" خوبي ؟" جواب نمي دهم. نگاه مي كنم توي آيينه ي وسط.ماشين مي افتد توي دست انداز .

یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٤ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: