← صفحه بعد صفحه قبل →

هاها ها!

اولين باره که ديگه اصلا و اصلا و اصلا برام مهم نيست بقيه چی فکر می کنن.

زندگی کردن به شهامت نياز داره. به جسارت نياز داره. من برای اولين بار بدون اينکه بترسم دارم زندگی می کنم. من يک بار ؛فقط يک بار به دنيا می آم و اون يک بارو حق دارم به شيوه ی خودم و به ميل خودم زندگی کنم. من خوشحالم که به جای دروغ گويی( کاری که اکثر شما به عنوان روش جاری زندگی تون انتخاب کردين) سختی تهمتو به جون خريدم و راستی رو انتخاب کردم. من خوشحالم . خوشحالم که مثل اون برای اينکه خودمو خوب جلوه بدم دست به هر بازی ای نزدم... هر تهمتی نزدم.

من چندين سال تحمل کردم. همه ديدن که من چقدر ساده لوحانه سعی کردم همه چيزو خوب جلوه بدم. به خاطرش خودمو ناديده گرفتم. شايد به خاطر همينه که بعضی ها شوکه شدن و همه چيزو انداختن گردن من. اما از يه جايی به هعد حس کردم داره تمام ظرفيت ها و توانايی هام صرف يه کار بی سرانجام می شه. حالا درسته که مجبورم همه چيزو از صفر شروع کنم اما همينکه می تونم کار کنم و به در آمد کم خودم راضی باشم و در عوض هر روز بهم توهين نشه و به گناه و خطا متهم نشم برام بسه.من عاشق تلاش کردنم. شبايی که خسته از سر کار بر می گردم راحت تر می خوابم...خوشحالم که برای روح خودم يه کاری کردم....نمی خوام راکد بمونم. نمی خوام به چيزی که هست اکتفا کنم...می خوام از دايره ی تنگ افکار شماها بزنم بيرون. می خوام شماها رو رها کنم تا هر وقت دلتون می خواد برام قصه بسازين و نچ نچ کنين... کار شما همينه: قصه گفتن!

اما اگه يه درصد هم من پيش خدا يه جايی داشتم شما ها جواب اين حرفا رو چه جوری می دين؟

جمعه ٤ شهریور ۱۳۸٤ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: