← صفحه بعد صفحه قبل →

   

 

      سلام...!

      وبلاگ نوشتن مخفی برايم لطفی نداشته... چه فايده از رابطه های مجازی تر در اين دنيای مجازی؟ فکر کردم دوباره بيايم و به نام خودم بنويسم... ديگر  توهينی وجود ندارد که مرا بترساند. ديگر چيزی برای از دست دادن ندارم.

    ما هرچه را که بايد از دست می داديم ؛ از دست داده ايم.

 برای من مهمترين چيزهای دنيا از دست رفته اند.ماهيت وجودم از ميان رفته. عشقم کشته شده. تنهايی را به سخت ترين شکل ممکن تجربه کرده ام. نزديک ترين افراد سخت ترين ضربه هارا به من وارد کردند. جملات تلخی را شنيدم . فقط با ته مانده های احساس چند تا آدم زنده ام که سعی می کنند يک جوری مرا نوازش کنند. يکی شان مدام به من می گويد : چرا رابطه اين همه برايم مهم است؟ ساعت ها با من حرف می زند. من هی خودم را تحليل می کنم. اما نمی دانم چرا رابطه ؛خصوصا رابطه با آنها که رابطه با من برايشان مهم نيست ؛ برايم مهم است... اعتراف می کنم مبتلا به يک نوع بيماری روانی ام. بيماری ای که باعث شده استثمار شوم. به خاطر رابطه هايم به ذلت کشيده شده ام. هی التماس... با همه ی وجودم... دست به هر کاری می زنم تا آنها را حفظ کنم. ديوانه وار.. و می دانم اين اصلا شايسته ی يک انسان نيست. می دانم که مجال همه جور سو استفاده را به ديگران داده ام...و در عين حال بدنام...متهم....بدهکار و گناهکارم. او می گويد خودت را نجات بده. من بايد از اين رابطه های بيمار نجات پيدا کنم. اين را خوب می دانم. اما چنان ضعيف شده ام که نمی دانم چطور می توانم اين کار را بکنم.او می گويد بزن . می گويد اگر نزنی می خوری. می گويد من ادای بزرگواری را در می آورم. بايد انتقام بگيرم تا به همه خصوصا خودم ثابت شود می توانم اين کار رابکنم...بعدش می شود اسمش را گذاشت بزرگواری....چرا من همه چيز را می بازم؟ او می گويد چون اعتراض نمی کنم. آن قدر ساکت می مانم که اعتراضم تبديل می شود به يک انفجار و آدم هايی که به استثمار من خو کرده اند؛طاقت انفجارم را نمی آورند.يادم هست مهسا هميشه به من می گفت اين هميشه در دسترس بودنت باعث حماقتت است. در مقابل آن يکی که اتفاقا انسان بسيار بزرگی است؛ به من می گويد بايد از اين رابطه ها بگذرم. می گويد بايد عبور کنم. می گويد بزرگوارانه عبور کن. بی آنکه وقتت را صرف واگن های خالی چسبيده به لوکوموتيوت کنی.... می گويد برو دنبال رابطه های جديد و آدم هايی که مثل خودت باشند. می گويد تقصير من است که می خواهم کلاغ ها و بلبل هاو کبک ها همه مثل هم باشند... بيچاره ها نمی توانند! همين جا اعلام می کنم که من خودم کلااغم که يک وقت تعبير نشود کلاغ موجود بدی است...!

    هر دو می گويند تو مقصری(مثل هميشه ) که اين فکرها دارد تو را از مسير واقعی ات دور می کند؛که در گير بازی های کودکانه ی آنها شده ای ؛ که باورت از دنيا واقعی نيست و اخلاق گرايی ات مزمن شده و آن قدر دير واکنش نشان می دهی که جای ضربه ی روی صورتت باد کند...

     من ساعت ها از عمرم را صرف گريه کردن می کنم و می دانم آن ساعت ها می تواند صرف چيزهايی شود که در نهايت دشمنی آنها را با من بيشتر می کند. من ؛ در سخت ترين شرايط زندگی ام ؛ تنها تر از هميشه ام. کسی نيست. سکوت وجودم را گرفته. به آن خو کرده ام. دو تا آدم خيلی خوب را از دست داده ام...و در تمام ساعات شبانه روز به آنها فکر می کنم ؛ در حالتی که همه ی زندگی دارد به روال خودش ادامه می دهد.

   چرا ديگران قدرت اين را دارند که به من ضربه بزنند؟

    چرا من اين فرصت را به آنها می دهم؟

    زندگی من از بين رفت چون ديگران با فشارهايشان توانستند آن قدر احساس تنهايی را در من تقويت کنند که به خاطر رهايی از آن منفجر شوم. کی می توانم اين قدرت را از انها بگيرم؟

    اينها را در حالی می نويسم که باز چند نفر با قدرت دست به عملی زده اند که مرا له کند.

 

    پيراهنم را در آورده ام و به فکر هجرت بزرگم. هجرتی از همه چیز به چيزهای تازه ای که مرا رها کنند. ديگر به عشق اعتقادی ندارم؛ چون عشق  هرگز به من کمک نکرد. فکر می کنم تنها بايد به چيزی در درونم متکی باشم که نامش فقط می تواند نام خودم باشد. هيچ کس تلاش نکرد مرا بفهمد ؛ پس من هم تلاش نمی کنم...

شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۳ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: