← صفحه بعد صفحه قبل →

        من بالاخره تصميم خودم را گرفتم. خداحافظ ! اين بهترين کاری است که می توانم بکنم. بعد از تمام بررسی ها به اين نتيجه رسيدم که بايد حذف شوم. حالا که شرايط مرا مجبور به حذف بسياری از خواسته ها و نيازهايم می کند، حالا که مجبورم تمرين جدايی و تنهايی کنم، حالا که در همه ی ابعاد زندگی ام مجبور به سانسور هستم، چه بهتر که اثری و نوشته ای هم از من نماند .

 

       من تنها به  بهانه ی عشق می توانستم به زندگی نگاه کنم. افسوس که «چشم های کودکانه ی عشق مرا ، با دستمال تيره ی قانون بستند » . بنا بر اين چاره ای نيست جز اين که به حاشيه بروی . من هم انزوا را به دروغ ترجيح می دهم ، چون دلم نمی خواهد تظاهر کنم.

 

       حالا ديگر راحت باشيد . من محو می شوم . ناپديد می شوم. گم می شوم و ديگر لازم نيست انتقادهايتان را به نام مستعار بگوييد . تلاش شما برای به انزوا کشاندن من به نتيجه رسيد . ديگر مجبور نيستيد نک و نال مرا بشنويد .

 

      يک قلب، يک عشق، يک مادربزرگ ، يک مجسمه با شما خداحافظی می کند و برای تنفر شما احترام قائل است . موبايلم کم کم در دسترس نخواهد بود. ديگر نمی توانم به کافی شاپ و رستوران بيايم. ديگر پول ندارم. وقت ندارم . حوصله ندارم.

 

 

دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۳ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: