← صفحه بعد صفحه قبل →

 

         هيچ باوری نداشتن

         منتظر چيزی نبودن

         اميد داشتن به آن که روزی اتفاقی بيفتد.

 

         کلمه ها از زندگی ما عقب هستند. تو هميشه از آن چه من از تو انتظار داشتم جلوتر بودی. تو هميشه غير منتظره بودی.

 

         نمی توانم اين حرف را نزنم . نمی توانم نگويم. هميشه که نبايد غر بزنی! گاهی می شود متشکر و خوشحال بود .مثل حالا... حالا که به رغم مزخرفاتی که بعضی ها از زور بزدلی بی نام می نويسند، از حضور و بودن بعضی ها خوشحالی.

        می خواهم همين جا ، از حضور و توجه بعضی آدم ها در زندگی ام تشکر کنم. اين روزها که من اسمشان را گذاشته ام روزهای تنهايی ، فرصت خوبی بودند تا من باز هم به اهميت شما پی ببرم و بفهمم که چه طور آدم ها با هم متفاوت اند:

       متشکرم از تو که همه ی لحظه های خالی مرا پر کردی... از تو که کلمه به کلمه ، همراه پايان نامه ی من ، آمدی... تو که در اوج خستگی ، جمله ها را برايم خواندی و کار مرا ، به خودت ترجيح دادی... تو که به خاطر کتابی که من می خواستم ، تا ديروقت کتاب فروشی ها را گشتی، فيش بانکی ام را پرداخت کردی ، ثبت نامم کردی، مرا بردی بيرون تا تنها نباشم و خلاصه با بودنت ، نگذاشتی احساس تنهايی کنم...

     ممنونم از تو، کليد روح من ، که با تلفن ها ، پيام های کوتاه روی موبايل ، آن افطاری صميمانه ، پيشنهاد های عالی و محشر ، احوال پرسی های از ته دل و خلاصه با آن صدای زنگدار پر انرژی، خالی روزهايم را پر کردی...تو که همه جا حضور داری . دنيا مثل يک پل چوبی بين من وتوست . پلی که از ازل آن را پشت سر گذاشته ايم....

      سپاس از تو ، دوست گمشده ی تازه پيدا شده ، که با وجود همه ی دلتنگی ها و فشار های درونی و شخصی ، لحظه هايت را با من تقسيم کردی... ممنون از افطاری های صميمانه، جملات صميمانه، ممنون از تير اندازی و دود سيگارت .. ممنون از عشق با حال و احمقانه ات... ممنون از حس های غريب دو هفته فرو رفتن در غاری که به من اجازه ی ورود به آن را دادی...

     منون از آقای همکار .... که بلد است خوب و باور پذير تعارف کند و آدم را از حس غربت و تنهايی در بياورد.... تلفن های مهربانانه ی شما حسابی حالم را جا می آورد....

      ممنون از دوست با مرام محمد، که صادقانه احوال آدم را می پرسد...مرام ، اصلا ذات شماست....

     

     نمی دانم... اما می دانم که اين جور وقت ها آدم حساس تر می شود و معمولا از آنها که توقع ندارد چيز های عجيبی می بيند... آنها که ازشان می خواهی تنهايت نگذارند، تنهايت می گذارند و بعضی ها که توقعی ازشان نداری، حسابی بهت حال می دهند... مهم نيست... هيچ چيز مهم نيست. هيچ چيز جز گلی که بعد از اتمام دنيا چيده شده، جز رز زردی که در دست های بلند گذاشته شده، يک کلام عاشقانه يراست ، سر انجام يک کلام صادقانه، اهدا شده در سکوت، پذيرفته شده در سکوت - رز زردی پژمرده در يک ليوان مسواک....

      

    

دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: