← صفحه بعد صفحه قبل →

 

    دنيای مجازی ... دنيای مجازی و آدمای مجازی... آدمايی که که چشمای بی حالشونو می دوزن به صفحه ی کامپيوتر و ديگه هيچ چيزو نمی بينن...اونا ديگه صداها رو هم نمی شنون...همه چيز براشون يه صفحه کليده و کارت اينترنت که شب و نصفه شب ، از زير سنگ هم که شده پيداش می کنن و اون صدای جيغ وار کانکت شدن رو در می آرن.

     دوستم می گه من حال نمی کنم . چشمام درد می گيره . نمی تونم زياد اينجا بمونم. زنگ می زنه برای عذر خواهی. می گه ببخشيد . همين قدرم حق نداشتم . کامپيوترو دوست نداره وقتی رابطه ی آدما رو می کشه.

     هيچ کس نمی مونه. می گن تو سنگسار شده ای. می گن بيا با خدا حرف بزن. می گن توبه کن. می گن از اين روزا استفاده کن . نشستن اون بالا ، جای خدا. دوستم می گه خدايا شکرت که هستی...شکرت که هر لحظه هستی... می خنده.  خدا رو می بينه. نه از وسط آتيش که از لای درختای زرد و قرمز پاييزی.

      تو نيستی. نيستی که حال منو ببينی. از هيچ چی خبر نداری... دور شديو دور. خدا رو هم با خودت بردی. خدا رو چند خريده بودی؟ چطوری تونستی اونو مال خودت بکنی؟

 

 

پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۳ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: