← صفحه بعد صفحه قبل →

 

      چرا اينجا خبری نيست؟

چرا باشه؟ خبری نيست جز يه آدم فراموش شده که می خواد فراموش کنه. ماه رمضون هم به دادش نمی رسه . زندگی بقيه همين جور جريان داره و خبری نيست.

 

دوستش می گه چرابرات مهمن؟

دوستش می گه بيا بريم هات چاکلت يه چيزی بخوريم.

دوستش خسته س ، تازه از سر کار اومده ، می گه بيا بريم قدم بزنيم بارش شهاب ببينيم.

دوستش می گه خوب باش.

دوستش يه فرق مهم داره: به خاطر اون می خواد بره هات چاکلت، نه چون خودش دلش می خواد.

دوستش می گه چه خبر؟می گه کثافت. می گه سلام دوست خوشگلم .چرا فين فين می کنی؟ می فهمه گريه می کنه همه ش.

دوستش می گه چرا زنگ نمی زنی؟ نگرانه. می پرسه. اون حاضره برای اينکه با دوستش حرف بزنه از چهار راه پارک وی تا خونه رو ده دقيقه ای بياد. آخه اون می پرسه.

دوستش رو می پيچونه. حوصله ی بارش شهاب و هات چاکلت نداره. می مونه خونه و تا صبح گريه می کنه. افسرده س و اين اصلا اهميتی نداره.

 

 

جمعه ۱ آبان ۱۳۸۳ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: