← صفحه بعد صفحه قبل →

     اومدم برای اونايی که دزدکی و يا آشکار منو کنترل می کنن يه گزارش عملکرد بدم. بگم نه!من خوب نمی شم . ديگه خوب شدنی نيستم. توقع نداشته باشيد به سه تا سوت و يه لبخند، با مهمونی و رقص، با گردش و تفريح و چه می دونم حتی با تحقيق و ترجمه، با درس خوندن برای دکترا ، گزارش نوشتن، خوندن و خلاصه هر کاری که فرض کنيد ؛ من بشم ی آدم نرمال.... بر خلاف نظر تو دوست عزيز که اينا رو می ذاری به حساب صعف من و نه حسادت ديگران ، بايد بگم که نه... خودت يکی از همونايی که حسادتت رو لا به لای همون چند کلمه ای که نوشته بودی ، جا گذاشته بودی... آدم تيز هوشی نيستی. و گرنه اين قدر ناشيانه حرف نمی زدی. من ديگه چيزی برام مهم نيست. نمی خوام کس رو متقاعد کنم . نمی خوام بحثی باکسی بکنم... اونقدر رنج کسيدم از دست روابطم که ديگه روحم الينه شده. اين غصه ها هم ديگه به خاطر کسی نيست. به خاطر خودمه. با صراحت اعلام می کنم که پشسمون نيستم از شيوه ی بودنم ، گرچه شما هرگز نفهميدش.... من فقط می دونم که بايد رم . بايد از اين فضاها دور شم . بايد از همه تون بکنم... بايد برم جايی که ظرفيت درک من و افکارمو داشته باشه . من می خوام تو يه فضای باز نفس بکشم؛ جايی که همه چيز و همه کس نقش تهديدگرو نداشته باشن... جايی که وابستگی های منو هم کم کنه. جاييکه بشه توش بر اساس طبيعتت زندگی کنی و مجبور نباشی مدام به خاطر بودنت به همه جواب پس بدی... احتمالا کسانی وجود دارن که بتونن منو همين جور که هستم دوست داشته باشن. کسانی که نخوان منو به شکلی که خودشون می خوان در بيارن.. . اونوق دوست عزيز! من اونجا پيشرفت می کنمو حسادت های امثال تو همنمی تونه کاری در باره م بکنه... من اونجا با آزادی به کاری که دوست دارم دست می زنم :می نويسم. اين تنها چيزيه که می خوام . می خوام آدم کمتر احساساتی ای باشم و يا دست کم احساساتم به کنترلم در بيان . در اون صورت شروع می کنم به نوشتن ؛ بدون اينکه مدام از تلوزيون و راديو و تريبون ها ی عمومی و خصوصی و زمين و هوا تهديد بشم. شما ها راه نفس منو می بندين. من دلم می خواد توی هوای تازه نفس بکشم....

    غريبه که تونستی منو به حرف بياری!کاش جراتشو داشتی که اسمتو بنويسی. چرا آدمای مثل تو ترسو ان؟

 اما برای همه ی اونايی که دوستشون دارم يه شعر می نويسم که دلشون تازه بشه:

        خدای را

           مسجد من کجاست

                             ای نا خدای من؟

در کدامين جزيره ی آن آبگير ايمن است

که راه اش

از هفت دريای بی زنهار می گذرد؟

 

«-اينک دريای ابرهاست...

اگر عشق نيست

هرگز هيچ آدميزاده را

تاب سفری اينچنين

                       نيست!»

چنين گفتی با لبانی که مدام

پنداری

         نام گلی را

           تکرار می کنند.

 

خدای را ناخدای من!

مسجد من کجاست؟

در کدامين دريا

کدامين جزيره؟ـ

آنجا که من از خويش برفتم تا در پای تو سجده کنم

و مذهبی عتيق را

چونان موميايی شده يی از فراسوی قرون

به وردگونه يی

جان بخشم.

 

مسجد من کجاست؟

با دستهای عاشقت

                     آنجا

مرا

مزاری بنا کن!

 

                              احمد شاملو

پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۳ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: