← صفحه بعد صفحه قبل →

    

 

      ممنونم که به فکر منی و برام اين همه حرف می زنی. ريحانه! ...من چی کار کنم ؟ کی می تونه به من بگه چکار کن؟ من که آخه منطق ندارم. با منطق نمی نونم تصميم بگيرم . من ساختارهای منطقی م مخدوشن. گم و گورن . منطق به من می گه چمدونتو دستت بگير و برو . من تا به حال بايد بارها می رفتم . منطق بهم می گه پا بذار روی دلت . دلم داره تو يه لحظه به همه ی جهات می کشوندم . به همه ی جهات . در آن واحد. من مسئولم . و بدبختيم اينه که يه گل ندارم . مسئول گلام هستم . گل گل گل ... کی رو می شه به خاطر کی ول کرد؟ کدوم گلو به خاطر کدوم؟ کی بيشتر حق داره؟ کی؟ به خاطر کدوم حرفش؟ کدوم جمله ش ؟ کدوم حرکتش؟ من نمی تونم . آخه زيادی زنم . زيادی مادرم. و به قول تو حرفای خودمو هم نقض می کنم . من جسارت دارم اما جسارتمو تا به حال صرف از ريشه کندن گلام نکردم. حالا پای يه مبارزه ايستادم . کدوم گل می تونه منو راضی به موندن کنه؟ کدوم؟ عشق هام؟ هدف هام؟ بچه هام؟ من اندازه ی تموم مادرا به بچه هام شير دادم . شيره ی وجودمو . هی دادم و دادم تا يه موقع بريدم . گاهی می گم نکنه بين اين بچه ها فرق گذاشته باشم؟ نخواستم فرق بذارم...اما يه موقع که ضعف و تنهايی يکيشونو می بينم همه ی خودمو صرف اون می کنم . حالا هم اصلانمی دونم چقدر حق دارم . گاهی حس می کنم هيچ کاری نکرده م. فکر می کنم جای کارام قاطی پاطی شده . چی رو دادم به کی؟ نکنه اين مال اون بوده و اون مال اين؟ سهم خودم چی شده؟ اصلا به من هم چيزی می رسه؟  هيچ کس مقصر نيست...هبچ کس هم نمی تونه کاری برام بکنه. من تحت تاثير کسی نيستم . کی می خواد چی بگه؟ بگه! من توان ندارم . دليل کافی ندارم . اون طرف کسی صدام نمی زنه . من چيزی نمی شنوم . اينجا همه ی وجودم تکه تکه اين طرف و اون طرف افتاده. کسی که دوستم داره . ...من نمی تونم ناديده ش بگيرم و راضی باشم . من يه مادر احمقم . ديوون م . کی مادر من می شه؟ کی منو تو آغوشش می گيره؟ کی منو می بخشه و صدام می زنه؟ کی در رو به روم باز می کنه ؟ منو می بره تو خونه؟ کی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من دلم می خواد بچه بشم . دلم مادر می خواد . يه کسی که خودمو تو آغوشش رها کنم . چرا منطق هيچ وقت با دل من هماهنگ نيست؟  مادری بده؟ من می گم بده . هنوزم می گم بده . بده چون آدمو تبديل می کنه به موجودی مثل من. چون همه چيزو ازت می گيره. چون نمی تونی ازش خسته بشی و فرار کنی... چون نمی تونی بچه تو بذاری پشت در  تا آشغالی ببردش. چون نمی تونی واسه خودت زندگی کنی . چون نبايد اين کارو بکنی. چون تو مريضی ...يه شرقی ديوونه ای. يه زنی . مادری. مادر بودن يعنی همين . اخرو عاقبتت می شه مثل من . بايد خيال چمدونو از سرت بيرون کنی. هی خودتو مصرف کنی و تموم بشی . مادر بودن يعنی تناقض. يعنی .....

     کی می تونه رگای قلبشو از هم باز کنه؟ کی می تونه؟

دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۳ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: