← صفحه بعد صفحه قبل →

    سلام!

من ، نعيمه، می خواهم دوباره گيسوانم را در باد شانه بزنم. می خواهم دوباره روی ليوانها برقصم . می خواهم دوباره باغچه ها را بنفشه بکارم و شمعدانی ها را در آسمان پشت پنجره بگذارم . .. آخر : « از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند » و من پوستم کلفت است و جان سگ دارم و احتمالا اميد  زياد به خدايی که به هر حال ولم نمی کند و مرا می بخشد. من بنا به قانون عشق عمل می کنم و می دانم خطاهايم از جنسی است که مرتکب شدنشان هم تنها از خودم بر می آيد. من ، نعيمه، اين طوری آفريده شده ام و می دانم چرا و بنا بر چه قانونی دست به عمل می زنم . من ديوانه وار زندگی می کنم و ديوانه وار عاشقم . من ، پشيمانم و پشيمان نيستم . تو خدايا تنها موجودی هستی که قلب مرا می بينی و باور می کنی که کارهای من هميشه بر اساس دوست داشتن بی قيد و شرط بوده و قمار را هميشه به « دستخون » رسانده ام و بر سر جانم بازی کرده ام . مهربانم خدا!‌مرا از آغوش مهربانت بيرون نکن!

     بچه ها ! از همه تان ممنونم . از محمد بيشتر از همه که تاب ديوانگی های مرا می آورد و نگاه نگرانش هميشه دنبال قدم های من است. اعتراف می کنم که او بيشتر از هر کس ديگری دوستم داشته است... از ريحانه ممنونم که با بودنش در سخت ترين لحظه ها ياری ام کرد... از مهکامه که اضطراب لحظه های مرا به جان خريد....از شادی که تنهايم نگذاشت . از غزال که با چشمهايی مضطرب ، با دسته گلها و پيامها و خنده هايش به من انرژی داد... از ليلا و حرفهايش از تلفن های مهربانانه ی غزاله ،ليلی،سارا ،نيلوفر، فاطمه، زهرا و بقيه ممنونم . باور می کنم که دوستم داريد و همه ی دوست داشتنم را تقديمتان می کنم .

 من ، نعيمه باز هم به خدای خوب که در پشت بام راه می رود سلام خواهم کرد.....

 

از سياهی چرا هراسيدن؟

شب پر از دانه های الماس است

 

 آنچه از شب به جای می ماند

عطر خواب آور گل ياس است

 

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه ناپيداست

 

من به پايان دگر نينديشم

که همين دوست داشتن زيباست....

دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: