← صفحه بعد صفحه قبل →

من از کجا می آيم که اين چنين به بوی شب آغشته ام؟

 

من  اين جزيره ی سرگردان را از انفجار کوه و انقلاب اقيانوس گذر دادهام

و تکه تکه شدن

راز آن وجود متحدی بود که از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد....

 

آيا دوباره گيسوانم را در باد شانه خواهم زد؟

آيا دوباره روی ليوانها خواهم رقصيد؟

آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟

و شمعدانی ها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟

 

آيا دوباره از پله ها بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب که در پشت بام قدم می زندسلام کنم؟......

 

 

حالا ديگه من مردم . اين خودش يه ويرونی کامله. فکر می کنم ديگه چطور می شه اين وجود درب و داغونو سامون داد. چطور می شه دوباره بودنو باور کرد... من دچار مرگ مغزی شدم. جون ندارم. صبح رفتم آرايشگاه. به سهيلا گفتم همه ی موهامو به باد بده . بر و بر نگام می کرد . گفت چی شده؟ هيچی. موهامو زد . قيچی رو با بی رحمی انداخت توشون . بعدم با تيغ ... کله م کوچيک شد . شد قد صورتم. بعد رفتم مدرسه . شاگردام گفتن : چرا لاغر شدين؟ گفتم : ساکت باشين .حالم خرابه . خدا برام پيغامای بد فرستاد . سرزنش. عتاب... من اعتراضی ندارم . حقمه . اما خودت می دونی من طاقتم کمه. جون ندارم. حالا تو کی می خوای با من آشتی کنی؟ کی منو می بخشی؟

   نه ديگه. از اين سخت تر ديگه ممکن نيست. از اين بدتر ديگه نمی شد. من چرا اين سختی رو خواستم؟ چرا رفتم تو دل اين همه درد؟وای !‌ديگه از درد که نگو... همه ی درد دنيا تو دل اين روزها بود..درد....درد...درد...حالا از همه چی بدم می آد. هرچی می بينم دلمو به هم می زنه . خيابون ...کوچه...ماشين...تلفن...بوسه ...خنده... تابلو....زن...مرد...بغل... دکتر ... دوا... ساعت.... زمان...وای! باورت می شه که بگم عشق هم اذيتم می کنه؟ دوست دارم توی يه فضای سبز باشم . روی يه تخت . بخوابم . همه ش بخوابم. موسيقی هم نمی خوام. که چی می رقصی و به پهنای صورتت اشک می ريزی؟بمير. برو. دورشو. فراموش کن. فراموش شو.... خدايا! منو ببخش. منو ببخش.... منو ببخش . منو برگردون به زندگی... به آغوش گرم خودت... به اون امنيت حقيقی. می ترسم. می لرزم. تـــــــــــــــــــــــــــــــــــرس! ترس منو داره می کشه....

سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: