← صفحه بعد صفحه قبل →

           يه نفر غمگينه . اون منم . هيچ چيز حالمو خوب نمي كنه . هيچ چيز خوشحالم نمي كنه . خسته م . تنها چيزي كه دوست دارم مرگه . اونم كه به سراغم نمي آد . خودكشي هم جرآت مي خواد كه من ندارم . يعني مي دونيد؟ حوصله و طاقت يه غذاب ابدي رو ندارم . دنيا و عذابش برام كافيه. چيزي نمي تونه حالمو عوض كنه . انگيزه اي برام نمونده . خسته م از بس كه خودمو كشيدم به جلو و سعي كردم حال خودمو خوب كنم . اما شما نمي دونيد كه يه كسي داره يكريز ,هر روز و هميشه تو من گريه مي كنه . موقعي كه دارم پياده مسير طولاني خيابون گر دآفريدو طي مي كنم , موقعي كه توي تاكسي سرمو تكيه مي دم به شيشه , وقتي دارم ظرف مي شورم و را مي رم و نفس مي كشم, يكي داره تو من گريه مي كنه . خسته م و نمي تونم به خودم دروغ بگم . تنهام و نمي تونم با كسي حرف بزنم . چي بگم بهتون؟ كه بهم بگيد خوشي زده زير دلم؟ كه الكي بهم اميد بديد؟ كه وقتتون گرفته شه؟ نه . بذاريد من هموني باشم كه شمع هاي كيك تولدتونو مي ذاره و چراغارو خاموش مي كنه و مي رقصه . اوني كه خسته نمي شه از خنديدن و هي باهاتون شوخي مي كنه . اوني كه تا مي آين خونه ش براتون غذا درست مي كنه و اصرار مي كنه بمونين . اوني كه هي زنگ مي زنه بهتون . اوني كه عاشق مهمونيه. اوني كه كه كم نمي آره . سعي مي كنه به چهره تون لبخند بزنه . گوش كنه . گوش گنه . گوش گنه. اوني كه مي گه وبم و مي خواد خوب باشه . اوني كه نمي دونه چه طور داره روب يكره ي زمين راه مي ره و اين حجم بزرگ پيچيدگي رو رو شونه هاش حمل مي كنه . آ خ خدايا!‌تو تنها نيرويي هستي كه بهش اعتقاد دارم . بذار منم خسته باشم . تو كه مي دوني چي داره به سر من مي آد . تو كه مي دوني رگاي قلبم چطور دارن از هم باز مي شن . تو كه مي دوني من هميشه چقدر تحمل كردم و جقدر ادامه دادم. تو كه مي دوني و مي شنوي اون صدايي رو كه مدام داره تو رو تكرار مي كنه . منو به يك خواب طولاني فرو ببر . به جاي كه مدام مجبور نباشم تظاهر كنم حالم خوبه . جاييي كه بتونم توس فرو برم . جايي كه حس كنم همه چيز براي چند لحظه هم كه شده واقعيه . كه خوشحال كننده س كه راسته . من دارم له مي شم . دارم مي ميرم . نمي تونم خودم باشم . تو فشارم . تهديد مي شم . بهم حمله مي شه . حس مي كنم همه مي خوان ازم انتقاد كنن. مي خوان وسط جمع لهم كنن. مي خوان براي هميشه بذارنم كنار . از تلفن مي ترسم . نمي تونم آوم حرف بزنم . نمي تونم بلند حرف بزنم . يكي به حرفام گوش مي ده . يكي مي خواد بفهمه من چي مي گم. يكي مي خواد اونا رو بزنه تو سرم . مي خواد ظبتشون كنه . كسي نيست . من دارم الكي حرف مبي زنم . دور و بري هام محدود شدن . به خودم شك دارم . دارم ضجه مي زنم . تو خيابون از آدما مي ترسم . نكنه كسي دنبالمه؟ نكنه يه آشنا ببينم و مجبور شم باهاش سلام و عليك كنم؟ حق ندارم در اتاقو ببندم . حق ندارم يواش حرف بزنم . چرا شماره ي فلاني رو گرفتم؟ نكنه شماره ش بيفته رو تلفن؟ اونا كه دارن با هم حرف مي زنن چي مي گن؟ در باره ي منه؟ مي دونم . دارن از من حرف مي زنن. دارن از من گله مي كنن . مي گن تنده . جلفه . ركه . بده . بده . بده . بده ب. بده . بده . بدددددددددده ه ه ه ه ه ه ه ه ه………….چرا اينو دوست داره؟ چرا اونو دوست داره؟ تو سر رسيدش چي نوشته؟ چي كار مي كنه؟ اين لباسو نپوش . آقت مي كنم . پامو نمي ذارم تو خونه ت . باهات حرف نمي زنم . حالا ببين چي كار مي كنم . مي رم . دارم مي رم. تلفنو قطع مي كنم ها ! چرا مي خواي بري خامه بخري؟ كي اون جاست؟ اين تئاترو كي ديدي؟ با كي اومده بود ي اينجا؟ اينا رو از كي گرفتي؟ كي بهت زنگ زد؟ حرف بزن! با من حرف بزن!‌با ما حرف بزن! نمي تونننممممممممم ! دارم مي تركم . تو مرض داري . سيرموني نداري. كي اونجاست؟ كي منو تهديد م يكنه؟ شادي مواظب باش !‌غزال مواظب باش . آذر !‌خواب ديدم داري حرفاي منو روي واكمنت ضبط مي كني . اون نوارو بده به من! بده! سر رسيدمو چرا ازم گرفتي ؟ من يه عمري عادت داشتم بنويسم .چرا نبايد بنويسم؟

حس مي كنم همه كارام غلطه . آره . خوشحال باشيد . نعيمه اعتماد به نفسشو از دست داد . خوشحال باشيد . ديكه لازم نيست حسادت كنيد . لازم نيست بگيد مغروره . بگيد خودشيفته س . اون ديگه شعر نمي گه . چيزي نمي نويسه . ديگه دوستي نداره . شادي دير به دير بهش زنگ مي زنه . خودشه كه زنگ مي زنه به مه كامه . باورتون مي شه؟ نه . باور نمي كنيد اگه بگه خيلي وقتا جواب تلفن غزالو نمي ده و د ر عوض زل مي زنه به تعداد ميسد كالهاش. آره . حالا همه مي تونن راحت باشن . نعيمه ديگه متعلق به جمهوري عشق نيست . نعيمه پيوسته به سرزمين فراموشي . حق نداره كسي رو دوست داشته باشه . مبادا اين دوست داشتن گناه باشه . اون دوست داشتن رو گناه نمي ديد . عاشق همه بود . تو قاموسش جنسيت نبود . دنبا ل فقه نمي دويد. دوست داشت و دست كسي رو كه دوست داشت فشار مي داد. بهش لبخند مي زد . براش هديه مي خريد و بهش فكر مي كرد. زياد فكر مي كرد. حالا دستش سرده . افسرده س همه چيز و از دست داده . تنهاست تنهاتر از همه ي عمر تنهاييش. حالا ديگه اون مرده . نمي خنده تا جلف نباشه . باهاتون قرار نمي ذلره . ديگه بستني دوست نداره كافي شاپ نمي خواد. از همه ي تئاتر ها بدش مي آد . نمي خواد آدم خوش برخوردي باشه . بلند سلام نمي كنه . جيغ و ويغ راه نمي اندازه . فيلم مهموني هاتون از صداش خالي مي شه . صداي ضبطو زياد نمي كنه . نمي رقصه . آروم مي گيره . مي ميره . گم مي شه .

نعيمه مي خواد بره به شهر مرده ها . اونجا ديگه كسي رو به زور عوض نمي كنن. بوي گند مي گيري و صدات د رنمي آد . اونجا خوبه . خواب هست . آرامش هست . امنيت هست . شايد بشه تو دلت هزا ر نفرو دوست داشته باشيو. احتمال داره اونجا اين يه ارزش باشه. دوست داشتن.. ديگه گناهي در كار نيست . شايد به اين جوري بودنت افتخار كنن. مي خوام بميرم . بميرم و مري پاپينز نباشم . مجسمه ي خوشبختي نباشم . بميرم .

چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: