← صفحه بعد صفحه قبل →

      يه عالمه نوشتم . اما همه ش با يه اشتباه پاک شد . می گم شايد صلاح نبوده اون حرفا رو بزنم . دارم سعی می کنم دوباره يه چيزايی رو جمع بندی کنم .

    کوندرا می خونم ؛ قاطيش انجيل . انگار می خوام مثل ادوارد از گناهم توبه کنم . هر دو رو دوست دارم . آدمای کوندرا پيچيده ن . ساده ن . خودمو لا به لاشون می بينم .دوسشون دارم .

     نمی دونم چی درسته چی غلط . احتمالا درست و غلطی وجود نداره . نبايد بيخود خودمو خسته کنم . اما من آدم قانعی نبودم . تعبد حاليم نمی شه . يقينو نمی فهمم. زبونم فقط زبون عشقه . اونم که تابع هيچ منطقی نيست .

     خوشحالم که تو  تو زندگيم هستی ... بودنت باعث می شه که خيلی احساس آرامش کنم . تو همونی که بايد باشی و من هيچ احساس پشيمونی نمی کنم . تو نعمت زندگی من بودی و باعث شدی که من پوسته مو بشکنم . ممنونم از دو سال با من بودنت....

    

چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۳ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: