← صفحه بعد صفحه قبل →

      شب عاشورا بود . شبی رو که گذشت می گم . من رفتم مجمع . مثل هميشه . نتونستم نرم . اگه می خواستم نرم فقط به خاطر يه نفر بود که حس می کردم شايد نبودن من براش بهتر باشه . آخه خودش هميشه می گه که بودن من باعث آبرو ريزيشه. اما من نتونستم . رفتم . نمی تونم هيچ وقت رو دلم پا بذارم . پر از خاطره م وای! بچه ها ! اينجا يه روزی مال من بود . مال من هم بود...بيشتر از اونی که فکرشو بکنيد. باورتون نمی شه؟ من همه ی عمر و جوونيمو به پاش گذاشتم . حالا حتی يکی از اون آدمايی که هميشه با نيومدنش منو رنج می داد بيشتر از همه شده مالک اونجا و همه ی حس و حال های معنويش...يادش نيست که اون وقتها با بی تفاوتيهاش چطور به روح و احساسات من لطمه می زد...حالا اون همه کاره س . من هيچ کاره م . مجمع برام شده يه عزيز از دست رفته . يه بچه که بيشتر از خيلی ها به پاش زحمت کشيدم ...اما اونا با قضاوتهاشون با اظهارنظرهای عجيب و و غريبشون اونو ازمن جدا کردن...دلم گرفته. خيلی دلم  گرفته . اما برام مهم نيست . شايد تا همين امشب هم خيلی از خودم نا اميد بودم .اخه حرفاشون رو من اثر گذاشته بود. داشتم باور می کردم که يه موجود خبيثم . داشتم باور می کردم که تا خرخره رفتم تو گناه. داشتم باور می کردم که همه چيزم اشتباهه . اما الان حالم خوبه . راضيم از همه ی تجربه هام . تجربه ی خوردن ميوه يممنوع . داشتن معرفت. کشتن تمام اون احساس غروری که از خوندن زيارت عاشوراهای هرروزه به خيلی از بچه ها دست داده. دور شدن از از اون قشر کلفت معنويت که بال های آدمو می بنده . فاصله گرفتن از غرور زاهدانه. خوندن حمد و سوره از ته حلق. صورت زار و نزار . شب نخوابيدن. و حتی گاهی گريه های از ته دل و سينه زنی های محکم!من از همه اين قالب ها به دورم . اره . به دورم . اما حالا با اين بغضی که گلومو فشار می ده راحتم . خوشحال هم هستم . چون عاشقم . چون تونستم توی اين مدت به خاطر قضاوت های اونا به يک عالم تجربه ناب برسم . عشق....وای خدايا! تو می دونی که من چه قدر می تونم عاشق باشم . اون جوری که تابع هيچ منطقی نباشم . اون جوری که ديگه اخلاق نمی تونه برای عاشقی هام تصميم بگيره. آخه به قول اون فيلسوفه که تو کتاب نقد عقل مدرن حرفاشو می خوندم وقتی پای عشق در ميون باشه هيچ اخلاقی حاکم نيست...اخلاق مال وقتيه که ما سعی می کنيم دوست داشته باشيم... حالا راحتم . چون وقف حضرت عشقم . چون کسايی رو دوست دارم که با متر اندازه م نمی گيرن . چون اونا آدمايی هستن که می ذارن تو هر شرايطی صداشون کنم .و نترسم . مثل خيلی از ادمای دور و برم مدام احساس عدم امنيت بهم نمی دن. آره . ديگه مطمئنم که خدا به اندازه ی آدما ترسناک نيست . چون می دونم که اون به هر حال دوستم داره و دوست داشتنش بی قيد و شرطه . حالا خوبم . چون می دونم درکم می کنه . ضعفامو می دونه و حرفامو می شنوه . لازم نيست داد بزنم . لازم نيست زياد سعی کنم . اون می فهمه و محتاج توضيحات مکرر من نيست... حالا خوبم چون به اون اعتماد دارم . می دونم عادله و من با ظرفيت هام ميسنجه . می دونه چی ام و چه جوری ام .....

       يادتون باشه که همه ی حس های منو کشتين . هرگز نفهميدين که من توی اون روزها چه طور و چه قدر بودم . نفهميديد که چه طور منو کاملا تتخريب کرديد و بعد نشستيد سر سفره ای که من مدتها يه سرشو گرفته بودم... نخواستيد بفهميد که بعضی حس ها ديگه خراب می شن و نمی شه درستشون کرد.... به خواست خود آدم هم بستگی نداره ...

       کاش تو که اين همه خوبی يه ذره تغيير می کردی . به اونايی فکر می کردی که به خاطر قضاوت های شماها رفتن و  مثل من پوست کلفت نبودن که بتونن به تنهايی ادامه بدن و حس هاشونو حفظ کنن.... کاش می دونستی که يه شکل کردن آدما و يه جور فکر کردنشون  چندان جالب نيست و همه ی قشنگی دنيا به خاطر اين طيف متفاوت رنگ های وجودشونه. حيف که شماها نمی خواين بقيه رو ببينين . غرق صدای نوحه اين . غرق طنين گريه های خودتون و نمی دونين هزار تا مدل ديگه هم برای زندگی کردن وجود داره.

 

من امشب دوباره بعضی از اون آدمايی رو ديدم که بهشون حس های خيلی خوبی داشتم . اونا شايد از من کوچيک تر باشن . اما دوستشون دارم . به هزار دليل ندونسته و نمی خوام هم دنبال علت بگردم . می دونم که اين حس های مثبت بی دليل نيستنو يه جايی خودشون دليلشونو می گن. من به خاطر همين چيزها ادامه می دم .سخت . خيلی سخت . اما ادامه می دم و بار رسواييو تهمت رو هم می کشم.برام مهم نيست... تا جايی که بشه ادامه می دم و می دونم که اون خواسته من ميوه ی ممنوعشو بخورم . می خورم . خوشمزه س ! نمی ترسم . نمی ترسم . نمی ترسم... نمی ترسم.... 

 

 

سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٢ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: