← صفحه بعد صفحه قبل →
مادربزركم دارد مي ميرد .
اين جمله را ساده ، صريح و كوتاه مي نويسم . چون اين اتفاق ساده ، صريح و كوتاه است . از فرط تكراري بودن شايد به چشم من و شما نيايد .مرگ يك اتفاق تكراري است . مثل مه اتفاق ها . در واقع هيچ چيز تازه اي وجود ندارد . عشق هم تكراري است . فقط در پرتو وقوع اتفاق ها براي هر فرد است كه آن اتفاق ها خاص مي شوند . مرگ ، روي سر مادر بزرگم پهن شده . تا همين حالا هم فكر مي كنم بخش زيادي از وجودش را با خودش برده . سالهاست كه با مرگ زندگي مي كند. مادربزرك زيبا ،‌ثروتمند، شاعر ، مومن و مغرور من مدتهاست همه چيز را از دست داده . زيبايي اش به يغما رفته ، ثروتش ته كشيده ، شعر و حافظه اش را گم كرده ، نمي تواند نماز بخواند و اين روزها زخم هاي بستر تمام ته مانده غرورش را از او گرفته اند . از تمام آن مسيرها كه او روزي در آنها مي دويد و يا به سرعت برق مي پيمودشان ،حالا چه مانده است؟ ار تمام آن آرزوها ، دغدغه ها ، ترسها ، ميلها ، نيازها ، هوسها، خيالها ؤ ترديدها ، غصه ها ،‌خنده ها گريه ها، از تمام آن زندگي كه نمي دانم آيا او با همه وجودش آن را چشيد يا نه، حالا چه مانده است؟ او دارد مي ميرد . چيزي را حس نمي كند . نه دردي را …نه زخمهايش را كه لحظه به لحظه عميق تر مي شوند، نه زمان را كه براي او به ثانيه افتاده است . او تنها عشق را احساس مي كند. دوست داشتن دختر ته تغاري اش را كه مادر من است و شايد تلخي جفاهاي پسرش را كه …. نه اما اين كه عشق نيست . شايد اين آخري را از ياد برده باشد . …. او دارد مي ميرد و شايد تا حالا مرده باشد . آنچه باقي مانده حيات حيواني و شايد نباتي اوست كه به آخرين ذره هاي زندگي چسبيده . او با لحظه ها درگير است در حالي كه من به سال ها فكر مي كنم . .. زمان براي ما چه مفهوم متفاوتي دارد . من پر از غرور ، پر از خيال ، پر از آرزو و ترديدم . او تنها از بهشت و خهنم مي پرسد .
مي خواهم به مرگ فكر كنم و به مفهوم غير قابل دركش كه ما از روي نفهميدن به نا خود آگاه مي سپاريمش . … مي خواهم به مادر بزرگم فكر كنم و دنياي تجربه هايش . مادربزرگ!‌تو بودي كه براي من قصه گفتي و مفوم عشق را به من شناساندي. تو دختر پادشاه را اسير عشقي كردي كه تنها گل قهقه شفاي دردش بود … تو با تمام سلول هايت در ژن هاي اين نوه سرگردان و ديوانه تاثير كردي و از او يك عاشق ساختي.. مادر بزرگ ! داري مي ميري و من نمي دانم بايد برا ي اين زندگي نيمه تمام كه نمي دانم چقدر از آن باقي مانده ، چه بكنم . من هيچ از مرگ نمي دانم . … و هيچ چيز از زندگي . آيا تو چيزي دانستي؟
یکشنبه ٢ آذر ۱۳۸٢ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: