← صفحه بعد صفحه قبل →



همه چيز توی يک لحظه اتفاق می افتد . ديروز سالگرد ازدواج ما بود ... اين را قبلا هم گفته بودم . ديروز من يک تجربه ی خيلی عجيب داشتم . غير قابل توصيف و مثل هميشه باز هم يک ضربه ی بزرگ خوردم . در حالی که با همه ی وجودم در حال فداکاری بودم متوجه يک دروغ بزرگ شدم از سمت همان کسی که داشتم به خاطرش ريسک بزرگی مي کردم . خطر ... يک خطر واقعی ... او دروغش را نپذيرفت . من هم اصراری نکردم . تا ساعت ها بعد همچنان کنار او بودم که آن دروغها را می گفت. وقتی رسيدم خانه تمام انرژی ام ته کشيده يود . او عذر خواهی نکرد ....تشکر نکرد...و من خسته و تنها کليد را انداختم و وارد خانه مان شدم . تنها کاری که می توانستم بکنم اين بود که برای خودم گريه کنم . گريه کردم .
ديروز ظهر در همان لحظه ها بود که بر باد رفته تلفن زد تا سالگرد ازدواجمان را تبريک بگويد .
شب قبل محمد کيک خريد و شمع و آمد خانه ی مادرم اينها تا کيک سالگرد ازدواجمان را با هم بخوريم . اما آنها نفهميدند قضيه از چه قرار است . کيک را با بی اشتهايی خوردند و شمع ها لبه ی شومينه جا ماند . من و محمد در سکوت برگشتيم خانه مان و همه چيز خراب شد . من دلم گرفت اما کسی تماس نگرفت تا اشتباهش را جبران کند . يعن اصلا يادشان نيامد . احتمالا.
من مثل يک کودک واقعی حس می کردم که دلم می خواهد امسال بروم و به همين مناسبت چند تا عکس بگيرم ... لباس عروسی ام را دادم خشک شويی... اما پزيشب و ديروز آن طوری گذشت . ديشب يک دوست قديمی که از او پر از دلگيری ام هديه ای به خانه مان فرستاد . می دانيد چرا؟ چون کمتر از يک ماه پيش که سالگرد ازدواج انها بود من و محمد همين کار را برايشان کرده بوديم ... ديشب با غزال حرف می زدم . به او گفتم که سالگرد ازدواجم است و يادم افتاد که سال پيش در چنين روزی باز تلخ و افسرده بودم . درست مثل امسال.
صبح همه انرژی ام را جمع کردم و زنگ زدم به آتليه . گفت ساعت ۶ می توانيم برويم آنجا . اما ما نخواهيم رفت . چون من نمی توانم اين کار را بکنم . چون تمام حس هايم تخريب شده . چون نمی توانم فراموش کنم که آدم هايی که می توانستند با يک تلفن نوازشم کنند اين کار را نکردند... چون هيچ کدام کاری را که من هميشه برايشان می کنم نمی کنند . چون کودک درون مرا نمی بينند که هميشه بغض کرده و تنهاست . چون نمی توانم فراموش کنم . چون نمی توانم کار مه کامه را از ياد ببرم . چون نمی توانم فراموش کنم که دوست های نزديکمان ما را فراموش کرده اند... چون من نمی توانم به اين راحتی ها خودم را باز سازی کنم .
ما عکس نمی گيريم چون من هيچ احساس خوبی نسبت به خودم ندارم . دلم خيلی گرفته و امسالم هم خراب شده . مثل اينکه خراب کردم .. نمی توانم . تنهايی نمی توانم . نمی توانم هی برای خودم جشن بگيرم و احساس خوشبختی کنم ... من يادم می ماند که بر باد رفته و راحله و غزال و نسترن و چند تا دوست وبلاگی و «...» اين روز را تبريک گفتند... اما حالم بد است . بچه شده ام و همه چيز خراب است . خنده دار ا ست؟ مهم نيست ... اما کيست که احتياج به نوازش نداشته باشد؟
سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٢ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: